مقدمه الحمدلله رب العالمین و العاقبه للمتقین و لا عدوان الا علی الظالمین و الصلوه و السلام علی انبیائه و اولیائه خیر خلقه و علی آلهم و اصحابهم الطیبین الطاهرین.
(1) اما بعد , چنین گوید اضعف ضعفا ، و خادم الفقرا ، عزیز بن محمد النسفی که جماعت درویشان از این بیچاره در خواست کردند که می باید که چند رساله جمع کنید در علومی که دانستن آن ضرورت است مر سالکان را ، تا ما را مونس و دستوری باشد و تو را ذخیره و یادگاری بشود . گفتم : علومی که دانستن آن ضرورت است مر سالکان را بسیار است ، اگر جمله آورم دراز شود آن چه شما در خواست کنید جمع کنم .
آن چه در خواست کردند اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد ، (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) و بیست رساله جمع کردم . ده چنان باشد که مبتدی و منتهی را از آن نصیب باشد مبتدی را ایمان پیدا آید و منتهی را اطمینان زیادت شود ، و ده چنان است که جز منتهی را از آن نصیب نباشد ، مبتدیان از آن بی بهره و بی نصیب باشند . و پیش از رسائل پنج فصل نوشتیم که هر یکی در این راه اصلی است ، و ما توفیقی الا بالله علیه توکلت و الیه انیب .
فصل اول : در بیان شریعت و طریقت و حقیقت
(2) بدان ، اعزک الله فی الدارین ، که شریعت گفت انبیاست و طریقت کرد انبیاست و حقیقت دید انبیاست : الشریعه اقوالی و الطریقه افعالی و الحقیقه احوالی . سالک باید که اول از علم شریعت آن چه مالابد است بیاموزد و یاد بگیرد و آن گاه از عمل طریقت آن چه مالابد ست بکند و به جای آورد تا از انوار حقیقت به قدر سعی و کوشش وی روی دهد .
(3) ای درویش ! هر که قبول کند آن چه پیغمبر وی گفته است ، از اهل شریعت است ، و هر که میکند آن چه پیغمبر وی کرده است ، از اهل طریقت است . و هر که می بیند آن چه پیغمبر وی دیده است ، از اهل حقیقت است . هر که هر سه دارد هر سه دارد ، هر که دو دارد دو دارد ، و هر که یکی دارد یکی دارد ، و هر که هیچ ندارد هیچ ندارد .
(4) ای درویش ! آن طایفه که هر سه دارند ، کاملان اند و ایشان اند که پیشوای خلایق اند و آن طایفه که هیچ ندارند از این سه ناقصان اند ، و ایشان اند که از حساب بهایم اند .
(5) ای درویش ! به یقین بدان که بیشتر آدمیان صورت آدمی دارند و معنی آدمی ندارند ، و به حقیقت خر و گاو و گرگ و پلنگ و مار و کژدم اند و باید که تو را هیچ شک نباشد که چنین است. در هر شهری چند کسی باشند که صورت و معنی آدمی دارند و باقی همه صورت دارند و معنی ندارند ، قوله تعالی ((لقد ذرانا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم ءاذان لا یسمعون بها اولئک کالا نعام بل هم اظل ))
فصل دوم : دربیان انسان
(6) بدان که انسان کامل آن است که در شریعت و طریقت و حقیقت تمام باشد ، و اگر این عبارت را فهم نمی کنی به عبارت دیگر بگویم . بدان که انسان کامل آن است که او را چهار چیز به کمال باشد : اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف .
(7) ای درویش ! جمله سالکان که در سلوک اند در این میان اند و کار سالکان این است که این چهار چیز را به کمال رسانند . هر که این چهار چیز را به کمال رسانید به کمال خود رسید . ای بسا کسانی که در این راه آمدند و در این راه فرو رفتند و به قصد نرسیدند و مقصود حاصل نکردند .
(8) چون انسان کامل را دانستی ، اکنون بدان که این انسان کامل را اسامی بسیار است به اضافات و اعتبارات به اسامی مختلفه ذکر کرده اند ، و جمله راست است . ای درویش ! انسان کامل را شیخ و پیشوا و هادی و مهدی گویند و دانا و بالغ و کامل و مکمل گویند . و امام و خلیفه و قطب و صاحب زمان گویند و جام جهان نما و آیینه گیتی نما و تریاق بزرگ و اکسیر اعظم گویند ، و عیسی گویند که مرده زنده میکند ، و خضر گویند که آب حیات خورده است ، و سلیمان گویند که زبان مرغان می داند . و این انسان کامل همیشه در عالم باشد و زیادت از یکی نباشد از جهت آنکه تمامیت موجودات همچون یک شخص است ، و انسان کامل دل آن شخص است ، و موجودات بی دل نتوانند بود ؛ پس انسان کامل همیشه در عالم باشد ؛ و دل زیادت از یکی نباشد ، پس انسان کامل در عالم زیادت از یکی نباشد . در عالم دانایان بسیار باشند ، اما آنکه دل عالم است یکی بیش نبود . دیگران در مراتب باشند ، هر یک در مرتبه ای . چون آن یگانه عالم از این عالم در گذرد ، یکی دیگر به مرتبه وی رسد و به جای وی نشیند تا عالم بی دل نباشد .
(9) ای درویش ! تمامیت عالم همچون حقه ایی است پر از افراد موجودات ، و از این موجودات هیچ چیز و هیچ کس را از خود و از این حقه خبر نیست ، الا انسان کامل را ، که از خود و از این حقه خبر دارد ، و در ملک و ملکوت و جبروت هیچ چیز بر وی پوشیده نمانده است ؛ اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی می داند و می بیند . آدمیان زبده و خلاصه کاینات و میوه درخت موجودات اند و انسان کامل زبده و خلاصه موجودات آدمیان است . موجودات جمله به یک بار در تحت نظر انسان کامل اند ، هم به صورت و هم به معنی .
(10) ای درویش ! چون انسان کامل خدای را شناخت و به لقای خدای مشرف شد ، و اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی بدانست و بدید ، بعد از شناخت و لقای خدای هیچ کاری برابر آن ندید و هیچ طاعتی بهتر از آن ندانست که راحت به خلق رساند و هیچ راحتی بهتر از آن ندید که با مردم چیزی گوید و چیزی کند ، که مردم چون آن بشنوند و به آن کار کنند ، دنیا را به آسانی بگذرانند و از بلاها و فتنه های این عالم ایمن باشند و در آخرت رستگار شوند . و هر که چنین کند ، وارث انبیا ست ، از جهت آنکه علم و عمل انبیا میراث انبیا ست و علم و عمل انبیا فرزند انبیا ست . پس میراث ایشان هم به فرزند ایشان میرسد . (11) ای درویش ! انسان کامل هیچ طاعتی بهتر از آن ندید که عالم را راست کند و راستی در میان خلق پیدا کند . عادات و رسوم بد از میان خلق بردارد ، و قاعده و قانون نیک در میان مردم بنهد ، و مردم را به خدای خواند و از عظمت و بزرگواری و یگانگی خدای مردم را خبر دهد ، و مذمت دنیا را بسیار کند ، و از تغیر و بی ثباتی دنیا حکایت کند و منفعت درویشی و خمول با مردم بگوید ، تا درویشی و خمول بر دل مردم شیرین شود و مضرت توانگری و شهرت بگوید تا مردم را از توانگری و شهرت نفرت پیدا آید و نیکان را در آخرت به بهشت وعده دهد و بدان را در آخرت از دوزخ وعید کند و از خوشی بهشت و ناخوشی دوزخ و دشواری حساب حکایت کند ، و به مبالغت حکایت کند و مردم را محب و مشفق یکدیگر گرداند تا آزار به یکدیگر نرسانند و راحت از یکدیگر دریغ ندارند و معاون یکدیگر شوند ، و بفرماید تا مردم امان یکدیگر بدهند هم به زبان و هم به دست . و چون امان دادن یکدیگر بر خود واجب دیدند به معنی یا یکدیگر عهد بستند . باید که این عهد را هرگز نشکنند و هر که بشکند ایمان ندارد : ( و من لا عهد له لا ایمان له ) ، (( المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده . ))
( 12) ای درویش ! دعوت انبیا بیش از این نیست باقی تربیت اولیا ست : ( انما انت منذر و لکل قوم هاد ) دعوت انبیا رحمت عالم است ؛ (( و ما ارسلناک الا رحمته للعالمین . )) و تربیت اولیا خاص است ، از بهر آن که انبیا واصفان اند و اولیا کاشفان اند .
( 13) ای درویش ! رحمت خدای عام است جمله موجودات را ، و رحمت انبیا عام است جمله آدمیان را ، و رحمت اولیا عام است جمله طالبان را . دعوت انبیا این بود ، جمله یک سخن بودند و جمله تصدیق یکدیگر کردند و این سخن هرگز منسوخ نشود . غرض ما بیان انسان کامل بود ، چون کمال و بزرگی انسان کامل را شنیدی ، اکنون بدان که این انسان کامل با این کمال و بزرگی که دارد ، قدرت ندارد ، و به نا مرادی زندگانی میکند ، و به سازگاری روزگار می گذراند از روی علم و اخلاق کامل است ، اما از روی قدرت و مراد ناقص است .
( 14) ای درویش ! وقت باشد که انسان کامل صاحب قدرت باشد و حاکم یا پادشاه شود ، اما پیداست که قدرت آدمی چند بود ، و چون به حقیقت نگاه کنی عجز ش بیشتر از قدرت باشد ، و نا مرادیش بیش از مراد بود . انبیا و اولیا و ملوک و سلاطین بسیار چیزها می خواستند که باشد و نمی بود و بسیار چیزها نمی خواستند که باشد و می بود . پس معلوم شد که جمله آدمیان از کامل و ناقص و دانا و نادان و پادشاه و رعیت عاجز و بیچاره اند و به نا مرادی زندگانی میکنند . بعضی از کاملان چون دیدند که آدمی بر حصول مرا دات قدرت ندارد ، و به سعی و کوشش قدرت حاصل نمی شود و به نا مرادی زندگانی می باید کرد ، دانستند که آدمی را هیچ کاری بهتر از ترک نیست و هیچ طاعتی برابر آزادی و فراغت نیست ، ترک کردند و آزاد و فارغ گشتند .
فصل سوم : در بیان کامل آزاد
(15) بدان که گفته شد که انسان کامل آن است که او را چهار چیز به کمال باشد ، اقوال نیک و افعال نیک ، و اخلاق نیک و معارف . و انسان کامل آزاد آن است که او را هشت چیز به کمال باشد ، اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف و ترک و عزلت و قناعت و خمول. هر که این هشت چیز را به کمال رسانید کامل و آزاد است و بالغ و حر است .
(16) ای درویش ! هر که چهار اول دارد و چهار آخر ندارد کامل است اما آزاد نیست و هر که چهار آخر دارد و چهار اول ندارد آزاد است اما کامل نیست ، و هر که این هشت جمله دارد و به کمال دارد کامل و آزاد و بالغ و حر است . اکنون چون کامل آزاد را دانستی ، بدان که کاملان آزاد ، دو طایفه اند چون ترک کردند و آزاد و فارغ گشتند ، دو شاخ پیدا آمد . بعضی بعد از ترک ، عزلت و قناعت و خمول اختیار کردند ، و بعضی بعد از ترک ، رضا و تسلیم و نظاره کردن اختیار کردند ، مقصود همه آزادی و فراغت بود . بعضی گفتند : آزادی و فراغت در ترک و عزلت و قناعت و خمول است ، و بعضی گفتند : آزادی و فراغت در ترک و رضا و تسلیم و نظاره کردن است . این هر دو طایفه در عالم هستند و هر یک به کار خود مشغول اند . آن طایفه که عزلت و قناعت و خمول اختیار کردند دانستند که چنان که با عسل گرمی همراه است و چنان که با کافور سردی همراه است ، با دنیا و صحبت اهل دنیا تفرقه و پراکندگی همراه است ، پس ترک کرده اند و دوستی دنیا از دل قطع کرده اند . اگر ناگاه اتفاق چنان می افتد ، چیزی از دنیا وی روی بدیشان می نهد ، یا چیزی از تنعمات و لذّات دنیا وی ایشان را میسر می شود ، یا صحبت اهل دنیا پیش می آید قبول نمی کنند و بگریزند ، چنان که دیگران از شیر و پلنگ و مار و کژدم می ترسند و می گریزند ایشان از دنیا و اهل دنیا می ترسند و می گریزند . آن طایفه که رضا و تسلیم و نظاره کردن اختیار کرده اند ، دانستند که آدمی نمی داند که به آمد وی در چیست . وقت باشد که آدمی را چیزی پیش آید و او را از آمدن آن چیز خوش آید ، و زیان وی در آن چیز باشد ، و وقت باشد که آدمی را چیزی پیش آید و او را از آمدن آن چیز نا خوش آید ، و سود وی در آن چیز باشد . چون این طایفه بر این سر واقف شدند ، تدبیر و تصرف خود و ارادت و اختیار خود را از میان برداشتند ، و راضی و تسلیم شدند ، اگر مال و جاه بیامد , شاد نشدند ، و اگر مال و جاه برفت ، غمناک نگشتند ، و اگر نو رسید ، پوشیدند و اگر کهنه رسید پوشیدند . اگر به صحبت اهل دنیا رسیدند خوش بودند و خواستند که اهل دنیا از ایشان سود کنند ، و اگر به اهل آخرت رسیدند ، خوش بودند و خواستند که ایشان را از اهل آخرت سودی باشد . و این بیچاره مدت های مدید بعد از ترک در عزلت و قناعت و خمول بودم . و مدت های مدید ، بعد از ترک در رضا و تسلیم و نظاره کردن بودم . و حالی در این ام . و مرا به یقین نشد که کدام شاخ بهتر است ، هیچ طرف را ترجیح نتوانستم کرد ، و امروز که این مینویسم ، هم هیچ ترجیح نکرده ام و نمی توانم کرد ، از جهت آنکه در هر طرفی فواید بسیار می بینم ، و آفات بسیار هم می بینم .
فصل چهارم : در بیان صحبت
(17) بدان که صحبت اثر های قوی و خاصیت های عظیم دارد . هر سالکی که به مقصد نرسید و مقصود حاصل نکرد ، از آن بود که به صحبت دانایی نرسید . کار صحبت دانا دارد . هر که هر چه یافت ، از صحبت دانا یافت , باقی این همه ریاضات و مجاهدات بسیار ، و این همه آداب و شرایط بی شمار از جهت آن است که تا سالک شایسته صحبت دانا گردد ، که سالک چون شایسته به صحبت دانا گشت ، کار سالم تمام شد .
(18) ای درویش ! اگر سالکی یک روز ، بلکه یک لحظه به صحبت دانایی رسد ، و مستعد و شایسته صحبت دانا باشد بهتر از آن بود که صد سال ، بلکه هزار سال به ریاضات و مجاهدات مشغول باشد ، (( و ان یوما عند ربک کالف سنه مما تعدون )). امکان ندارد که کسی بی صحبت دانا به مقصد رسد و مقصود حاصل کند ، اگر چه مستعد باشد و اگر چه به ریاضات و مجاهدات بسیار مشغول بود .
(19) ای درویش ! بسیار کس باشد که به دانا رسد ، و او را از دانا هیچ فایده نباشد ؛ و این از دو حال خالی نباشد ، یا استعداد ندارد یا هم مقصود نباشند . آن که استعداد ندارد از اهل صحبت نیست . و آن که استعداد دارد و هم مقصود نیست هم صحبت نباشد و از جهت آن که هم صحبت هم مقصود است . هر گاه دو کس یا زیادت با هم باشند و مقصود ایشان یکی باشد ، هم صحبت باشند ؛ و اگر مقصود ایشان یکی نباشد ، هم صحبت نباشند .
(20) چون معنی صحبت را دانستی ، اکنون بدان که چون به صحبت درویشان رسی ، باید سخن کم گویی ، و سخنی که از تو سوال نکنند جواب نگویی . و اگر چیزی از تو سوال کنند ، و جواب ندانی باید که زود بگویی که نمی دانم و شرم نداری ، و اگر جواب دانی ، جوابی مختصر با فایده بگویی و درازا نکشد ، و در بند بحث و مجادله نباشی ، و در میان درویشان تکبر نکنی ، و در نشستن بالا نطلبی بلکه ایثار کنی و چون اصحاب حاضر باشند و خلوت باشد یعنی به غیر اصحاب کسی دیگر در میان نباشد ، باید که تکلف نکنی و در ادب مبالغه ننمایی که در چند موضع تکلف نمی باید کرد ؛ بی تکلفی آزادی است .
(21) ای درویش ! نه آن که بی ادبی کنی که بی ادبی در همه زمان و در همه مکان حرام است ، مراد ما آن است که در خلوت بی تکلف زندگانی کنی ، که اگر تو تکلف کنی دیگران را هم تکلف باید کرد و بدین سبب درویشان گران بار شوند ، و از آن صحبت لذت نیا بند و آن را سبب تو باشی ، و باید که بت پرست نباشی و چیزی را بت خود نسازی ، آن چنان که دیگران میکنند ، تو نیز می کن .
(22) ای درویش ! هر کاری که مباح است در کردن و نکردن آن ضرورتی نیست ، در آن کار موافقت کردن با اصحاب از کرم و مروت است ، و اگر موافقت نکنی ، بی مروت باشی . و بر هر کاری که عادت کنی ، آن کار بت تو شود ، و در میان اصحاب بت پرست باشی .
(23) ای درویش ! هر کاری که نه ضرورت است و نه سبب راحت اصحاب بود بر آن کار عادت نباید کرد که چون عادت کردی بت شد و ترک عادت کردن و بت را شکستن کار مردان است .
فصل پنجم : در بیان سلوک
(24) بدان که سلوک عبارت از سیر است ، و سیر الی الله باشد ، و سیر فی الله باشد . سیر الی الله نهایت دارد ، اما سیر فی الله نهایت ندارد ، و سیر الی الله عبارت از آن است که سالک چندان سیر کند که از هستی خود نیست شود و به هستی خدا هست شود ، و به خدا زنده و دانا و شنوا و گویا گردد .
(25) ای درویش ! اگر چه سالک هرگز هیچ هستی نداشت ، اما می پنداشت که مگر دارد آن پندار برخیزد و به یقین بداند که هستی خدا را است و بس . چون دانست و دید که هستی خدا را است ، سیر الی الله تمام شد ، اکنون ابتدای سیر فی الله است ، و سیر فی الله عبارت از آن است که سالک چون به هستی خدا هست شد ، و به خدا زنده و دانا و بینا و گویا و شنوا گشت ، چندان دیگر سیر کند که اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی به تفصیل و به تحقیق بداند و ببیند ، چنان که هیچ چیزی در ملک و ملکوت و جبروت بر وی پوشیده نماند . بعضی گفته اند که ممکن نیست که یک آدمی این همه بداند ، از جهت آن که عمر آدمی اندک است و علم و حکمت خدای بسیار است . و از اینجا گفته اند که سیر فی الله نهایت ندارد .
(26) ای درویش ! چون معنی سلوک را دانستی ، اکنون بدان که اهل حکمت گویند که از تو تا به خدای راه به طریق طول است ، از جهت آن که نسبت هر فردی از افراد موجودات با خدای هم چنان است که نسبت هر مرتبه ای از مراتب درخت با تخم درخت ، و اهل تصوف می گویند که از تو تا به خدای راه به طریق عرض است از جهت آن که نسبت هر فردی از افراد موجودات با خدای هم چنان است که نسبت هر حرفی از حروف این کتاب با کاتب ، و اهل وحدت می گویند که از تو تا به خدای راه نیست ، نه به طریق طول و نه به طریق عرض ، از جهت آن که نسبت هر فردی از افراد موجودات با خدای هم چنان است که نسبت هر حرفی از حروف این کتاب با مداد ، و از اینجا گفته اند که وجود یکی بیش نیست ، و آن وجود خدای است – تعالی و تقدس ؛ و به غیر از وجود خدای وجودی دیگر نیست و امکان ندارد که باشد .
رساله اول : در بیان معرفت انسان
(1)اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی که جماعت درویشان از این بیچاره درخواست کردند ، که می باید در معرفت انسان رساله ایی جمع کنید ، و ظاهر و باطن انسان را شرح کنید ، یعنی بیان کنید که از روی صورت خلقت انسان چون است ، از روی باطن روح انسانی چیست ، و ترقی روح انسانی تا کجاست ؛ و دیگر بیان کنید که هر انسانی چند روح دارد ، و هر روحی چه کار کند . درخواست ایشان اجابت کردم ، و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد : ((انّه علی ما یشا قدیر و بلاجابه جدیر )).
فصل اول : در بیان خلقت صورت انسانی
(2) بدان ، اعزک الله فی الدارین که اول انسان یک جوهر است و هر چیز که در انسان به تدریج موجود شد ، جمله در آن جوهر موجود بودند ، و هر یک به وقت خود ظاهر شدند . و آن یک جوهر نطفه است ، یعنی تمامیت اجزای انسان از جواهر و اعراض ، جمله در نطفه موجود بودند ، و هر چیز که او را به کار می باید تا به کمال انسانی رسد ، با خود دارد و از خود دارد ، یعنی نطفه هم کاتب و هم قلم و هم کاغذ و هم دوات و هم مکتوب و هم قاری است .
(3) ای درویش ! نطفه انسان جوهر اول عالم صغیر است ، و ذات عالم صغیر است ، و تخم عالم صغیر است . و عالم عشق عالم صغیر است ، نطفه بر خود عاشق است ، می خواهد که جمال خود بیند ، و صفات و اسامی خود را مشاهده کند ، تجلی خواهد کرد ، و به صفت فعل ملتبس خواهد شد ، و از عالم اجمال به عالم تفصیل خواهد آمد ، و به چندین صور و اشکال و معانی و انوار ظاهر خواهد شد ، تا جمال وی ظاهر شود ، و صفات و اسامی و افعال وی پیدا آید .
فصل دوم : در بیان نطفه
(4) بدان که نطفه چون در رحم می افتد ، مدتی نطفه است ، و مدتی علقه است ، و مدتی مضغه است . و در میان مضغه عظام و عروق و اعصاب پیدا می آید ، تا مدت سه ماه بگذرد ؛ آن گاه در اول ماه چهارم که نوبت آفتاب است آغاز حیات می شود و به تدریج حس و حرکت ارادی در وی پیدا می آید ، تا چهار ماه بگذرد . و چون چهار ماه گذشت جسم و روح حاصل شد ، و خلقت اعضا و جوارح تمام گشت. و خونی که در رحم مادر جمع شده بود ، غذای فرزند میشود ، تا هشت ماه بگذرد . در ماه نهم که نوبت باز به مشتری میرسد ، از رحم مادر به این عالم می زاید . چنین میدانم که فهم نکردی ، روشن تر از این به نوعی دیگر بگویم .
فصل سوم : در بیان تربیت نطفه به نوعی دیگر
(5) بدان که نطفه چون در رحم می افتد ، مدور می شود ، از جهت آنکه آب به طبع خود مدور است . آن گاه نطفه به واسطه حرارتی که با خود دارد ، و به واسطه حرارتی که بر رحم است ، به تدریج نضج می یابد ، و اجزای لطیف وی از اجزای غلیظ وی جدا می شود . چون نضج تمام می یابد ، اجزای غلیظ از تمامت نطفه روی به مرکز می نهند و اجزای لطیف از تمامت نطفه روی به محیط نطفه نهد و بدین واسطه نطفه چهار طبقه می شود . هر طبقه ماتحت خود می باشد ، یعنی آنچه غلیظ است روی به مرکز می نهد ، و در میان نطفه قرار می گیرند و آن چه لطیف است روی به محیط می آورد ، و در سطح اعلی نطفه مقر می سازد ، و آن چه در زیر سطح اعلی است متصل به مرکز است در غلیظی کمتر از مرکز است ، به این واسطه نطفه چهار طبقه می شود . مرکز را که در میان نطفه است سودا می گویند و سودا سرد و خشک است و طبیعت خاک دارد ، لاجرم به جای خاک افتاد . و آن طبقه را که بالای مرکز است و متصل به مرکز و محیط مرکز است ، بلغم می گویند و بلغم سرد و تر است و طبیعت آب دارد ، لاجرم به جای آب افتاد . و آن طبقه ای را که بالای بلغم است و متصل به بلغم و محیط بلغم است خون میگویند و خون گرم و تر است و طبیعت هوا دارد لاجرم به جای هوا افتاد . و آن طبقه را که بالای خون است و متصل به خون و محیط خون است صفرا می گویند ، و صفرا گرم و خشک است و طبیعت آتش دارد . لاجرم به جای آتش افتاد و آن یک جوهر که نامش نطفه بود ، به چهار عنصر و چهار طبیعت شد و این جمله در یک ماه بود .
فصل چهارم : در بیان موالید
(6) چون عناصر و طبایع تمام شدند ، آن گاه از این عناصر و طبایع چهارگانه موالید سه گانه پیدا آمدند . اول معدن ، دوم نبات ، سوم حیوان ، یعنی این عناصر و طبایع چهارگانه را قسّام قسمت کرد و تمامت اعضای انسان پیدا آورد : اعضای اندرونی و بیرونی و این اعضا معادن اند . هر عضوی را مقداری معین از سودا و بلغم و خون و صفرا می فرستاد ؛ بعضی را از هر چهار برابر و بعضی را متفاوت ، چنان که حکمت اقتضا میکرد ، تا تمامت اعضای اندرونی و بیرونی پیدا آمدند ، و همه را با همدیگر بسته کرد و مجاری غذا و مجاری حیات و مجاری حس و مجاری حرکت ارادی پیدا آورد تا معادن تمام شدند ، و این جمله در یک ماه بود .
فصل پنجم : در بیان روح نباتی
(7) چون اعضا تمام شدند و معادن تمام گشتند ، آن گاه در هر عضوی از اعضای بیرونی و درونی قوت ها پیدا آمدند : قوت جاذبه و قوت ماسکه و قوت هاضمه و قوت دافعه و قوت مغیره و قوت غاذیه و قوت نامیه . و این قوت ها را ملائکه می نامند و چون اعضا و جوارح و قوت ها تمام شدند ، آن گاه فرزند طلب غذا آغاز کرد و از راه ناف خونی که در رحم مادر جمع شده بود به خود کشید . چون آن خون در معده فرزند در آمد و یک بار دیگر هضم شد و نضج یافت جگر آن کیموس را از راه ماساریقا به خود کشید . و چون در جگر آمد و یک بار دیگر هضم شد و نضج یافت ، آن چه زبده و خلاصه آن کیموس بود که در جگر است روح نباتی شد ، و آن چه باقی ماند بعضی صفرا و بعضی خون و بعضی بلغم و بعضی سودا گشت . آن چه صفرا بود زهره آن را به خود کشید ، و آن چه سودا بود سپرز آن را به خود کشید و آن چه بلغم بود روح نباتی آن را بر جمله بدن قسمت کرد از برای چند حکمت ، و آن چه خون بود روح نباتی آن را از راه آورده به جمله اعضا فرستاد تا غذای اعضا شد ؛ و قسّام غذا در بدن این روح نباتی است ، و موضع این روح نباتی جگر است و جگر در پهلوی راست است . چون غذا به جمله اعضا رسد نشو و نما ظاهر شد و حقیقت نبات این است . و این جمله در یک ماه بود .
فصل ششم : در بیان روح حیوانی
(8) چون نشو و نما ظاهر شد و نبات تمام گشت و روح نباتی قوت گرفت و معده و جگر قوی گشتند و بر هضم غذا قادر شدند ، آن گاه آن چه زبده و خلاصه این روح نباتی بود ، دل آن را جذب کرد . و چون در دل در آمد و یک بار دیگر هضم و نضج یافت ، همه حیات شد . آن چه زبده و خلاصه آن حیات بود که در دل است ، روح حیوانی شد ؛ و آن چه از روح حیوانی باقی ماند ، روح حیوانی آن را از راه شرائین به جمله اعضا فرستاد تا حیات اعضا شد ؛ و همه اعضا به واسطه روح حیوانی زنده شدند ، و قسام حیات در بدن این روح حیوانی است . و موضع این روح حیوانی دل است ، و دل در پهلوی چپ است .
(9) و چون روح حیوانی قوت گرفت ، آن چه زبده و خلاصه این روح حیوانی بود ، دماغ آن را جذب کرد . و چون در دماغ در آمد ، و یک بار دیگر هضم و نضج یافت ، آن چه زبده و خلاصه آن بود که در دماغ است ، روح نفسانی شد ؛ و آن چه از روح نفسانی باقی ماند ، روح نفسانی آن را ، از راه اعصاب به جمله اعضا فرستاد تا حس و حرکت ارادی در جمله اعضا پدید آمد ، و حقیقت حیوان این است . و این جمله در یک ماه دیگر بود . عناصر و طبایع و معدن و نبات و حیوان در چهار ماه تمام شدند ، هر یک در ماهی . و بعد از حیوان چیز دیگر نیست ، حیوان در آخرت است . (( و انّ الدار الآخره لهی الحیوان لو کانوا یعلمون )).
فصل هفتم : در بیان حواس ده گانه پنج اندرونی و پنج بیرونی
(10) بدان که روح نفسانی که در دماغ است مدرک و محرک است ، و ادراک او بر دو قسم است : قسمی در ظاهر و قسمی در باطن . باز آن چه در ظاهر است پنج قسمت است و آن چه در باطن است پنج قسم است : یعنی حواس ظاهر پنج است ، سمع و بصر و شم و ذوق و لمس ؛ و حواس باطن هم پنج است ، حس مشترک و خیال و وهم و حافظه و متصرفه . و خیال خزانه دار حس مشترک است ، و حافظه خزانه دار وهم است . حس مشترک مدرک صور محسوسات است ، و وهم مدرک معانی محسوسات است ، یعنی حس مشترک شاهد را در می یابد ، و هم غایب را . هر چه حواس بیرونی در می یابند ، آن جمله را حس مشترک در می یابد ، و آن جمله در حس مشترک جمع اند ، و حس مشترک را از جهت این حس مشترک گفته شد ، یعنی مسموعات و مبصرات و مشموعات و مذوقات و ملموسات در حس مشترک جمع اند . وهم معنی دوستی را در دوست و دشمنی را در دشمن در می یابد ؛ و متصّرفه آن است که در مدرکاتی که مخزون اند در خیال تصرف می کند به ترکیب و تفصیل .
فصل هشتم : در بیان قوه محرکه
(11) بدان که قوت محرکه هم بر دو قسمت است ، باعثه و فاعله : باعثه آن است که چون صورت مطلوب یا مهروب ، در خیال پیدا آید داعی و باعث قوت فاعله گردد بر تحریک . و قوت فاعله آن است که محرک اعضا ست ، و حرکت اعضا از وی است . و این قوت فاعله مطیع و فرمان بردار قوت باعثه است و قوت باعثه که داعی و باعث قوت فاعله است بر تحریک ، از جهت دو غرض است : یا از جهت جذب منفعت و حصول لذات است ، و در این مرتبه او را قوت شهوانی می گویند ؛ یا از جهت دفع مضرت و غلبه است ، و در این مرتبه او را قوت غضبی می خوانند .
فصل نهم : در بیان روح انسانی
(12) بدان که تا بدین جا که گفته شد آدمی با دیگر حیوانات شریک است ، یعنی در این سه روح که گفته شد ، روح نباتی و روح حیوانی و روح نفسانی . و آدمی که ممتاز می شود از دیگر حیوانات به روح نفسانی ممتاز می شود . و روح انسانی نه از قبیل این سه روح است . از جهت آنکه روح انسانی از عالم علوی است ، و روح نباتی و روح حیوانی و روح نفسانی از عالم سفلی اند . و در روح انسانی اختلاف کرده اند که داخل بدن است یا داخل بدن نیست . اهل شریعت می گویند که داخل بدن است چنان که روغن در شیر ؛ و اهل حکمت می گویند که داخل نیست و خارج بدن هم نیست ، از جهت آن که نفس ناطقه در مکان نیست و محتاج مکان نیست و چون در مکان نیست نتوان گفتن که داخل بدن است یا خارج از بدن است . و دیگر آن که داخلی و خارجی صفات اجسام اند و نفس ناطقه جسم و جسمانی نیست ، اما جمله اتفاق کرده اند که روح نباتی و روح حیوانی و روح نفسانی داخل بدن اند و زبده و خلاصه غذا اند . غذا به تربیت و پرورش ایشان عروج کرده است و به مراتب بر آمده و دانا و شنوا و بینا شده .
( 13) ای درویش ! اگر گویند که غذا ست که عروج کرده است و به مراتب بر آمده و دانا و بینا و شنوا شده است ، راست باشد ، و اگر گویند که نور است که با غذا همراه است آن نور عروج کرده است و به مراتب بر آمده و دانا و بینا و شنوا شده ، راست باشد . چنین می دانم که تمام فهم نکردی ، روشن تر از این بگویم که دانستن این سخن از مهمات است ، و ریاضات و مجاهدات اهل هند جمله بنا براین سخن است ؛ یعنی سخنی به غایت خوب است و بسیار مشکلات از دانستن این سخن گشاده می شود و حل میگردد .
فصل دهم : در بیان سلوک اهل هند
( 14) بدان که خاک و آب و هوا و آتش و حیوانات و نباتات و افلاک و انجم یعنی جمله افراد موجودات مملو از نور اند ، و عالم مالامال نور است و این نور است که جان عالم است .
(15) ای درویش ! عالم دو چیز است ، نور و ظلمت یعنی دریای نور است و دریای ظلمت . این دو دریا در یکدیگر آمیخته اند ، نور را از ظلمت جدا می باید کرد تا صفات نور ظاهر شوند ، و این نور را از ظلمت اندرون حیوانات جدا می توانند کرد از جهت آن که در اندرون حیوانات کارکنان اند و همیشه در کار اند ؛ و کار ایشان این است که این نور را از ظلمت جدا می کنند . اول غذا در دهان نهادند : دهان کار خود تمام می کند و به معده می دهد و معده کار خود تمام می کند و به جگر می دهد ، و جگر کار خود تمام می کند و به دل می دهد و دل کار خود تمام می کند و به دماغ می دهد . چون دماغ رسید و دماغ کار خود تمام کرد و عروج تمام شد و نور از ظلمت جدا گشت و صفات نور پیدا آمدند و حیوان دانا و شنوا و بینا گشت و این اکسیر است و حیوانات دایم در اکسیر اند و آدمی این اکسیر را به نهایت رسانید ، و اکسیر این است که آدمی می کند به هر چیزی که می خورد جان آن چیزها می ستاند و زبده و خلاصه چیزها می گیرد – یعنی نور را از ظلمت چنان جدا میکند که نور خود را کماهی می داند و می بیند . و این جز در انسان کامل نباشد .
(16) ای درویش ! انسان کامل این اکسیر را به کمال رسانید و این نور را تمام از ظلمت جدا گردانید از جهت آن که نور هیچ جای دیگر خود را کماهی ندانست و ندید ، و در انسان کامل خود را کماهی دید و دانست .
(17) ای درویش ! این نور را به کلی از ظلمت جدا نتوان کردن که نور بی ظلمت نتواند بود و ظلمت بی نور نتواند بود ، از جهت آن که نور از جهتی وقایه ظلمت است و ظلمت از جهتی وقایه نور است . هر دو با یکدیگرند و با یکدیگر بوده اند و با یکدیگر خواهند بود ، امّا نور با ظلمت در اول همچنان است که روغن با شیر ، لاجرم صفات نور ظاهر نیستند ، می باید که نور با ظلمت چنان شود که مصباح در مشکات تا صفات نور ظاهر شوند . چون به مراتب بر می آید و کارکنان هر یک کار خود تمام می کنند و به دماغ می رسد چنان می شود که مصباح در مشکات و حقیقت آدمی این مصباح است . و این مصباح است که مرتبه دیگر عروج می کند بعد از آن که به دماغ می رسد . اما تا مادام که به دماغ نرسیده است عروج وی هم از روی صورت است و هم از روی معنی . چون به دماغ رسید عروج وی از روی معنی است نه از روی صورت ؛ یعنی عروج او آنست که صافی تر می شود و صفات وی بیشتر ظاهر می شود .
(18) ای درویش ! این مصباح همه کس دارد ، امّا از آن بعضی ضعیف و مکرر است ؛ این مصباح را قوی و صافی می باید گردانید که علم اولین و آخرین در ذات این مصباح مکنون است تا ظاهر گردد. هر چند این مصباح قوی تر و صافی تر می شود علم و حکمت که در ذات او مکنون است ظاهر تر میگردد . و قوت او به دو چیز است ، روزی یک نوبت خوردن ، و آن یک نوبت چیز خوردن چیزی صالح خوردن و چیزی صالح آن باشد که از وی خون لطیف بسیار تولد کند . و صفای وی به چهار چیز است ، کم خوردن و کم گفتن و کم خفتن و عزلت .
فصل یازدهم : در بیان آن که روح چیست
(19) بدان که روح نباتی جوهر است و مکمل و محرک جسم است بالطبع ، و روح حیوانی جوهر است و مکمل و محرک جسم است بالاختیار ، و روح انسانی جوهر بسیط است و مکمل و محرک جسم است بالاختیار و العقل . و اگر این عبارت را فهم نمی کنی به عبارت دیگر بگویم . بدان که روح حیوانی مدرک جزئیات است و روح انسانی مدرک جزئیات و کلیات ، و روح حیوانی دریا بنده نفع و ضرر است و روح انسانی دریا بنده نفع و ضر است و انفع و اضر است .
(20) ای درویش ! روح انسانی حی و عالم و مرید و قادر و سمیع و بصیر و متکلّم است ، و نه چنان است که از موضعی می بیند و از موضعی دیگر می شنود ، و از موضعی دیگر می گوید چنان که قالب که این چنین متجزی و قابل قسمت باشد ، و روح انسانی متجزی و قابل قسمت نیست روح انسانی در وقت دانش همه داناست و در وقت دیدن همه بیناست و در وقت شنیدن همه شنواست و در وقت گفتن همه گویاست و در همه صفات هم چنین می دان و بسایط هم چنین باشد .
فصل دوازدهم : در بیان ترقی روح انسانی
(21) بدان که اهل شریعت می گویند که انسان چون تصدیق انبیا کرد و مقلد انبیا شد ، به مقام ایمان رسید و نام او مومن گشت . و چون با وجود تصدیق و تقلید انبیا عبادت بسیار کرد و اوقات شب و روز را قسمت کرد و بیشتر به عبادت گذرانید ، به مقام عبادت رسید و نام او عابد شد و تمام گشت . و چون با وجود عبادت بسیار روی از دنیا به کلی گردانید و ترک مال و جاه کرد و از لذات و شهوات بدنی آزاد شد ، به مقام زهد رسید و نام او زاهد گشت ؛ و چون با وجود زهد اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی دانست و دید چنان که در ملک و ملکوت و جبروت هیچ چیز بر وی پوشیده نماند ، و خود را و پروردگار خود را شناخت ، به مقام معرفت رسید و نام او عارف گشت . و این مقام عالی است و از سالکان اندکی بدین مقام رسند که سرحدّ ولایت است . و چون با وجود معرفت او را خدای تعالی به محبت و الهام خود مخصوص گردانید به مقام ولایت رسید و نام او ولی گشت . و چون با وجود محبت و الهام او را حق تعالی به وحی و معجزه خود مخصوص گردانید و بر پیغام به خلق فرستاد تا خلق را به حق دعوت کند ، به مقام نبوت رسید و نام وی نبی گشت . و چون با وجود وحی و معجزه او را حق تعالی به کتاب خود مخصوص گردانید ، به مقام رسالت رسید و نام او رسول گشت . و چون با وجود کتاب شریعت اول را منسوخ گردانید و شریعتی دیگر نهاد به مقام اولوالعزم رسید و نام او اولوالعزم گشت . و چون با وجود آن که شریعت اول را منسوخ گردانید و شریعتی دیگر نهاد ، او را خدای تعالی ختم نبوت گردانید و به مقام ختم رسید و نام او خاتم گشت . این بود ترقی روح انسانی.
(22) ای درویش ! روح مومن یک مرتبه ترقی کرد و روح خاتم نه مرتبه ترقی کرد . چون اول و آخر را دانستی اکنون باقی را همچنین می دان . چون ترقی روح انسانی معلوم کردی اکنون بدان که اهل شریعت می گویند : که ترقی روح انسانی همین نه مرتبه بیش نیست ، و این هر نه مرتبه اهل تقوی و علم اند . اما هر کدام مرتبه ای که بالاتر است و آخر تر ، علم و تقوی او بیشتر است چنان که علم و تقوی هیچ کس به علم و تقوی خاتم نرسد و هر کدام آخر تر بالاتر است ، مقام او که بعد از مفارقت قالب باز گشت او بدان خواهد بود عالی تر و شریف تر است . چنان که مقام هیچکس به مقام خاتم نرسد ، عرش خاص مقام انبیا ست . و به نزدیک اهل شریعت این هر نه مرتبه عطائی اند و هر یک را مقام معلوم است و به سعی و کوشش از مقام معلوم خود در نتوانند گذشت ، از جهت آنکه به نزدیک اهل شریعت ارواح را پیش از اجساد آفریده اند ، هر یک را در مقام معلوم ، هم از روی مکان هم از روی مکانت . چون به قالب آیند و عمر خود ضایع نکند و به سعی و کوشش مشغول باشند به مقام خود رسند ، و از مقام معلوم خود در نتوانند گذشت .
(23) و اهل حکمت هم می گویند که ترقی روح انسانی همین نه مرتبه بیش نیست و این هر نه مرتبه اهل علم و طهارت اند ، و هر کدام مرتبه که بالاتر است علم و طهارت وی بیشتر است ، و مقامی که بعد از مفارقت قالب بازگشت وی به آن خواهد بود عالی تر و شریف تر است ، امّا اهل حکمت می گویند که این هر نه مرتبه کسبی اند و هیچ کس را مقام معلوم نیست ، مقام هر کس جزای علم و عمل وی است ، هر که علم و طهارت بیشتر کسب می کند ، مرتبه وی بالاتر می شود و مقامی که بازگشت وی بدان خواهد بود عالی تر و شریف تر می گردد ، از جهت آنکه نزدیک اهل حکمت ارواح را پیش از اجساد نیا فریده اند ارواح را با اجساد آفریده اند ؛ پس هیچ کس را مقام معلوم نبوده باشد . هر یک مقام خود را اکنون پیدا می کند . و دیگر اهل حکمت می گویند که هیچ چیز را ختم نیست و اگر همه چیز را ختم است باز آغاز است ، یعنی در آخر دور قمر همه چیز به کمال خود رسید ختم آن چیز باشد ، باز در اول دور دیگر همه چیز را ابتدا باشد تا باز به تدریج به کمال خود رسند .
(24) و اهل وحدت می گویند که ترقی روح انسانی را حدی پیدا نیست از جهت آن که اگر آدمی مستعد را هزار سال عمر باشد و در این هزار سال به تحصیل و تکرار و مجاهدات و اذکار مشغول بود هر روز چیزی داند و چیزی یابد ، که پیش از آن روز ندانسته باشد و نیافته بود از حکمت ، از جهت آنکه علم و حکمت خدای را نهایت ندارد ، و دیگر اهل وحدت می گویند که هیچ مقامی شریف تر از وجود آدمی نیست تا بعد از مفارقت قالب بازگشت روح آدمی به آن مقام باشد . جمله افراد موجودات در سیر و سفر اند تا به آدمی رسند . چون به آدمی رسیدند به کمال رسیدند و معراج هم تمام شد . و آدمی هم در سیر و سفر است تا به کمال خود رسد چون به کمال خود رسید معراج آدمی هم تمام شد و میوه موجودات به کمال خود رسید و به نزدیک اهل وحدت کمال آدمی وجود ندارد ، از جهت آن که آدمی به هر کمالی که برسد نسبت به استعداد وی و نسبت به علم و حکمت خدای هنوز ناقص باشد . پس آدمی را که کامل گفته می شود به نسبت گفته می شود ، و به نزدیک اهل شریعت و حکمت کمال وجود دارد . کمال آدمی در چهار چیز است : اقوال نیک ، افعال نیک ،اخلاق نیک ، معارف . و مراد از معارف معرفت چهار چیز است . معرفت دنیا ، و معرفت آخرت و معرفت خویش و معرفت پروردگار خود .
فصل سیزدهم : در بیان آن که یک آدمی چند روح دارد
(25) بدان که اهل شریعت و اهل حکمت می گویند که بعضی از آدمیان سه روح دارند ، و این ها ناقصان اند ، و بعضی از آدمها چهار روح دارند و این ها مقتصدان اند ، و بعضی از آدمیان پنج روح دارند و این ها کاملان اند ، و این پنج روح هر یک غیر یکدیگر اند ، قالب به مثابه مشکات است . روح نباتی که در جگر است به مثابه زجاجه است ، و روح حیوانی که در دل است به مثابه فتیله است و روح نفسانی که در دماغ است به مثابه روغن است ؛ و این روغن از غایت لطافت و صفا می خواست که اشیا را و حکمت اشیا را کماهی بداند و ببیند بیش از آن که نار به وی بپیوندد : (( یکاد زیتها یضیء ولو لم تمسسه نار )) . پس این روغن نور باشد و چون نار که روح انسانی است به روغن پیوست (( نور علی نور )) باشد و چون نور الله به روح انسانی پیوست نور نور نور شد : (( یهدی الله لنوره من یشا ء )).
(26) ای درویش ! بدان که به نزدیک این ضعیف آن است که هر آدمی که هست از کامل یا ناقص یک روح بیش ندارد ؛ اما آن یک روح مراتب دارد و در هر مرتبه ای نامی دارد . از اسامی بسیار مردم می پندارند که مگر روح هم بسیار است و نه چنین است ؛ روح یکی بیش نیست و جسم یکی بیش نیست ، اما جسم و روح مراتب دارد و در هر مرتبه ای نامی دارد .
(27) ای درویش ! جسم و روح هر دو در ترقی و عروج اند و به مراتب بر می آیند تا به حد خود رسند ، اگر آفتی به ایشان نرسد . و چون به حد خود رسیدند ، باز هر دو روی در نقصان می نهند . هر چیز که در زیر فلک است عروجی دارد ، آن عروج را حدی و مقداری معلوم است و نزولی دارد ، و آن نزول را حدی و مقداری معلوم است . و در میان عروج و نزول استوایی دارد و آن استوا را هم حدی و مقداری معلوم است . گوییا صراط خود این است ؛ و بر این صراط چندین گاه به بالا می باید رفت ، و چندین گاه راست می باید رفت ، و چندین گاه به زیر می باید رفت . و این صراط بر روی دوزخ کشیده است ، و آن بایست است و بایست دوزخی سخت است و درهای بسیار دارد . و جمله خلق را گذر بر این دوزخ است از نبی و ولی و پادشاه و رعیت و توانگر و درویش و بزرگ و کوچک چیزها نبود خواهند که بود و چیزها که بود خواهند که نبود و هر دو دوزخ است . و بعضی کس بر این صراط خوش و آسان بگذرند از جهت آن که سخن دانایان قبول کنند و به دنیا مشغول نشوند و حریص و طامع نباشند و ترک بایست کنند و کارهای دنیا را سهل و آسان بر گیرند . و بعضی کس افتان و خیزان بگذرند ، و بعضی کس بغایت در زحمت باشند و ناخوش و دشوار بگذرند ، از جهت آن که سخن دانایان قبول نکنند و به دنیا مشغول شوند و به آتش حرص و طمع می سوزند و به آتش حسد گدا زند . و هر که از این صراط گذشت از دوزخ گذشت و به بهشت رسید ، همان بهشت که اول در آن بوده است .
فصل چهاردهم : در بیان آن که اجسام و ارواح و موالید چون پیدا آمدند و در بیان آن که مزاج چیست و چون پیدا آمد ؟
(28) بدان که خاک و آب و هوا و آتش امهات اند و هر یکی صورتی دارند و معنی دارند . صورت هر یکی ظلمت است و معنی هر یکی نور است . صورت هر یک را عنصر می گویند و معنی هر یک را طبیعت می خوانند . پس چهار عنصر و چهار طبیعت باشد . هر گاه که این چهار با یکدیگر بیا میزند چنان که شرط آن است البته از این میان چیزی متشابه الا جزا پیدا آید , آن مزاج است و مزاج را از امتزاج گرفته اند .
(29) چون این مقدمات معلوم کردی و معنی مزاج را دانستی ، اکنون بدان که چون امهات بیا میزند البته صورت هر چهار آمیخته شود و معنی هر چهار هم آمیخته شود . از صورت هر چهار چیزی متشابه الا جزا پیدا آید و آن را جسم گویند و از معنی هر چهار چیزی متشابه الا جزا پیدا آید و آن را روح می خوانند . پس مزاج هم در جسم باشد و هم در روح بود ، تا مادام که امهات با همدیگر نیامیخته بودند و مفرد بودند ، عناصر و طبایع می گفتند و چون با یکدیگر بیامیختند و مزاج پیدا آمد ، جسم و روح می خوانند .
چون جسم و روح موالید را دانستی ، اکنون بدان که این جسم است که به مراتب بر می آید و در هر مرتبه ای نامی می گیرد : جسم جماد و جسم نبات و جسم حیوان . و این روح است که به مراتب بر می آید و در هر مرتبه ای نامی می گیرد : روح جماد و روح نبات و روح حیوان . و انسان یک نوع است از انواع حیوان و روح انسان را به اضافات و اعتبارات به اسامی مختلفه ذکر کرده اند : هر چند دانا تر می شود نام دیگر می گیرد.
(30) این است حقیقت مزاج و این است حقیقت جسم و این است حقیقت روح که گفته شد . جسم از عالم ملک است و روح از عالم ملکوت ، جسم از عالم خلق است و روح از عالم امر . چون معلوم شد که روح یکی بیش نیست ، پس تعریف روح آن باشد که روح جوهر است که مکمل و محرک جسم است و در مرتبه نبات بالطبع ، و در مرتبه حیوان بالاختیار و در مرتبه انسان بالاختیار و العقل .
فصل پانزدهم : در بیان نصیحت
(31) ای درویش ! باید که بر دنیا و نعمت دنیا دل ننهی و بر حیات و صحت و مال و جاه اعتماد نکنی ، که هر چیزی که در زیر فلک قمر است و افلاک بر ایشان می گردد بر یک حال نمی ماند ، و البته از حال خود می گردند . یعنی حال این عالم سفلی بر یک صورت نمی ماند ، همیشه در گردش است ، هر زمان صورتی می گیرد و هر ساعت نقشی پیدا می آید . صورت اول هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول را محو گردانید ، به عینه کار عالم به موج دریا می ماند یا خود موج دریاست ، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیت اقامت نکند .
(32) ای درویش ! درویشی اختیار کن ، که عاقل ترین آدمیان درویشانی اند که به اختیار خود درویشی اختیار کرده اند ، و از سر دانش نا مرادی بر گزیده اند ، از جهت آن که در زیر هر مرادی ده نا مرادی نهفته است بلکه صد ، و عاقل برای یک مراد صد نا مرادی تحمل نکند ، ترک آن یک مراد کند تا آن صد نا مرادی نباید کشید .
(33) ای درویش ! به یقین بدان که ما مسافرانیم و البته ساعه فساعه در خواهیم گذشت و حال هر یک از ما هم مسافر است و البته ساعه فساعه خواهد گذشت و اگر دولت است می گذرد و اگر محنت است می گذرد . پس اگر دولت داری اعتماد بر دولت مکن که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد و اگر محنت داری هم دل خود را تنگ مکن که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد ، در بند آن مباش که آزاری از تو به کسی رسد ، به قدر آن که می توانی راحت رسان . و الحمدلله رب العالمین .
رساله دوم : در بیان توحید
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره در خواست کردند ، که می باید در توحید رساله ای جمع کنید و بیان کنید که کفر و توحید و اتحاد و وحدت چیست . در خواست ایشان اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد (( انه علی یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) .
فصل اول : در بیام واجب الو جود
(2) بدان که وجود از دو حال خالی نباشد ، یا او را اول باشد یا نباشد . اگر او را اول نباشد آن را وجود قدیم است ، اگر باشد آن وجود حادث است . و این سخنی بغایت روشن و ظاهر است و در وی خفائی نیست ، و دیگر بدان که هیچ شک نیست که ما وجود می یابیم . اگر این وجود که می یابیم قدیم است پس وجود قدیم یافتیم و اگر حادث است هم وجود قدیم یافتیم ، از جهت آنکه حادث بی قدیم نتواند بود ، و البته باید که به قدیم رسد تا حادث را وجود باشد . و وجود قدیم واجب الوجود است تعالی و تقدس و وجود حادث ممکن الوجود است و واجب الوجود خدای عالم است ، و ممکن الوجود عالم خداست . و واجب الوجود یکی بیش نباشد ، از جهت آنکه ممکنات را به ضرورت واجبی می باید و ضرورت کلی یکی بیش نیست ، و واجب الوجود باید که عالم و مرید و قادر بود از جهت آن که امکان ندارد که بی این سه صفت کسی چیزی پیدا تواند آوردن .
(3) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که مردم در معرفت واجب الوجود بر تفاوت اند . بعضی اهل تقلید اند ، و بعضی اهل استدلال ، و بعضی اهل کشف اند . و ما سخن این هر سه طایفه را به شرح بیاوریم تا سالکان بدانند که هر یک از کدام طایفه اند و در کدام مرتبه اند .
فصل دوم : در بیان اعتقاد اهل تقلید و این طایفه را عوام گویند
(4) بدان که اهل تقلید به زبان اقرار میکنند و به دل تصدیق می کنند و هستی و یگانگی خدا را تعالی و تقدس ، و می دانند که این عالم را صانعی است و صانع عالم یکی است و اول و آخر و حد و نهایت و مثل و مانند ندارد و حی و عالم و مرید و قادر و سمیع و بصیر و متکلّم است ، ظاهر و باطن بندگان را می داند و اقوال و افعال بندگان را می شنود و می بیند و داناست و به همه چیز تواناست بر همه چیز مو صوف است به صفات سزا و منزه است از صفات ناسزا . اما اعتقاد این طایفه به واسطه حس و سمع است یعنی نه به طریق کشف و عیان و نه به طریق دلایل و برهان است شنونده است و اعتقاد کرده است .
(5) ای درویش! اگر چه این اعتقاد به واسطه حس و سمع است اما در حساب است و این طایفه از اهل ایمان اند و در این مرتبه قدر غالب باشد از جهت آنکه مقلد اگر چه اعتقاد به هستی و یگانگی خدای دارد ، و خدای را عالم و مرید و قادر می داند ، اما علم و ارادت و قدرت خدای را بر جمله اسباب و مسببات به نور کشف و عیان و یا به نور دلایل و برهان محیط ندیده است ؛ و جمله اسباب را هم چون مسببات عاجز و مسخر مشاهده نکرده است . به این سبب اسباب پیش از این مقلد معتبر باشد و همه چیز را به اسباب اضافت کند و از سبب بیند از جهت آن که این مقلد هنوز در حس است و اسباب محسوس اند و حس این مقلد بیش از این ادراک نمی تواند کرد و از اسباب در نمی تواند گذشت .
(6) ای درویش ! چون دانستی که اسباب در این مرتبه معتبر است ، اکنون بدان که غم عمر و معاش و اندوه رزق در این مقام است و حرص و سعی بسیار در کارها در این مقام است و محبت اسباب و محبت غیر در این مقام است ، و اعتماد کردن بر گفت طبیب و گفت منجم در این مقام است .
فصل سوم : در بیان اهل استدلال و این طایفه را خاص می گویند
(7) بدان که اهل استدلال به زبان اقرار می کنند و به دل تصدیق می کنند هستی و یگانگی خدای را تعالی و تقدس ، و به یقین می دانند که این عالم را صانعی هست و صانع عالم یکی است و اول و آخر و حد و نهایت و مثل و مانند ندارد ، و حی و عالم و مرید و قادر و سمیع و بصیر و متکلم است ؛ ظاهر و باطن بندگان را می داند و اقوال و افعال بندگان را می شنود و می بیند . داناست به همه چیز و تواناست بر همه چیز ، مو صوف است به صفات سزا و منزه است از صفات نا سزا . و اعتقاد این موحد به واسطه نور عقل است ، یعنی به طریق دلایل قطعی و برهان یقینی است . و در این مرتبه جبر بر این موحد غالب باشد ، از جهت آن که موحد چون به نور عقل و دلایل قطعی و برهان یقینی خدای را و یگانگی خدای را شناخت و به یقین دانست که علم و ارادت و قدرت او به کل موجودات محیط است ، موجودات را به یک بار عاجز و مقهور دید و اسباب را هم چون مسببات عاجز و مقهور یافت ، یعنی چنان که تا اکنون مسبب را عاجز و مقهور می دید اکنون سبب را هم عاجز و مقهور بیند .
(8) ای درویش ! هر که خود را شناخت علامت او آن باشد که چنان که قلم را مسخر می دید ، اکنون انگشت را مسخر می بیند . اگر چه دست محرک انگشت است ، و انگشت محرک قلم است ، و از قلم حرف پیدا می آید ، اما چه تفاوت است میان حرف و قلم و انگشت و دست ؛ چون هر چهار عاجز و مقهور و مسخر اند ، محرک جمله روح است ؛ کاینات را به یک بار هم چنین می دان ، که هر یک سبب وجود یکدیگرند ، و هر یک محرک یکدیگرند ، اما جمله عاجز و مقهور و مسخر خدای اند ، وجود همه از خدای است ، و حرکت همه از خدای است و موجد و محرک جمله خدای است . و از اینجا گفته اند که خود را و افعال خود را بشناس تا خدای و افعال خدای را بشناسی .
(9) ای درویش ! وجود سبب از خدای است و وجود مسبب هم از خدای است . و چنان که مسبب عاجز و مقهور است ، سبب هم عاجز و مقهور است و سبب را هیچ تاثیر نیست ، در وجود مسبب . بیش از این تفاوت نیست میان سبب و مسبب که وجود سبب مقدم است بر وجود مسبب . و این سخن تو را جز به مثالی معلوم نشود . بدان که وجود الف مقدم است بر ب اما تو را یقین معلوم است که وجود الف از کاتب است و وجود ب هم از کاتب است بی تفاوت و الف را هیچ تاثیری نیست در وجود ب و کاتب شریک ندارد در کتابت ب . هم چنین افراد کاینات بعضی بر بعضی مقدم اند ، اما جمله از خدای اند و خدای شریک ندارد در آفرینش کاینات .
(10) ای درویش ! افراد کاینات نسبت به خدای هیچ یک بر یکدیگر مقدم و هیچ یک از یکدیگر موخر نیستند ، جمله برابر اند ، از جهت آن که نسبت هر فردی از افراد کاینات با خدای هم چنان است که نسبت هر حرفی از حروف این کتاب با کاتب ، حرف اول از کاتب ، و حرف دوم از کاتب ، و حرف سوم از کاتب ، هم چنین تا به آخر کتاب جمله از کاتب است . کاینات را هم چنین می دان عرش از خدای و کرسی از خدای و آسمان ها از خدای و زمین از خدای جمله افراد موجودات از خدای است و از اینجا گفته اند که از تو تا به خدای راه به طریق عرض است ، نه به طریق طول .
(11) ای درویش ! افراد کاینات نسبت به یکدیگر بعضی بر بعضی مقدم و بعضی بر بعضی موخر اند ، و بعضی ماضی و بعضی مستقبل اند ، اما نسبت به خدای جمله برابرند .
(12) چون مقدمات معلوم کردی ، و دانستی که علم و ارادت و قدرت خدا به جمله اشیا محیط است به کلیات و جزئیات و هیچ چیزی بی علم و ارادت و قدرت خدا در وجود نیامد و نیاید ، اکنون بدان که خدای را خزینه های بسیار است ، خزینه وجود و خزینه حیات و خزینه صحت و خزینه رزق و خزینه امن و خزینه غنا و خزینه عقل و خزینه علم و خزینه حکمت و خزینه سعادت و خزینه دولت و خزینه فراغت و مانند این جمله خزائن خدای اند ، به هر که خواهد دهد و به هر نخواهد ندهد ، و کلید این خزائن به دست هیچ کس نیست ، نزد خدای است .
(13) ای درویش ! چون دانستی که این موحد از اسباب در گذشت و به مسبب اسباب رسید ، و علم و ارادت و قدرت مسبب الاسباب را بر کل کاینات محیط دید ، و خزینه های وی را مالامال یافت ، و به یقین دانست که به هرکه می خواهد می دهد و بی علت می دهد ، اکنون بدان که در این مقام است که حرص بر می خیزد و توکل به جای آن می نشیند ، در این مقام است که سعی و کوشش بسیار بر می خیزد و رضا و تسلیم به جای آن می نشیند ، و در این مقام است که محبت غیر بر می خیزد و محبت خدای به جای آن می نشیند ، در این مقام است که غم معاش و اندوه رزق بر می خیزد ، و در این مقام است که شرک خفی بر می خیزد ، و در این مقام است که طبیب معزول می شود و منجم باطل می گردد ، و اسباب به یک بار از پیش این موحد برخاست ، چنان که اگر در وقتی به نادر نظرش بر سببی افتد در وقت رنج یا در وقت راحت ، آن را شرک داند و زود از آن باز گردد ، و به توبه و استغفار مشغول شود .
فصل چهارم : در بیان اهل کشف ، و این طایفه را خاص الخاص می گویند
(14) بدان که اهل کشف به زبان اقرار می کنند و به دل تصدیق می کنند هستی و یگانگی خدای را تعالی و تقدس . و این هستی و یگانگی را که ایشان به زبان اقرار می کنند و به دل تصدیق می کنند به طریق کشف و عیان است .
(15) ای درویش ! این طایفه اند که از تمامت حجاب ها گذشتند ، و به مشاهده خدای رسیدند ، و به لقای خدا مشرف شدند . و چون به لقای خدای مشرف شدند ، و به علم الیقین هم دانستند ، و دیدند که هستی خدای را و بس . از این جهت این طایفه را اهل وحدت می گویند که غیر از خدای نمی بینند و نمی دانند ، همه خدای می بینند و همه خدای می دانند .
(16) ای درویش ! از کفر تا به توحید راه بسیار است ، و از توحید تا به اتحاد راه بسیار است ، و از اتحاد تا به وحدت هم بسیار است ، و وحدت است که مقصد سالکان و مقصود روندگان است .
(17) ای درویش ! معنی مطابق کفر پوشش است ، و پوشش بر دو قسم است . یک پوشش آن است که به واسطه آن پوشش خدای را نمی بینند و نمی دانند ، و این کفر مبتدیان است ، و این کفر مذموم است ، دیگر پوشش آن است که به واسطه پوشش غیر خدای نمی بینند و نمی دانند ، و این کفر منتهیان است ، و این کفر محمود است . (( ان الذین کفر وا سواء علیهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا یومنون ختم الله علی قلو بهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه و لهم عذاب عظیم )) . این آیات متناول هر دو کفر است .
(18) چون معنی کفر را دانستی ، اکنون بدان که معنی مطابق توحید یکی بودن است ، و یکی را یکی نتوان کردن ، و چیزهای بسیار را یکی کردن به دو طریق باشد ، یکی به طریق عمل و یکی به طریق علم . پس توحید دو نوع آمد ، یکی توحید علمی و یکی توحید عملی .
(19) چون معنی توحید را دانستی ، اکنون بدان که معنی مطابق اتحاد یکی شدن است . و یکی شدن میان دو چیز باشد ، و معنی مطابق وحدت یگانگی است و در یگانگی کثرت نیست پس در کفر مذموم کثرت است و در توحید کثرت هست و در اتحاد کثرت هست و در وحدت است که کثرت نیست و وحدت است که مطلوب طالبان و مقصود روندگان است .
(20) ای درویش ! چون کثرت برخاست ، سالک برخاست و شرک برخاست و حلول و اتحاد برخاست و قرب و بعد برخاست و فراق و وصال برخاست ، خدای ماند و بس .
(21) ای درویش ! همیشه خدای بود و بس ، و همیشه خدای باشد و بس ، اما سالک در خیال و پندار بود ، می پنداشت که مگر خدای و جودی دارد و وی به غیر از وجود خدای وجودی دارد ، اکنون از خیال و پندار بیرون آمد ، و به یقین دانست که وجود یکی بیش نیست و آن وجود خدای است تعالی و تقدس .
(22) بدان که اهل وحدت می گویند که وجود یکی بیش نیست و آن وجود خدای است تعالی و تقدس و به غیر وجود خدای وجودی دیگر نیست و امکان ندارد که باشد . و دیگر می گویند که اگر چه وجود یکی بیش نیست ؛ اما این یک وجود ظاهری دارد و باطنی دارد ، باطن این یک وجود نور است و این نور است که جان عالم است و عالم مالامال این نور است ، نوری است که نا محدود و نا متناهی و بحری است بی پایان و بی کران ، حیات و علم و ارادت و قدرت موجودات از این نور است ، بینایی و شنوایی و گویایی و گیرائی و روایی موجودات از این نور است ، طبیعت و خاصیت و فعل موجودات از این نور است ، بلکه خود همه این نور است .
(23) چون باطن این وجود را دانستی که یک نور است ، اکنون بدان که ظاهر این وجود مشکات این نور است و مظاهر صفات این نور است افراد موجودات جمله به یک بار مظاهر صفات این نور اند .
(24) ای درویش ! به این نور می باید رسید ، و این نور را می باید دید ، و از این نور در عالم نگاه می باید کرد ، تا از شرک خلاص یابی ، و کثرت برخیزد ، و سرگردانی نماند ، و یقین شود که وجود یکی بیش نیست . و شیخ ما میفرمود : که من بدین نور رسیدم ، و این دریای نور را دیدم ، نوری بود نا محدود و نا متناهی ، و بحری بود بی پایان و بی کران ، فوق و تحت و یمین و یسار و پیش و پس نداشت ، در آن نور حیران مانده بودم ، خواب و خور و دخل و خرج از من برفت ، و نمی توانستم حکایت کرد . با عزیزی گفتم که حال من چنین است . فرمود : که برو از خرمن گاه کسی مشتی کاه بی اجازت خداوند بردار ، برفتم و برداشتم ، آن نور ندیدم .
(25) ای درویش ! هر سالکی که بدین دریای نور نرسید ، و در این دریای نور غرق نشد ، بویی از مقام وحدت نیافت . و هر که به مقام وحدت نرسید ، و به لقای خدای مشرف نشد ، هیچ چیز را چنان که آن چنان است ندانست و ندید . نابینا آمد و نابینا رفت . بسیار کس گوید که ما بدین دریای نور رسیدیم ، و این دریای نور را دیدیم .
(26) ای درویش! هر که به این دریای نور رسیده باشد ، و در این دریای نور غرق شده باشد ، آن را علامات بسیار باشد . با خلق عالم به یک بار به صلح باشد ، و به نظر شفقت و مرحمت در همه نگاه کند ، و مدد و معاونت از هیچ کس دریغ ندارد و هیچ کس را به گمراهی و بی راهی نسبت نکند ، و همه را در راه خدای داند ، و همه را روی در خدای بیند . و شک نیست که این چنین است . عزیزی حکایت میکند : که چندین سال خلق را به خدای دعوت کردم . هیچ کس سخن من قبول نکرد ، نومید شدم ، و ترک کردم ، و روی به خدا آوردم . چون به حضرت خدای رسیدم جمله خلایق را در آن حضرت حاضر دیدم ، جمله در قرب بودند ، با خدای می گفتند و از خدای می شنیدند.
(27) ای درویش ! دعوت و تربیت آن نیست که شقّی را سعادت بخشند ، و نا مستعد را مستعد کنند ، و حقیقت چیزها بر مردم آشکارا گردانند ، دعوت و تربیت آن است که عادت های بد از میان مردم بر دارند ، و زندگانی کردن و تدبیر معاش بر مردم سهل و آسان کنند ، و مردم را با یکدیگر دوست و بر یکدیگر مشفق گردانند ، و سعی کنند تا مردم با یکدیگر راست گفتار و راست کردار شوند . دعوت و تربیت این است که گفته شد و بیش از این نیست ، و امر به معروف و نهی از منکر از برای این است . باقی هر چه با خود آورده اند ، گردانیدن آن چیزها میسر نشود ، یعنی آدمیان هر یک صفت های نیک و صفت های بد دارند ، و هر یک استعداد کاری دارند ، و با هر کی سعادتی و شقاوتی همراه است ، و این ها با خود آورده اند ، کردن چیزها میسر نیست (( بعثت لرفع العادات لا لرفع الصفات ، بعثت لبیان الا حکام لا بیان الحقیقه )) . مردم به دانستن احکام محتاج اند تا زندگانی توانند کرد ، و به آسانی بگذرانند و به دانستن حقایق محتاج نیستند ، آن کس که مستعد است خود به دست آرد .
(28) ای درویش ! هیچ صفتی بد نیست ، اما قومی آن صفت نه به جای خود کار می فرمایند ، می گویند که آن صفت بد است . در علم هیچ چیز بد نیست ، جمله چیزها به جای خود نیک است ، اما چون بعضی نه به جای خود باشد ، نامش بد می شود . پس خدای تعالی هیچ چیز بد نیا فرید ، همه نیک آفریده است .
فصل پنجم : در بیان یک طایفه دیگر از اهل وحدت
(29) بدان که اهل وحدت دو طایفه اند ، یک طایفه می گویند که وجود یکی بیش نیست ، و آن وجود خدای است تعالی و تقدس ، و به غیر از وجود خدای تعالی وجودی دیگر نیست ، و امکان ندارد که باشد ، و سخن این طایفه را در این فصل که گذشت به شرح تقریر کردیم . و آن طایفه دیگر می گویند که وجود بر دو قسم است ، وجود حقیقی و وجود خیالی . خدای وجود حقیقی دارد ، و عالم وجود خیالی دارد . خدای هستی است نیست نمای . و عالم نیستی است هست نمای . عالم جمله به یک بار خیالی و نمایشی است ، و به خاصیت وجود حقیقی که وجود خدای است این چنین موجود می نماید ، و به حقیقت وجود ندارد ، الا وجود خیالی و عکسی و ظلی . و الحمدلله رب العالمین .
(1) امّا بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره در خواست کردند ، که می باید که در آفرینش ارواح و در مراتب ارواح و در نزول و عروج ارواح بر قاعده و قانون اهل شریعت رساله ای جمع کنید و بیان کنید که روح انسانی کمال خود را به نهایت کمالات می تواند رسانید و مقام خود را که بعد از مفارقت قالب بازگشت وی به آن خواهد بود به نهایت مقامات می تواند رسانید یا کمال او مقدر است ، و مقام او مقدر است ، و از آن چه تقدیر رفته است به سعی و کوشش زیادت نمی تواند کرد ، و دیگر بیان کنید که تقدیر خدای خود چیست ؟ در خواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از زلل نگاه دارد . (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر ))
فصل اول : در بیان آن که آدمی مرکب از روح و قالب است و در بیان سه طایفه آدمیان
(2) بدان که آدمیان در این عالم سفلی مسافر اند از جهت آن که روح آدمی را ، که از جوهر ملائکه سماوی است ، از عالم علوی است ، و به این عالم سفلی به طلب کمال فرستاده اند ، تا کمال خود حاصل کند ، و چون کمال خود حاصل کرد بازگشت او به جواهر ملائکه سماوی خواهد بود ، و به عالم علوی خواهد پیوست . و کمال بی آلت حاصل نمی توانست کرد ، از جهت آنکه روح آدمی به کلیات عالم بود ، اما به جزئیات عالم نبود ، آلتی از این عالم سفلی به روح دادند تا به جزئیات عالم علم یافت ، و از کلیات و جزئیات استدلال کرد ، و پروردگار خود را شناخت ؛ و آن آلت قالب است . پس آدمی مرکب آمد از روح و قالب ، و روح از عالم علوی است و قالب او از عالم سفلی است ، روح از عالم امر است و قالب از عالم خلق است .
(3) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که بعضی از آدمیان نمی دانند که در این عالم سفلی مسافر اند ، و به طلب کمال آمده اند . چون نمی دانند به طلب کمال مشغول نیستند ، شهوت بطن و شهوت فرج و دوستی فرزند ایشان را فریفته است ، و به خود مشغول گردانیده است . و این هر سه بتان عوام اند ، و بعضی از آدمیان می دانند که در این عالم سفلی مسافر اند و به طلب کمال آمده اند ، امّا به طلب کمال مشغول نیستند ، و دوستی و آرایش ظاهر که بت صغیر است ، و دوستی مال که بت کبیر است ، و دوستی جاه که بت اکبر است ، ایشان را فریفته است ، و به خود مشغول گردانیده است ، این هر سه بتان خواص اند ، و هر شش شاخ های دنیا اند و لذاّت دنیا بیش از این نیست .
(4) ای درویش ! چون این سه شاخ آخرین قوت گرفت و غالب شود ، آن سه شاخ اولین ضعیف شود و مغلوب گردد . پس بتان آدمی به حقیقت هفت آمدند ، یکی دوستی نفس ، و دوستی شش چیز دیگر از برای نفس است ، و دوستی نفس بتی بغایت بزرگ است ، و بتان دیگر به واسطه وی پیدا می آیند و جمله را می توان شکست ، اما دوستی نفس که بتی بغایت بزرگ است نمی توان شکست .
(5) و بعضی از آدمیان می دانند که در این عالم سفلی مسافر اند ، و به طلب کمال آمده اند ، و به طلب کمال مشغول اند (( فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات )) . آدمیان همین سه طایفه بیش نیستند و از این سه طایفه بعضی آدمی اند و بعضی به آدمی می مانند.
(6) تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم ، ای درویش ! طریقی که موصل است به کمال یک طریق است ، و آن طریق اول تحصیل است و تکرار و آخر مجاهدت و اذکار است . باید که اول به مدرسه روند ، و از مدرسه به خانقاه آیند . هر که این چنین کند ، شاید به مقصد و مقصود رسد ، و هر که نه چنین کند ، هرگز به مقصد و مقصود نرسد .
(7) ای درویش ! هر که به مدرسه نرود ، و به خانقاه رود شاید که از سیر الی الله با بهره و با نصیب باشد و به خدای رسد ، اما از سیر فی الله بی بهره و بی نصیب گردد .
فصل دوم : در بیان آفرینش ارواح و اجسام
( 8) بدان که اهل شریعت می گویند که خدای تعالی موجد مختار است ، نه موجد بالذات است . در آن وقت که خواست عالم را که جواهر و اعراض است ، بیا فرید ، و اول چیزی که بیا فرید ، جوهری بود ، و آن جوهر اول می گویند . چون خداوند تعالی خواست که عالم ارواح و اجساد را بیافریند ، به آن جوهر اول نظر کرد ، آن جوهر اول بگداخت ، و به جوش آمد . آن چه زبده و خلاصه آن جوهر بود ، بر سر آمد بر مثال زبده قند ، و آن چه دروی و کدورت آن جوهر بود ، در بن نشست بر مثال دروی قند ، خداوند تعالی از آن زبده نورانی مراتب عالم ارواح بیا فرید ، و از آن دروی ظلمانی مراتب عالم اجسام پیدا آورد .
(9) ای درویش ! این زبده نورانی آدم است ، و این دروی ظلمانی حوا است . آدم و حوا موجودات اند و از اینجا گفته اند که حوا را از پهلوی آدم بگرفتند .
فصل سوم : در بیان روح و مراتب ارواح
(10) بدان که روح انسانی جوهری بسیط است ، و مکمل و محرک جسم است بالاختیار و العقل ، و روح حیوانی جوهر است ، و مکمل و محرک جسم است بالاختیار ، و روح نباتی جوهر است ، و مکمل و محرک جسم است بالطبع . و اگر این عبارت را فهم نکردی به عبارتی دیگر بگویم . بدان که روح انسانی جوهری لطیف است ، و قابل تجزی و تقسیم نیست و از عالم امر است ، بلکه خود عالم امر است .
(11) چون معنی روح را دانستی ، اکنون بدان که چون خداوند تعالی خواست که مراتب ارواح را بیافریند ، به آن زبده نورانی نظر کرد . آن زبده نورانی بگداخت و به جوش آمد ، و از زبده و خلاصه آن زبده روح خاتم انبیا بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی ارواح اولوالعزم بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی ارواح رسل بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی ارواح انبیا بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی ارواح اولیا بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی ارواح اهل معرفت بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی ارواح زهاد بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی ارواح عباد بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی ارواح مومنان بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی طبیعت آتش بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی طبیعت هوا بیا فرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی طبیعت آب بیافرید ، و از آن چه باقی ماند طبیعت خاک بیافرید ، و با هر روحی چندین ملائکه بیا فرید . مفردات عالم ملکوت تمام شدند .
فصل چهارم : در بیان جسم و عالم اجسام و مراتب اجسام
(12) بدان که جسم جوهری کثیف است ، و قابل تجزی و تقسیم است ، و از عالم خلق است ، بلکه خود عالم خلق است . چون معنی جسم را دانستی ، اکنون بدان که چون خداوند تعالی خواست که مراتب اجسام بیافریند ، به آن دروی ظلمانی نظر کرد . آن دروی ظلمانی بگداخت و به جوش آمد . از زبده و خلاصه آن دروی عرش بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی کرسی بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی آسمان هفتم بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی آسمان ششم بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی آسمان پنجم بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی آسمان چهارم را بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی آسمان سوم بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی آسمان دوم بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی آسمان اول بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی عنصر آتش بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی عنصر هوا بیافرید ، و از زبده و خلاصه آن باقی عنصر آب بیافرید ، و از آنچه باقی ماند عنصر خاک بیافرید . مفردات عالم ملک تمام شدند، مفردات ملک و ملکوت بیست و هشت آمدند ، چهارده ملک و چهارده ملکوت ، و مرکب سه آمدند معدن و نبات و حیوان . هم چنین مفردات حروف تهجی بیست و هشت آمدند ، و مرکب سه آمد اسم و فعل و حرف .
فصل پنجم : در بیان اینکه ارواح هر یکی کجا جا گرفتند
(13) چون مراتب ارواح تمام شد ، و مراتب اجسام تمام گشت ، آن گاه مراتب ارواح در مراتب اجسام هر یکی در هر یکی مقام گرفتند . عرش مقام خاتم انبیا شد ، و صومعه و خلوت خانه وی گشت ، و کرسی مقام ارواح اولوالعزم شد ، و صومعه و خلوت خانه ایشان گشت ، و آسمان هفتم مقام ارواح رُسُل شد ، و صومعه و خلوت خانه ایشان گشت ، و آسمان ششم مقام ارواح انبیا شد ، و صومعه خلوت خانه ایشان گشت ، و آسمان پنجم مقام ارواح اولیا شد ، و صومعه و خلوت خانه ایشان گشت ، و آسمان چهارم مقام ارواح اهل معرفت شد ، و صومعه و خلوت خانه ایشان گشت ، و آسمان سوم مقام ارواح زُهّاد شد ، و صومعه و خلوت خانه ایشان گشت ، و آسمان دوم مقام ارواح عُبّاد شد ، و صومعه و خلوت خانه ایشان گشت ، و آسمان اول مقام ارواح مومنان شد ، و صومعه و خلوت خانه ایشان گشت . و طبایع چهار گانه در عناصر چهارگانه مقام گرفتند . نُه مرتبه علوی آمدند ، و چهار مرتبه سُفلی آمدند ، و مرتبه خاک اسفل السافلین آمد ، و مرتبه عرش اعلی العلیین آمد ، پس عرش اعلی العلیین است ، و خاک اسفل السافلین است .
(14) ای درویش ! جمله ارواح هر یک از مقام خود به این مرتبه اسفل السافلین نزول می کنند ، و بر مرکب قالب سوار می شوند ، و به واسطه قالب کمال خود را حاصل می کنند ، و باز از اینجا عروج می کنند و به مقام اول خود میرسند . و چون به مقام اول خود رسیدند ، عروج هر یک تمام شد ، و دایره هریک تمام گشت . و چون دایره تمام می شود ، ترقی ممکن نمی ماند . ترقی تا بدین جا بیش نیست که هریک تا به مقام اول خود رسند ، ارواح مومنان تا به آسمان اول ، و ارواح عباد تا به آسمان دوم ، و ارواح زُهّاد تا به آسمان سوم ، هم چنین هر نُه مرتبه هر یک تا به مقام اول خود عروج کنند ، امّا از مقام اول خود در نتوانند گذشت . در راه ماندن ممکن است ، امّا از مقام خود در گذشتن ممکن نیست . در راه ماندن عبارت از آن است که روح هر یک در مقام ایمان مفارقت کند ، بازگشت وی تا به آسمان اول خواهد بود ، و روح هر که در مقام عبادت مفارقت کند ، بازگشت وی تا به آسمان دوم خواهد بود ، و در جمله مقامات هم چنین می دان . هر یک در هر مقامی که مفارقت کنند ، بازگشت ایشان به اهل این مقام باشد ، اگر چه از مقام بالاتر نزول کرده باشند ، و حیفی عظیم باشد که کسی به مقام اول خود نتواند رسید و در راه بماند . و آن که به مقام ایمان نرسید ، بازگشت وی به آسمان نخواهد بود ، از هر کدام مرتبه که نزول کرده باشد ، از جهت آنکه عمر ضایع کرده است و سخن انبیا و اولیا نشنود ه است (( انّ الذّین کذّبُوا بآیاتنا و استکبَروا عَنها لا تفتح لهم ابواب السماء و لا یدخُلون الجّنتة حتی یلج الجَمل فی سم الخیاط )) .
(15) ای درویش ! آدمیان که تصدیق انبیا نکردند ، اگر چه صورت آدمیان دارند معنی آدمی ندارند ، از حساب بهایم اند ، بلکه از بهایم فروتر ، (( لَقد ذرءَنا لجهنم کثیراً من الجّن و الانس لهم قُلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم ءاذان لا یسمعون بها اولئک کالانعام بل هُم اضل اولئک هم الغافلون )) . و بهایم را به عالم علوی راه نیست از جهت آنکه عالم علوی صومعه و خلوت خانه پاکان است ، جای ملائکه و اهل تقوی است ، بی علم و تقوی به عالم علوی نتوان رسید . پس ارواح این طایفه که به درجه ایمان نرسیده اند ، در زیر فلک قمر بمانند از هر کدام مرتبه نزول کرده باشند .
(16) ای درویش ! خدای تعالی جمله ارواح را در عالم در اصل فطرت پاک و مطهر آفریده است ، اما چون به این عالم سفلی به طلب کمال آمدند ، بعضی به این عالم فریفته شدند ، و در راه بمانند ، (( کُل مولود یَُولَد علی فطرتة فابواه یهودانه ینصرانه و یمجسانه )) . و اگر کسی سوال کند که چون ارواح از مقام اول خود در نتوانند گذشت این نزول و عروج را فایده چیست ؟ بدان که ارواح چون به این عالم سفلی نزول نکرده بودند ، آن چه می دانستند ، می دانستند ترقی نداشتند و اکتساب علوم و اقتباس انوار نمی توانستند کرد ، و به کّلیت عالَم عالم ( به کسره لام ) بودند ، امّا به جُزویّات عالَم عالم نبودند . چون به این عالم سفلی نزول کردند ، بر مرکب قالب سوار شدند ، به واسطه قالب ترقی دارند ، و اکتساب علوم و اقتباس انوار می توانستند کرد ، و به جزویات عالَم عالم شدند ، و از کّلیات و جُزویّات عالَم استدلال کردند . و پروردگار خود را شناختند .
(17) ای درویش ! ارواح چون نزول می کردند ، به طلب کمال می آمدند ، و اکنون چون عروج می کنند ، کمال دارند . پس در عروج و نزول فوائد بسیار باشد ، امّا کمال هر یک معلوم است ، از کمال معلوم و مقام معلوم خود در نتوانند گذشت ، (( و ما منّا الا له مقام معلوم )) . و چنین میدانم که تمام فهم نکردی ، روشن تر از این بگویم .
فصل ششم : در بیان مقام معلوم
(18) بدان که اهل شریعت می گویند که این هر نُه مرتبه عطائی اند ، نه کسبی . و دین حنیف و دین قیّم این است ، و فطرة الله که جمله آدمیان را بر آن فطرت آفریده است ، این مراتب ارواح است ، هر یک را چنان که آفریدند آفریدند ، در خلق خدای تبدیل نیست (( فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم )) .
(19) ای درویش ! اگر چنان بودی که این مراتب کسبی بودندی ، هر کس که کسب زیادت کردی ، مقام او عالی تر شدی . عارف به کسب به مقام ولی رسیدی ، و ولی به کسب به مقام نبی رسید ، و در جمله مقامات هم چنین می دان ، امّا این جمله کسبی نیستند ، عطائی اند .
(20) ای درویش ! این چنین که مراتب ارواح را دانستی که هر یک را مقام معلوم است ، و از مقام معلوم خود در نمی توانند گذشت ، اقوال و افعال ایشان را هم چنین می دان . هر یک را مقامی و مقداری معلوم است و از آن در نتوانند گذشت (( و کل شیء عنده به مقدار )) یعنی هر روحی که به این عالم می آید ، و بر مرکب قالب سوار شود ، او را حدّی پیداست و مقامی معلوم است ، که چند در قالب باشد ، و چند نفس زند ، و چه خورد ، و چند خورد ، و چه گوید ، و چه کند ، و چند کند ، و چه آموزد ، و چند آموزد ، و در جمله کارها هم چنین می دان . و علم خدای تعالی در ازل به این جمله محیط است ، یعنی خدای تعالی در ازل به کلیات و جُزویّات عالَم عالم است (( و انّ الله قد احاط بکُل شیء )) .
فصل هفتم : در بیان تقدیر خدای
(21) بدان که خدای تعالی در ازل بود ، و هیچ چیز دیگر نبود (( کان الله و لم یکن معه شیء ثُم کتب فی الذکر کل شیء )) . خدای تعالی و علم خدای تعالی ازلی و ابدی است . که آن وقت که خواست ، آن چنان که در ازل دانسته بود ، عالم ملک و عالم ملکوت را بیافرید . پس خدای اول ندارد ، و عالم ملک و ملکوت اول دارد . ملک عبارت از عالَم اجسام است ، و ملکوت عبارت از عالم ارواح است ، و جبروت عبارت از ذات و صفات خداست ، یعنی ملک عالم محسوسات است ، و ملکوت عالم معقولات است ، و جبروت آفریدگار مُلک و ملکوت است ، و جبروت را در این منزل این چنین تفسیر کرده اند .
(22) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که بعضی می گویند که خدای تعالی در ازل ذات و صفات همه چیز را و مقدار همه چیز را دانسته است . این است معنی تقدیر خدا یعنی علم او تقدیر اوست . و این طایفه اهل شیعت اند . و بعضی می گویند که خدای تعالی در ازل ذات و صفات همه چیز را و مقدار همه چیز را دانسته است و خواسته است . این است معنی تقدیر خدای ، یعنی علم و ارادت او تقدیر اوست . و این طایفه اهل سنت اند .
(23) ای درویش ! در ظاهر شریعت حکم خدا و قضای خدا و قدر خدا و تقدیر خدا به یک معنی است و از این جمله بعضی علم او می خواهند ، و بعضی علم و ارادت او می خواهند . اگر علم و ارادت او تقدیر اوست ، و علم و ارادت او به جمله اشیا محیط است به کلیات و جُزویّات عالم ، پس جمله اشیا به تقدیر او باشد ، و رَدّ تقدیر او به هیچ وجه ممکن نیست و نبود . و علما و مشایخ این دعا را بسیار خواندند و می خوانند : (( اللهُّم لا مانع لما اَعطیت و لا مُعطی لمّا منعت ، و لا هادی لمن اظللت و لا مُضل لمن هدیت ، و لا راد لمّا قضیت ، و لا ینفع ذا الجد منک الجد )) .
(24) ای درویش ! اگر علم او تقدیر اوست بر این تقدیر جمله آدمیان در اقوال و احوال و در همه چیز مختار باشند ، هر چه خواهند خورند و هر چه خواهند گویند ، و هر چه خواهند کنند . و اگر علم و ارادت او تقدیر اوست ، بر این تقدیر جمله آدمیان در اقوال و احوال و در همه چیز مجبور باشند ، آن خورند و آن گویند و آن کنند که خدا خواسته باشد از جهت آن که علم خدا مانع اختیار آدمیان نباشد ، اما ارادت خدای مانع اختیار آدمیان باشد .
فصل هشتم : در بیان گذشتن صراط
(25) بدان که نزول و عروج روح انسانی به گذشتن صراط می ماند ، از جهت آن که می آرند که صراط چیزی است که بر روی دوزخ کشیده است ، و از موی باریک تر و از شمشیر تیز تر است ، و بر این صراط مدتی به زیر می باید رفت ، و مدتی راست می باید رفت ، و مدتی به بالا می باید رفت . و بعضی بر این صراط زود و آسان بگذرند ، و هیچ زحمتی بدیشان نرسد . بعضی افتان و خیزان بگذرند ، و زحمت بسیار بدیشان رسد ، امّا به عاقبت بگذرند . و بعضی نتوانند گذشت ، و در دوزخ افتند . نزول و عروج روح انسانی نیز هم چنین است ، از جهت آن که عالم طبیعت به دوزخ می ماند ، و ارواح را به این عالم طبیعت می باید آمد ، و از عالم طبیعت می باید گذشت ، پس ارواح مدتی به زیر می آیند ، و مدتی راست می آیند ، و مدتی به بالا می روند . و بعضی از عالم طبیعت زود و آسان می گذرد ، و هیچ زحمتی بدیشان نمی رسد . و بعضی افتان و خیزان می گذرند ، و زحمت بسیار بدیشان می رسد امّا به عاقبت می گذرد . و بعضی نمی توانند گذشت ، و در عالم طبیعت می مانند ، و به عالم علوی نمی توانند پیوست . و این صراط از موی باریک تر ، و از شمشیر تیزتر است ، از جهت آن که در جمله کارها وسط صراط مستقیم است ، و وسط طریق عقل است ، و طرف افراط و طرف تفریط عالم طبیعت است که دوزخ است ، و وسط از موی باریک تر است و وسط از نگاه داشتن ، و بر وسط رفتن از شمشیر تیزتر است .
فصل نهم : در بیان آن که هر چیز که در دنیا و آخرت است در آدمی است
(26) بدان که هر چیز که در دنیا و آخرت موجود است در آدمی هم موجود است ، و آدمی نسخه و نمودار دنیا و آخرت است .
(27) ای درویش ! روح انسانی را نسبت به آمدن و رفتن و نسبت به نادانی و دانایی احوال بسیار و اسامی بی شمار است . روح انسانی چون نزول می کند ، افول نور است ، و چون عروج می کند طلوع نور است . چون نزول افول نور است ، پس نزول روح انسانی شب باشد ، و چون عروج طلوع نور است پس عروج روح انسانی روز بود . و دیگر آن که در وقت نزول چیزها در روح انسانی مقدر است ، و جمله پوشیده و ناپیدا است ، پس نزول روح انسانی شب قدر باشد ، و چون در وقت عروج هر چیز که در روح انسانی مقدر بودند ، و پوشیده و ناپیدا بودند ، آن جمله ظاهر شدند و آشکارا گشتند ، پس عروج روح انسانی روز قیامت بود . و چون افول نور در جسم است ، و عروج نور از جسم است ، پس جسم آدمی هم مغرب و هم مشرق باشد ، و روح انسانی ذوالقرنین است ، یک شاخ وی نزول است ، و یک شاخ دیگر عروج است . و این ذوالقرنین چون به مغرب رسید ، آفتاب را دید که در چشمه گرم غروب می کند (( حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجد ها تغرب فی عین حمئه و وجد عندها قوما )) . و این چشمه گرم جسم آدمی است .
(28) ای درویش ! جسم آدمی تا گرم است ، و حرارت غریزی دارد ، آفتاب روح در وی نزول می کند ، و در وی می باشد تا آن گاه که سرد شود ، و حرارت غریزی در وی نماند . چون سرد می شود ، آفتاب روح از وی عروج می کند . پس آفتاب روح در چشمه گرم نزول می کند ، و از چشمه سرد عروج می کند . و این ذوالقرنین در مغرب قومی را بیافت که بغایت ضعیف ، و ناتوان ، و بغایت نادان و بی خبر بودند ، در تاریکی مانده و از روشنائی بی بهره و بی نصیب بودند . و چون به مشرق رسید ، قومی را دید که بغایت قوی و توانا ، و بغایت دانا و با خبر بودند ، از تاریکی بیرون آمده ، و به روشنائی رسیده (( حتی اذا بلغ مطلع الشمس وجد ها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها سترا )) .
(29) ای درویش ! آن قوم که در مغرب یافت ، و این قوم که در مشرق دید ، جمله صفات روحانی و صفات جسمانی بودند و می گویند که ذوالقرنین به جهان تاریک رفت . جهان تاریک جسم است ، و آب حیات علم است . چون مغرب و مشرق را دانستی ، اکنون بدان که مغرب سدی است ، و مشرق هم سدی است ، و میان مشرق و مغرب بین السدین است . و بین السدین مشتمل است تمام عمر را . و در میان این دو سد قومی را یافت . و آن قوم از یاجوج و مأجوج شکایت کردند ، و یاجوج و مأجوج شهوت و غضب اند ، و شهوت و غضب اند که فساد می کنند ، و در خرابی می کوشند . و آن قوم که یاجوج و مأجوج شکایت کردند ، صفات روحانی و قوت های عقلی بودند . ذوالقرنین با اینان می گوید که شما مرا یاری دهید به قوت ، تا من میان شما و یاجوج و مأجوج سدی پیدا کنم (( آتونی زبر الحدید )) . حدید عبارت از سختی و راستی و ثبات است ، و قهر و منع نفس است . و اگر این عبارت را فهم نکردی به عبارتی دیگر بگویم .
(30) ای درویش ! هر که طریق ریاضت و مجاهدات پیش گیرد با مرد دانا ، و در صحبت دانا ، ظاهر و باطن وی راست شود . چون ظاهر و باطن سالک راست شد ، کار سالک تمام گشت ، یعنی ظاهر همچون باطن پاک شود ، و راست گردد ، که تا ظاهر راست نمی شود و پاک نمی گردد ، باطن قابل نور نمی تواند شد . (( حتی اذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا )) . ظاهر و باطن ، آدمی دو صدف اند . چون ظاهر و باطن راست شد ، آن گاه دانا نفع علم و معرفت کند ، تا سالک دانا شود و عارف گردد . چون سالک دانا شد و عارف گشت ، آن عالم و معرفت سالک به مثابت آتش باشد ، جمله خیالات فاسد را و اندیشه های باطل را که از یاجوج و مأجوج طبیعت بر می خاستند ، نیست گرداند ، و سالک را پاک و صافی کند .
(31) ای درویش ! در اول نفخ روح بود (( فاذا سویته و نفخت فیه من روحی )) ، و این نفخ علم است (( حتی اذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا حتی اذا جعله نارا )) چهار نفخ است از اول عمر تا به آخر عمر یکی نفخ روح است ، و یکی نفخی است تا اوصاف ذمیمه و اخلاق نا پسندیده بمیرند ، و یکی نفخی است تا اوصاف حمیده و اخلاق پسندیده زنده شود ، (( و نفخ فی الصور فصعق من فی السموات و من فی الارض الا من شاء الله ثم نفخ فیه اخری فاذا هم قیام ینظرون و اشرقت الارض بنور ربها )) و یکی نفخی است که روح از قالب جدا می شود ، و قالب خراب می گردد . (( قال هذا رحمه من ربی فاذا جاء وعد ربی جعله دکاء و کان وعد ربی حقا )) و الحمد لله رب العالمین .
رساله چهارم : در بیان مبدا و معاد بر قانون اهل حکمت
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره درخواست کردند ، که می باید در مبدا و معاد بر قاعده و قانون اهل حکمت رساله ای جمع کنید ، درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد (( انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر ))
فصل اول : در بیان مبداء
(2) بدان ، که وجود از دو حال خالی نباشد ، یا او را اول باشد یا نباشد ، اگر نباشد ، آن واجب الوجود لذاته است ، و اگر باشد ، آن ممکن الوجود لذاته است . و واجب الوجود لذاته خدای عالم تعالی و تقدس است ، و ممکن الوجود لذاته عالم خدای است . و این واجب الوجود لذاته که خدای عالم است ، به نزدیک اهل حکمت موجب بالذات است ، نه موجود مختار است . عقل اوّل از ذات او صادر شد ، چنان که شعاع آفتاب از قرص آفتاب ، و چنان که وجود معلول از وجود علت . پس تا وجود علت باشد وجود معلول هم باشد .
(3) چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که اهل حکمت می گویند که از ذات باری تعالی و تقدس یک جوهر بیش صادر نشد و نام آن جوهر عقل اوّل است . و عقل جوهری بسیط است و قابل تجزی و تقسیم نیست . پس از باری تعالی که احد حقیقی است احد حقیقی صادر شد ، و آن عقل اوّل است . باقی آبا و امهات از عقل اوّل صادر شدند ، از جهت آنکه در این عقل اوّل که احد حقیقی است ، به اضافات و اعتبارات کثرت پیدا آمد ، یعنی نظر به ذات عقل و نظر به علت عقل ، و نظر به رابطه که میان علت و معلول است ، به این سه نظر در عقل اوّل سه اعتبار پیدا آمد ، و به هر اعتباری از عقل اوّل چیزی صادر شد ، عقلی و نفسی و فلکی . هم چنین از هر عقلی عقلی و نفسی و فلکی صادر می شد ، تا بعد از عقل اوّل نه عقل و نه نفس و نه فلک پیدا آمدند . آن گاه در زیر فلک قمر عنصر آتش ، و طبیعت آتشی پیدا آمدند . باز عنصر هوا و طبیعت هوا پیدا آمدند ، باز عنصر آب و طبیعت آب پیدا آمدند ، باز عنصر خاک و طبیعت خاک پیدا آمدند ، آبا و امهات تمام شدند ، و نزول تمام گشت . چهارده مرتبه نزول کرد ، و عروج در مقابل نزول خواهد بود ؛ پس چهارده مرتبه عروج باشد تا دایره تمام شود .
(4) ای درویش ! این تقدم که گفته شد بعضی را بر بعضی نه تقدم زمانی است از جهت آنکه تقدم به چند گونه باشد ، تقدم از روی زمان و تقدم از روی مکان و تقدم از روی رتبت و تقدم از روی علت بود . تقدم این مراتب از روی رتبت و از روی علت است ، از جهت آنکه این مراتب یعنی آبا و امهات جمله در یک طرفة العین ، بلکه کمتر از یک طرفه العین از عقل اوّل صادر شدند آن گاه موالید سه گانه از این آبا و امهات پیدا آمدند و می آیند و موالید سه گانه معدن و نبات و حیوان اند . و انسان یک نوع است از انواع حیوان .
(5) ای درویش ! چون در آخر همه انسان پیدا آمد ، معلوم شد که انسان میوه درخت موجودات است ، و چون انسان به عقل رسید تمام شد ، معلوم شد که تخم درخت موجودات عقل بوده است . که هر چیز که در آخر پیدا آمد ، در اول همان بوده باشد . و چون انسان به عقل رسید ، دایره تمام شد ، که دایره چون به اوّل خود رسید ، تمام شد . پس عقل اوّل ، هم آغاز است و هم انجام ، نسبت به آمدن آغاز است و نسبت به بازگشتن انجام است ، نسبت به آمدن مبداء است ، و نسبت به بازگشتن معاد است . نسبت به آمدن لیلة القدر است ، و نسبت به بازگشت یوم القیامة است .
(6) ای درویش ! عقل اوّل قلم خدای و رسول الله است ، و علت مخلوقات ، و آدم موجودات است ، و به صفات و اخلاق آراسته است . و از اینجا گفته اند که خدای تعالی آدم را بر صورت خود آفریده . هیچ یک از عقول و نفوس از باری تعالی و تقدس فیض قبول نمی توانند کرد ، الا عقل اوّل ، که اعلم و اشرف عقول است . عقل اوّل از باری تعالی و تقدس فیض قبول می کند ، و به فرود خود می دهد . هر یک از عقول از بالای خود می گیرند ، و به فرود خود می دهند ، هر یک ید اخذ و ید اعطا دارند ، می گیرند و می دهند . واجب الوجود می دهد و نمی گیرد ، از جهت آن که بالا ندارد ، و تنزیه و تقدیس و علم و حکمت ذاتی دارد .
(7) ای درویش ! عقول و نفوس عالم علوی جمله شریف و لطیف اند و جمله علم و طهارت دارند ، هر کدام که بالاتر است ، و به عقل اوّل نزدیک تر است ، شریف تر و لطیف تر است ، و علم و طهارت وی بیشتر است . و در افلاک نیز هم چنین می دان ، هر فلک که بالاتر است ، و به فلک الا فلاک نزدیک تر است ، شریف تر و لطیف تر است . در نزول هر کدام مرتبه که به مبداء نزدیک تر است ، شریف تر و لطیف تر است ، و در عروج هر کدام مرتبه که از مبداء دورتر است ، لطیف تر و شریف تر است ، از جهت آن که در نزول کدورت به بن نشیند ، و در عروج صافی بر سر آید . و اگر چنین گویند که در بسایط هر چند از مبداء دورتر می شوند خسیس تر می گردند ، و در مرکبات هر چند از مبداء دورتر می شوند ، شریف تر می گردند ، هم راست باشد .
(8) چنین می دانم که تمام فهم نکردی ، روشن تر از این بگویم . بدان که اوّل خدای است ، باز عقل ، باز نفس ، باز طبیعت نزول تمام شد . چون نزول بر این وجه آمد ، و عروج در مقابله نزول باشد . پس در عروج اوّل طبیعت باشد ، باز نفس ، باز عقل ، باز خدا . عروج تمام شد . معلوم شد که هر چه در نزول اوّل ، در عروج آخر است ، و معلوم شد که در نزول اوّل شریف تر است ، و در عروج آخر شریف تر است .
(9) ای درویش ! اول خدای است ، و انبیا و اولیا مظاهر خدای اند . باز عقل است ، و حکما و علما مظاهر عقل اند . باز نفس است ، و سلاطین و ملوک مظاهر نفس اند . باز طبیعت است ، و عوام و صحرانشینان مظاهر طبیعت اند . چون اوّل خدای بود ، یکی آمد . و چون عقل در مرتبه دوم افتاد ، دو قسم آمد . و چون نفس در مرتبه سوم افتاد ، سه قسم آمد . و چون طبیعت در مرتبه چهارم افتاد ، چهار قسم آمد . یکی و دو و سه و چهارده باشد (( تلک عشره کامله )) . این است مراتب ملک و ملکوت و جبروت .
(10) ای درویش ! به نزدیک اهل شریعت و اهل حکمت ملک عالم محسوس است ، و ملکوت عالم معقول است ، و جبروت ذات و صفات واجب الوجود است ، که خدای عالم است تعالی و تقدس . و به نزدیک اهل وحدت ملک محسوسات اند ، و ملکوت معقولات اند ، و جبروت عالم اجمال است .
فصل دوم : در بیان عقول و نفوس عالم سفلی
(11) بدان که بعضی از حکما می گویند که مبداء عقول و نفوس عالم سفلی عقل عاشر است ، که عقل فلک قمر است ، و عقل فعال نام اوست ، و مدبّر عالم سفلی ، و واهب الصور اوست . اما بیشتر حکما بر آن اند که عقول عالم علوی هر ده فعال اند ، و هر ده مبادی عقول و نفوس عالم سفلی اند . و از این جهت است که تفاوت بسیار است میان آدمیان . نفسی که از نفس فلک قمر فایض می شود ، هرگز برابر نباشد با آن که از نفس فلک شمس فایض شود . و نفسی که از فلک شمس فایض شود عالی همت باشد ، و نفسی که از فلک قمر فایض شود خسیس همت بود .
(12) ای درویش ! تفاوت آدمیان از این جهت است که گفته شد ، یعنی از مبادی . و از جهت دیگر هم هست ، و آن خاصیت ازمنه اربعه است ، سعادت ، و شقاوت ، و زیرکی ، و بلادت ، و بخل و سخاوت و دیانت و خیانت و همت عالی و خساست و درویشی و توانگری و عزت و خواری و درازی عمر و کوتاهی عمر و مانند این جمله اثر مبادی ، و خاصیت ازمنه اربعه است .
(13) ای درویش ! چون دانستی که کار آدمی پیش از آمدن وی ساخته اند ، به داده خدای قناعت کن و راضی و تسلیم شو . درویش را با درویشی می باید ساخت ، و توانگر را با توانگری هم می باید ساخت ، از جهت آن که درویشی و توانگری هر دو سبب عذاب آدمی است ، آن را که سخی آفریده اند می طلبد تا خرج کند ، و آن را که بخیل آفریده اند می طلبد تا نگاه دارد ، و هر دو در عذاب اند . درویش می پندارد که توانگر در راحت و آسایش است ، و توانگر می پندارد که درویش در راحت و آسایش است .
(14) ای درویش ! به یقین بدان که در دنیا خوشی نیست .
فصل سوم : در بیان معاد
(15) بدان که بازگشت نفس انسانی بعد از مفارقت قالب ، اگر کمال حاصل کرده است ، به عقول و نفوس عالم علوی خواهد بود . و اگر کمال حاصل نکرده است ، در زیر فلک قمر که دوزخ است بماند ، بعضی مدتی و بعضی ابدالآباد . و کمال نفس انسانی مناسبت است با عقول و نفوس عالم علوی .
(16) ای دوریش ! عقول و نفوس عالم علوی جمله علم و طهارت دارند ، و دایم در اکتساب علوم و اقتباس انوار اند ، و علم و طهارت حاصل کنند . پس کار آدمی است که دایم در اکتساب علوم و اقتباس انوار باشد ، و علم و طهارت حاصل کند . و هر که مناسبت حاصل کرد ، استعداد شفاعت او را حاصل شد . چون نفس وی مفارقت کند از این قالب ، عقول و نفوس عالم علوی او را به خود کشند ، و معنی شفاعت این است با هر کدام که مناسبت حاصل کرده باشد ، بازگشت وی به آن بود ، اگر با نفس فلک قمر حاصل کرده بود ، بازگشت وی به وی باشد ، و اگر با نفس فلک الا فلاک حاصل کرده بود ، بازگشت وی با وی باشد . چون اول آخر را دانستی ، باقی را هم چنین می دان . و نفوس انسانی چون به عالم علوی رسیدند ، از مرکّبان فانی خلاص یافتند و بر مرکبان باقی سوار شدند ، و ابدالآباد بر این مرکبان سوار خواهند بود ، و هر یک به قدر مقام خود در لذت و راحت خواهند بود ، و مقام هر یک جزای علم و طهارت وی است . هر که علم و طهارت زیادت می کند ، مقام وی عالی تر می شود ، یعنی نه چنان است که اهل شریعت گفتند که هر یک مقام معلوم است ، چون به مقام معلوم خود رسیدند دایره هر یک تمام شد ، و چون دایره تمام شد ، ترقی نمی ماند و این خلاف بنابر آن است که به نزدیک اهل شریعت ارواح آدمیان پیش از اجساد موجود بودند ، هر یک در مقام معلوم ، و چون از آن مقام معلوم به این عالم سفلی نزول کردند و بر مرکب قالب سوار شدند و کمال حاصل کردند باز چون عروج کنند هر یک تا مقام اول خود بیش عروج نتوانند کرد . امّا به نزدیک اهل حکمت نفوس آدمیان پیش از اجساد موجود نبودند با جسد موجود شدند پس نفوس را مقام معلوم نبوده باشد ، نفوس مقام خود اکنون پیدا می کنند . و گفته شد که مقام هر یک جزای علم و طهارت وی است ، هر که علم و طهارت بیشتر کسب می کند ، مقام خود عالی تر می گرداند .
(17) ای درویش ! هر که نفس خود را به جایی رساند که مناسبت با نفس فلک الافلاک حاصل کند ، علم و طهارت را به نهایت رسانید ، و به نهایت مقامات انسانی رسید . عقل اول پیغام گذار وی شد ، و رسول بارگاه وی گشت (( من الملک الحی الذی لا یموت الی الملک الحی الذی لا یموت )) . در این مقام است که گاه به واسطه عقل اول با حق سخن گوید و از حق شنود . و چون از قالب مفارقت کند ، ابدالآباد در جوار حضرت ربّ العالمین خرم و شادان باشد ، و از مقربان حضرت وی باشد . و این بهشت خاص است ، و جای کاملان است . و هر که در این بهشت است ، در لذت و راحت مطلق است . باقی این هشت مرتبه دیگر درجات بهشت اند ، و آنها که در این درجات باشند ، در لذت و راحت مطلق نباشند ، و در الم و رنج مطلق هم نباشند : از این وجه که از دوزخ گذشته باشند ، و به درجه ای از درجات بهشت رسیده بودند ، در لذت و راحت باشند ، و از این وجه که از قرب ربّ العالمین محروم اند ، و از جوار حضرت ذوالجلال بی بهره و بی نصیب اند ، در آتش فراق باشند ، و ابدالآباد در این آتش فراق بمانند . و این هشت بهشت جای نقصان اند . اگر عذاب از جهت نقصان علم باشد ، هرگز از آن عذاب خلاص نیابند ، و اگر عذاب از جهت نقصان طهارت بود ، به مرور ایام از آن عذاب خلاص یابند .
(18) ای درویش ! نفس انسانی بعد از مفارقت از شش حال بیرون نباشد یا ساده باشد ، یا غیر ساده . و ساده پاک باشد یا نا پاک . و غیر ساده کامل باشد یا ناقص . حال هر یک از این نفوس ششگانه بر تفاوت خواهد بود بعد از مفارقت قالب .
فصل چهارم : در بیان نفوس انسانی بعد از مفارقت قالب
(19) بدان که نفوس انسانی که علم و طهارت نکردند ، و بعد از مفارقت قالب در زیر فلک قمر ماندند ، و به عالم علوی نتوانستند پیوست ، بعضی از حکما می گویند که هر یکی از این نفوس باز به قالب دیگر پیوندند ، تا در وقت مفارقت کدام صفت بر وی غالب باشد ، در صورت آن صفت حشر شوند ، و آن صورت یا صورت آدمیان باشد ، یا صورت حیوانات یا صورت نباتات ، یا صورت معادن . و در آن صورت به قدر معصیت عذاب کشند ، و به قدر جنایت قصاص یابند ، و از قالب به قالب می گردند ، و به مراتب فرو می روند تا به معدن رسند ، و این فرو رفتن را مسخ می گویند . و باز به مراتب بر می آیند تا به انسان رسند و این بر آمدن را نسخ می گویند و هم چنین فرو می روند و بر می آیند ، تا آن گاه که به قدر معصیت عذاب کشند ، و به قدر جنایت قصاص یابند ، و علم و طهارت حاصل کنند (( کُلما نضجت جلودهم بدلنا هم جلودا غیرها لیذوقوا العذاب بما کانوا یکسبون )) . و چون علم و طهارت حاصل کردند ، بعد از مفارقت قالب به عالم علوی پیوندند ، چنان که گفته شد . و این سخن اهل تناسخ است .
(20) و بعضی دیگر از حکما می گویند که این نفوس باز به قالبی دیگر نتوانند پیوست از جهت آن که هر قالبی که باشد ، او را البته نفسی بود ، و یک قالب را دو نفس نتوانند بود ، هم چنان بی قالب همیشه در زیر فلک قمر بمانند .
(21) و بعضی می گویند که جن این نفوس اند که در زیر فلک قمر مانده اند ، و به هر صورتی که می خواهند ، بر می آیند و مصور می شوند ، و بر هر که می خواهند ظاهر می گردند .
(22) و بعضی از حکما می گویند که جن را وجود نیست ، این چنین که مردم با خود تصور کرده اند ، می گویند که جن آدمیانی اند که در صحرا و کوه نشینند ، و دانا را ندیده باشند ، و سخن دانا نشنود ه بودند ، از حساب بهایم باشند ، بلکه از بهایم فروتر . معنی جن پوشیده کردن است یا پوشیده شدن ، و عقل ایشان پوشیده است ، و دیوانه را به همین معنی مجنون می گویند .
(23) و اهل شریعت می گویند که جن وجود دارند به غیر وجود آدمی . جن نوعی دیگر است ، و آدمی نوعی دیگر . چنان که آدمیان پدر و مادر دارند ، و آن آدم و حوا است ، جن هم پدر و مادر دارد ، و آن مارج و مارجه است . و خدای آدم را از خاک آفرید ، و مارج را از آتش (( خلق الجان من مارج من نار )) .
(24) ای درویش ! این چهار رساله را در چهار ولایت جمع کردم و نوشتم . رساله اول را در سال ستین و ستمایه در شهر بخارا ، و رساله دوم را در خراسان در بحر آباد بر سر تربت شیخ المشایخ سعدالدین حموی – قدس الله روحه العزیز- جمع کردم ، و رساله سوم را در شهر کرمان جمع کردم ، و رساله چهارم را در شهر شیراز بر سر تربت شیخ المشایخ ابوعبدالله خفیف – قدس الله روحه العزیز – در سال ثمانین و ستمایه جمع کردم .
فصل پنجم : در بیان نصیحت
(25) ای درویش ! این بیچاره در عالم سفر بسیار کرد ، و نیز بزرگان بسیار دریافت از علما و حکما و مشایخ ، و در خدمت هر یکی مدتهای مدید بودم ، و هر چه فرمودند کردم از تحصیل و تکرار ، و از مجاهدات و اذکار ، و فواید بسیار از ایشان به من رسید ، و چشم اندرون من به ملک و ملکوت و جبروت گشاده شد ، و میدان فکر من فراخ گشت ، و علما را که فنون علم داشتند ، دوست گرفتم .
(26) ای درویش ! هر که یک فن علم دارد ، میدان فکر وی تنگ است ، و علما را که فنون علم دارند دشمن می دارد . و هر که از فنون علم با نصیب است ، میدان فکر وی فراخ است ، و علما را که فنون علوم دارند دوست می دارد . و از سخنان ایشان آن چه زبده و خلاصه بود ، جمع کردم . رساله چهارم زبده و خلاصه سخن حکما است در بیان مبداء و معاد ، و رساله سوم زبده و خلاصه سخن علما است در بیان نزول و عروج روح انسانی ، و رساله دوم زبده و خلاصه سخن مشایخ است در بیان توحید ، و رساله اوّل سخن این بیچاره است در بیان معرفت انسان ، هر که این چهار رساله را به تحقیق بداند ، و مستحضر شود از کتب بسیار مستغنی گردد ، و چشم اندرون وی به ملک و ملکوت و جبروت گشاده شود ، و میدان فکر وی فراخ گردد ، و آن چه مقصود روندگان و مطلوب طالبان است ، بیابد .
(27) ای درویش ! در بند آن مباش که علم و حکمت بسیار خوانی و خود را عالم و حکیم نام نهی ، و در بند آن مباش که طاعت و عبادت بسیار کنی و خود را عابد و شیخ نام کنی ، که این ها بلا و عذاب سخت است . از علم و حکمت به قدر ضرورت کفایت کن ، و آن چه نافع است به دست آر و از طاعت و عبادت به قدر ضرورت بسنده کن ، و آن چه ما لابد است به جای آر . و در بند آن باش که بعد از شناخت خدای طهارت نفس حاصل کنی ، و بی آزار و راحت رسان شوی ، که نجات آدمی در این است .
(28) ای درویش ! هر که طهارت نفس حاصل نکرد ، اسیر شهوت و بنده مال و جاه است . دوستی شهوت بطن و فرج آتشی است ، که دین و دنیای سالک را می سوزاند ، و نیست می گرداند ، و سالک را خسر دنیا و آلا خره می کند . و دوستی مال و جاه نهنگ مردم خوار است ، چندین هزار کس را فرو برد و خواهد برد . و هر که از دوستی شهوت بطن و فرج ، و از دوستی مال و جاه آزاد شد و فارغ گشت ، مرد تمام است و آزاد و فارغ است . آزاد و فارغ مطلق وجود ندارد و ممکن نیست ، امّا به نسبت آزاد و فارغ باشد .
(29) ای درویش ! جمله آدمیان در این عالم در زندان اند ، از انبیا و اولیا و سلاطین و ملوک و غیر هم ، جمله در بند اند . بعضی را یک بند است ، و بعضی را دو بند است ، و بعضی را ده بند است ، و بعضی را صد بند است ، و بعضی را هزار بند است ، هیچ کس در این عالم بی بند نیست ، امّا آن که یک بند دارد ، نسبت به آن که هزار بند دارد ، آزاد و فارغ باشد ، و رنج و عذاب وی کمتر بود . هر چند بند زیادت می شود ، رنج و عذاب وی زیادت می گردد .
(30) ای درویش ! اگر نمی توانی ، که آزاد و فارغ شوی ، باری راضی و تسلیم باش . و الحمدلله رب العالمین .
رساله پنجم : در بیان سلوک
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره در خواست کردند ، که می باید که در سلوک رساله ئی جمع کنید ، و بیان کنید که سلوک چیست ؟ و نیت سالکان در سلوک چیست ؟ و شرایط و ارکان سلوک چیست ؟ در خواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) .
فصل اول : در بیان آن که سلوک چیست
(2) بدان که سلوک در لغت عرب عبارت از رفتن است علی اطلاق ، یعنی رونده شاید که در عالم ظاهر سفر کند ، و شاید که در عالم باطن سیر کند . و به نزدیک اهل تصوف سلوک عبارت از رفتن مخصوص است ، و آن سیر الی الله و سیر فی الله است .
(3) ای درویش ! پیش از ما مشایخ در سلوک کتاب بسیار جمع کرده اند ، و در جمله گفته اند که سلوک سیر الی الله و سیر فی الله است ، و این بیچاره در چند رساله این چنین هم گفته است که سلوک سیر الی الله و سیر فی الله است . اکنون در این رساله به عبارت دیگر چیزی می گوییم .
(4) ای درویش ! آدمی مراتب دارد و صفات و اخلاق آدمی که در ذرات آدمی مکنون اند ، و در هر مرتبه چیزی ظاهر می گردند . چون مراتب آدمی تمام ظاهر شوند ، صفات و اخلاق آدمی هم تمام ظاهر گردند و عالم صغیر تمام شود . و این رونده که عالم صغیر را تمام کرد ، در عالم کبیر نایب و خلیفه خدا شد ، گفت وی گفت خدا باشد ، و کرد وی کرد خدای بود . و این تجلی اعظم است ، از جهت آن که ظهور اخلاق اینجاست ، و ظهور علم اینجاست .
(5) ای درویش ! ظهور علم بسیار جای هست ، اما علم محیط اینجاست . اینجا خود را شناخت و اینجا اشیا را کماهی دانست و دید . پس سلوک عبارت از آن باشد که رونده روی به مراتب خود می آورد و مراتب خود را به تدریج تمام ظاهر گرداند ، عالم صغیر تمام کند . و تا عالم صغیر تمام نشود ، امکان ندارد که وی در عالم کبیر نایب و خلیفه خدا باشد . و او را قدرت بر عالمیان پیدا آید . کسی را که قدرت بر خود نباشد ، بر دیگران چون بود ؟ و بعضی از اینجا غلط کرده اند ، و در عذاب های گوناگون افتاده اند ، و به مقصود و مراد نرسیده اند . چون مراتب رونده تمام ظاهر شد ، سلوک تمام گشت .
(6) ای درویش ! معلوم شد که ره رو تویی ، و راه تویی ، و منزل تویی ، و چون مراتب رونده تمام ظاهر شد ، آن گاه ابتدای سیر فی الله باشد ، و این سیر هرگز به نهایت نرسد . چنین می دانم که تمام فهم نکردی روشن تر از این بگویم . دانستن این سخن از مهمات است.
فصل دوم : در بیان آن که نیت سالک در سلوک چیست ؟
(7) ای درویش ! باید که نیت سالک در ریاضات و مجاهدات آن نباشد که طلب خدا می کنم ، از جهت آن که خدای را حاجت به طلب کردن نیست . و دیگر باید آن نباشد که طلب طهارت و اخلاق نیک می کنم ، و آن نباشد که طلب علم و معرفت می کنم ، و آن نباشد که طلب کشف اسرار و ظهور انوار می کنم ، که این ها هر یک به مرتبه ئی از مراتب انسانی مخصوص اند ، و سالک چون به آن نرسد ، امکان ندارد که اگر خواهد و اگر نخواهد ، و اگر کسی گوید و اگر کسی نگوید ، چیزی که به آن مرتبه مخصوص است ، خود ظاهر شود . اگر جمله عالم با طفل بگویند که لذت شهوت راندن چیست ، در نیابد ؛ و چون به آن مرتبه برسد ، اگر گویند و اگر نگویند خود در یابد .
(8) ای درویش ! انسان مراتب دارد چنان که درخت مراتب دارد . و پیداست که در هر مرتبه ئی از مراتب درخت چه پیدا آید . پس کار باغبان آن است که زمین را نرم و موافق می دارد ، و از خار و خاشاک پاک می کند ، و آب به وقت می دهد و محافظت می کند تا آفتی به درخت نرسد تا مراتب درخت تمام پیدا آیند ، و هر یک به وقت خود تمام ظاهر شوند . کار سالکان نیز هم چنین است باید که نیّت سالک در ریاضات و مجاهدات آن باشد که تا آدمی شوند ، و مراتب انسانی در ایشان تمام ظاهر شود ، که چون مراتب انسانی تمام ظاهر شود ، سالک اگر خواهد و اگر نخواهد ، طهارت و اخلاق نیک و علم و معرفت و کشف اسرار و ظهور انوار ، هر یک به وقت خود ظاهر شوند ، و چیزها ظاهر شود که سالک نام آن هرگز نشنود ه بود و بر خاطر سالک هرگز نگذشته باشد ؛ و کسی که نه در این کار بود این سخنان را هرگز فهم نکند . تا سخن دراز نشود ، و از مقصود باز نمانیم ، سالک باید که بلند همت باشد ، و تا زنده است در کار باشد ، و به سعی و کوشش مشغول بود ، که علم و حکمت خدا نهایت ندارد .
(9) ای درویش ! جمله مراتب درخت در تخم درخت موجودند ، باغبان حاذق و تربیت و پرورش می باید که تا تمام ظاهر شوند . و هم چنین طهارت و اخلاق نیک ، و علم ، و معرفت ، و کشف اسرار ، و ظهور انوار ، جمله در ذات آدمی موجودند ، صحبت دانا و تربیت و پرورش می باید که تا تمام ظاهر شوند .
(10) ای درویش ! علم اولین و آخرین در ذات تو مکنون است . هر چه می خواهی ، در خود طلب کن ، از بیرون چه می طلبی ؟ علمی که از راه گوش به دل تو رسد هم چنان باشد که آب از چاه دیگران بر کشی و در چاه بی آب خود ریزی آن آب را بقائی نبود ، و با آن که بقائی نباشد زود عفن شود و بیماری های بد از وی تولد کند .
(11) ای درویش ! از آن آب بیماری عجب و کبر زاید و دوستی مال و جاه روید (( و لیس الخبر کالمعاینه )) . باید که تو چنان سازی که آب از چاه تو برآید و هر چند که بر کشی و به دیگران دهی کم نشود , بلکه زیاده شود . و هر چند که بماند ، عفن نشود ، بلکه هر روز بر آید پاک تر و صافی تر گردد و علاج بیماری های بد شود .
(12) ای درویش ! سالک را به این طریق که گفته شد ، علم و معرفت حاصل شود ، و آب حیات از چشمه دل وی روانه گردد . (( من اخلص الله اربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه )) . یعنی سالک را علم و حکمت بدین طریق حاصل شود ، و به طریق عکس نیز حاصل شود . هر چند می خواهم که سخن دراز نشود ، بی اختیار من دراز شود .
(13) ای درویش ! کار تربیت و پرورش دانا دارد . بی صحبت دانا امکان ندارد که کسی به جایی رسد . میوه بیابانی که خود رسته باشد ، هرگز برابر نباشد با میوه بستانی که باغبان او را پرورده باشد . هم چنین هر سالکی که صحبت دانا نیافته باشد، هرگز برابر نباشد با سالکی که صحبت دانا یافته بود .
فصل سوم : در بیان آن که سالک را علم و معرفت به طریق عکس چون حاصل می شود
(14) بدان که دعوت انبیا و تربیت اولیا از جهت آن است تا مردم بر اقوال نیک ، و افعال نیک ، و اخلاق نیک ملازمت کنند تا ظاهر ایشان راست شود ، که تا ظاهر راست نشود ، باطن راست نگردد ، از جهت آن که ظاهر به مثابه قالب است ، و باطن به مثابه چیزی است که در قالب ریزند . پس اگر قالب راست باشد ، آن چیز که در وی ریزد هم راست باشد ، و اگر قالب کج بود ، آن چیز که در وی ریزند ، هم کج بود .
(15) ای درویش ! هیچ شک نیست که ظاهر در باطن اثرها دارد ، و باطن در ظاهر هم اثرها دارد . پس چون به ریاضات و مجاهدات بسیار در صحبت دانا ظاهر راست شود ، باطن راست گردد. چون ظاهر و باطن راست شد ، باطن در میان دو عالم پاک افتاد ، یک طرف عالم شهادت بود ، و یک طرف عالم غیب ، یعنی یک طرف بدن بود که عالم شهادت و محسوسات است ، و یک طرف عالم ملائکه و ارواح پاکان بود که عالم غیب و معقولات است . و آن طرف که عالم غیب است ، همیشه پاک و صافی بود ، و باطن را از آن طرف هرگز زحمت و ظلمت و کدورت نبود ، و این طرف که بدن است تا مادام که به لذاّت و شهوات بسته است ، و اسیر حرص و غضب است ، مکدر و ظلمانی است و باطن را مکدر و ظلمانی می دارد . بدین سبب باطن از عالم غیب که عالم ملائکه و ارواح پاکان است ، اکتساب علوم و اقتباس انوار نمی توانست کرد . چون بدن پاک شد و صافی گشت . باطن در میان دو عالم پاک افتاد . هر چه در عالم غیب باشد که عالم ملائکه و ارواح پاکان است ، در باطن سالک پیدا آید هم چون دو آئینه صافی که در مقابله یکدیگر بدارند ، هر چه در آئینه بود ، در ین آئینه پیدا شود ، و هر چه در این آئینه بود ، در آن آئینه پیدا باشد . و حکمت در زیارت قبور این است ، و حقیقت زیارت این است .
(16) ای درویش ! در ین سخن یک نکته باریک است ، و آن نکته آن است که عالم غیب مراتب دارد ، و از مرتبه ئی تا مرتبه ئی تفاوت بسیار است و باطن سالک هم مراتب دارد و از مرتبه ئی تا مرتبه ئی هم تفاوت بسیار است . مرتبه اول از مرتبه اول اکتساب تواند کرد ، و مرتبه آخر از مرتبه آخر اکتساب تواند کرد . علم و معرفت سالک را به این طریق هم حاصل می شود . و خواب راست عبارت از ین است و وجد و وارد و الهام و علم لدنّی عبارت از ین است . و این معنی به کفر و اسلام تعلق ندارد . و هر که آئینه دل صافی گرداند ، این اثرها یابد . و این معنی در خواب بسیار کس باشد ، اما در بیداری اندک بود ، از جهت آن که در خواب حواس معزول باشد . و کدورتی که به واسطه حواس و به واسطه غضب و شهوت باطن را حاصل آید ، کمتر بود . بدین سبب باطن آن ساعت از آن عالم اکتساب علوم تواند کرد . پس خلوت و عزلت و ریاضات و مجاهدات سالکان از جهت آن است تا بدن ایشان در بیداری هم چون بدن آن کسان باشد که در خواب اند ، بلکه پاک تر و صافی تر .
(17) ای درویش ! سالکان بر تفاوت اند ، و مزاج سالکان بر تفاوت است . بعضی به اندک ریاضت که بکنند این اثرها در خود یابند ، و بعضی سال های بسیار ریاضت کشند و این اثر ها در خود نیابند . و این اثر خاصیت مبادی و اثر ازمنه اربعه است .
فصل چهارم : در بیان آن که آدمیان سه طایفه اند
(18) بدان که خدای تعالی آدمیان را به تفاوت آفریده است و هر یک را استعداد کاری داده است . و چنین می بایست که بود تا نظام عالم تواند بود . شهرنشین می باید ، و صحرا نشین هم می باید . بزاز می باید و کنّاس هم می باید ، و مانند این . و اگر جمله را یک استعداد دادی ، نظام عالم نبودی . پس باید که دانا هر یک را به کاری دارد ، آن کار که وی را از برای آن کار آفریده اند .
(19) تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم ، بعضی همت عالی دارند و بعضی همت عالی ندارند و از اینجاست که بعضی دنیا می خواهند و بعضی عقبی می خواهند ، و بعضی مولی می خواهند . آدمیان همین سه طایفه بیش نیستند ، این طایفه که مولی می خواهند عالی همت اند ، و ایشان اند که بهترین آدمیان اند و این طایفه اند که سالکان اند . از این چندین هزار آدمی وی بر سر آمد ، وی بود که مقصود بود و آن دو دیگران بر مثال خار و خاشاک اند ، و به طفیل وی آب می خورند و پرورش می یابند .
(20) ای درویش ! هر که سلوک خواهد کرد ، او را معرفت چهار چیز ضروری باشد : یکی معرفت مقصد ، و یکی معرفت رونده به مقصد ، و یکی معرفت راه به مقصد ، و یکی معرفت هادی که شیخ و پیشوا ست . بی معرفت این چهار سلوک میسر نشود . بدان که مقصد و مقصود سالکان کمال خود است . و بعضی گفته اند که خدای است رونده به مقصد ، و بعضی گفته اند که روح سالک است ، و بعضی گفته اند که عقل سالک است ، و بعضی گفته اند که نور الله است . و این ضعیف می گوید که رونده باطن سالک است از جهت آن که باطن سالک یک نور است ، و آن یک نور را به اضافات و اعتبارات به اسامی مختلفه ذکر کرده اند ، به اعتباری روح ، و به اعتباری قلب ، و به اعتباری عقل ، و به اعتباری نور الله گفته اند ، و مراد از این جمله یک جوهر است ، و آن یک جوهر حقیقت آدمی است .
فصل پنجم : در بیان راه به مقصد
(21) بدان که راه به مقصد به نزدیک این ضعیف یک طریق بیش نیست و آن یک طریق آن است که در اول تحصیل و تکرار باشد و در آخر مجاهده و اذکار بود . اول به مدرسه روند و از علم شریعت آن چه لابد است بیاموزد ، و بعد از ما لابد علمی که نافع باشد بخوانند تا زیرک شوند و سخن نیک فهم کنند ، که دریافت سخن در این باب رکنی معظم است ، و دریافت سخن در مدرسه حاصل می شود . آن گاه به خانقاه آیند و مرید شیخی شوند ، و ملازم در وی شوند ، و بر یک شیخ قناعت کنند ، و از علم طریقت آن چه ما لابد است بیاموزند ، و بعد از ما لابد حکایت مشایخ بخوانند ، یعنی از ریاضات و مجاهدات و از تقوی و پرهیز گاری و از احوال و مقامات مشایخ چیزی بخوانند ، آن گاه ترک کتب کنند ، و آن چنان که شیخ مصلحت بیند به کار مشغول شوند . و به نزدیک بعضی راه به مقصد دو طریق است ، و هر دو طریق موصل اند به مقصد اگر به شرط روند ، یعنی سائرین الی الله دو طایفه اند ، و هر طایفه به طریقی می روند یکی طریق تحصیل و تکرار است ، و این ها سالکان کوی شریعت اند ؛ و یکی طریق مجاهده و اذکار است ، و این ها سالکان کوی طریقت اند .
(22) ای درویش ! یکی سالک آن است که هر روز چیزی از آن چه ندانسته است بداند و یاد گیرد ؛ و یکی سالک آن است که هر روز چیزی از آن چه دانسته است فراموش کند . در یک طریق وظیفه آن است . که هر روز چیزی از کاغذ سپید سیاه کند ، و در یک طریق ورد آن است که هر روز چیزی از دل سیاه سپید گرداند .
(23) ای درویش ! بعضی از سالکان گفتند که ما حرفت نقاشی بیاموزیم و لوح دل خود را به مداد تحصیل و قلم تکرار به جمله علوم منقش گردانیم تا جمله علوم در دل ما مکتوب و منقش شود ، و هر چیز که در دل ما مکتوب و منقش شد ، محفوظ ما گشت ؛ پس دل ما لوح محفوظ گردد . و بعضی از سالکان گفته اند که ما حرفت صیقلی بیاموزیم و آیینه دل خود را به مصقل مجاهده و روغن ذکر پاک و صافی گردانیم ، تا دل ما شفاف و عکس پذیر شود ، تا هر علمی که در عالم غیب و شهادت است عکس آن در دل ما پیدا آید ، و عکس بی شبهت تر و درست تر از کتابت باشد ، از جهت آن که در کتابت سهو و خطا ممکن است ، و در عکس سهو و خطا ممکن نیست . و حکایت صورت گران چین و ماچین معروف است . و عمر آدمی اندک است ، ممکن نباشد که عمر وفا کند تا دل را آیینه گیتی نمای کنند به طریق مجاهده و اذکار .
(24) تا سخن دراز نشود ، و از مقصود باز نمانیم ، ای درویش ! طریق یکی بیش نیست ، و اگر دو طریق است ، طریق مجاهده و اذکار به سلامت و نزدیک تر است .
فصل ششم : در بیان درجه عوام
( 25) بدان که فرزند چون به حد تمیز رسید ، باید که در عبادات موافقت پدر و مادر کند ، و اگر نکند ، پدر و مادر بفرمایند تا بکند . و این موافقت کردن را اسلام گویند . و چون به حد عقل رسیدند بعد از اسلام شش چیز بر فرزند فرض شود . اول ایمان : باید که او را در هستی و یگانگی خدای و در نبوت انبیا هیچ شکی نباشد ، و به یقین بداند که انبیا هر چه گفتند راست گفتند . دوم امتثال اوامر . سوم اجتناب نواهی . چهارم توبه ، یعنی اگر امری از اوامر فرو گذارد ، یا به نهی از نواهی اقدام نماید ، در حال توبه کند . و توبه آن است که از کرده پشیمان شود ، و نیت کند که من بعد هرگز آن کار نکند . پنجم کسب ، یعنی حرفتی بیاموزد ، و به کاری مشغول شود که آن کار سبب معاش وی گردد ، تا از طمع خلاص یابد ، و ایمان وی به سلامت ماند ؛ که ایمان هر که به زیان رفت به شومی طمع به زیان رفت . ششم تقوی ، یعنی در کسب احتیاط کند تا بر وجه مشروع باشد ، و از مال حرام و مال شبهه ، و مال پادشاهان ، و مال ظالمان پرهیز کند ، و در اقوال و افعال احتیاط کند تا به اخلاص باشد و از ریا و سمعه دور بود .
(26) ای درویش ! این شش چیز عام بود در حق مسلمانان ، و این درجه عوام است . پس هر که می خواهد که از درجه عوام به درجه خاص برسد ، باید که عمل خواص پیش گیرد ، و عمل خواص سلوک است یا به طریق تحصیل و تکرار ، یا به طریق مجاهده و اذکار . و ما در این رساله طریق مجاهده و اذکار بیان خواهیم کرد .
فصل هفتم : در بیان شرایط سلوک
(27) بدان که شرایط سلوک شش چیز است . اول ترک است ، ترک مال و ترک جاه و ترک دوستی مال و جاه ، و ترک معاصی ، و ترک اخلاق بد کند . دوم صلح است . با خلق عالم به یک بار صلح کند ، و به دست و زبان هیچ کس را نیازارد ، و شفقت از هیچ کس دریغ ندارد ، و همه را هم چون خود عاجز و بیچاره و طالب داند . سوم عزلت است . چهارم صمت است . پنجم جوع است . ششم سهر است . این است شرایط سلوک که گفته شد .
فصل هشتم : در بیان ارکان سلوک
(28) بدان که ارکان سلوک شش است . رکن اول هادی است که بی هادی سلوک میسر نشود . رکن دوم ارادت و محبت است با هادی . سالک چون به هادی رسید و قبول هادی یافت ، باید که در وقت وی در عالم هیچ کس را چنان دوست ندارد که هادی خود را تا زود به مقصد رسد که مرکب سالک در این راه ارادت و محبت است . چون ارادت و محبت قوی افتاد ، مرکب قوی افتاد، و هر که را مرکب قوی باشد ، از سختی راه باکی نباشد . و اگر یک سر موی در ارادت و محبت خللی پیدا آید ، مرکب لنگ شود و سالک در راه بماند . رکن سوم فرمان برداری است در همه کارهای اعتقادی و عملی ، یعنی سالک را تقلید مادر و پدر ترک باید کرد . و پی روی هادی باید کرد ، هم در اعتقاد و هم در عمل ، از جهت آن که هادی به مثابه طبیب است ، و هادی به مثابه مریض . و چون مریض فرمان برداری طبیب نکند ، و خلاف امر طبیب کار کند ، هرگز صحت نیابد ، بلکه هر روز که بر آید ، رنج و علت وی زیادت شود . و اگر بیمار خواهد که به کتب طب علاج خود کند ، هم هرگز صحت نیابد . حضور طبیب باید ، و فرمان برداری بیمار ، تا رنج و علت بر خیزد . رکن چهارم ترک رای و اندیشه خود است : سالک باید که هیچ به رای و اندیشه خود نکند ، اگر چه طاعت و عبادت باشد ، از جهت آن سالک هر کاری که به رای و اندیشه خود کند ، سبب دوری وی شود ، و هر کاری که به امر هادی کند ، سبب نزدیکی وی گردد . رکن پنجم ترک اعتراض و انکار است . سالک باید که بر گفت هادی اعتراض نکند ، و بر فعل هادی انکار نکند ، و از جهت آن که سالک نیک و بد نداند ، و طاعت و معصیت نشناسد که شناختن نیک و بد ، و طاعت و معصیت کاری عظیم است . و حکایت موسی و خضر از این معنی خبر می دهد .
(29) ای درویش ! بسیار سخن باشد که آن سخن پیش مرید نیک باشد ، و پیش شیخ بد باشد ، و بسیار سخن بود ، که پیش مرید بد باشد ، و پیش شیخ نیک باشد ، و در افعال نیز هم چنین می دان . پس مصلحت مرید آن است که به یک بار ترک اعتراض و انکار کند ، و هر چه از شیخ شنود ، نیک شنود ، و هر چه از او بیند ، نیک بیند .
(30) ای درویش ! اعتراض و انکار مرید تاریکی و کدورت و جدائی اندازد میان مرید و مراد .
(31) رکن ششم ثبات و دوام است بر شرایط و ارکان سلوک سال های بسیار ، که از بی ثباتی هیچ کار نیک نیاید ، نه دنیوی و نه اخروی .
(32) ای درویش ! هر کس که به جایی رسید در کار دنیا و در کار آخرت ، از ثبات رسید . این است شرایط و ارکان سلوک که گفته شد ، و سلوک تمام نشود الا به این دوازده چیز .
فصل نهم : در بیان حجاب و مقام
(33) ای درویش ! سالک چون بدین دوازده چیز که گفته شد ثبات نماید ، البته حجاب ها از پیش سالک بر خیزد و به مقامات عالیه برسد . و اصل حجاب ها چهار چیز است : دوستی مال ، و دوستی جاه ، و تقلید پدر و مادر ، و معصیت . و اصل مقامات هم چهار چیز است : اقوال نیک ، و افعال نیک ، و اخلاق نیک ، و معارف . و مراد از معارف معرفت بسیار چیز است . اما معرفت هجده چیز ضروری است : سالک دانا باید که البته این هجده چیز را بداند . و به علم الیقین و به عین الیقین بشناسد ، معرفت دنیا ، و معرفت کار دنیا ، و معرفت آخرت ، و معرفت کار آخرت ، و معرفت مرگ ، و معرفت حکمت مرگ ، و معرفت شیطان ، و معرفت امر شیطان ، و معرفت ملک ، و معرفت امر ملک و معرفت نبی ، و معرفت سخن نبی ، و معرفت ولی ، و معرفت سخن ولی ، و معرفت خود ، و معرفت امر خود ، و معرفت خدا ، و معرفت امر خدا . اگر می خواهی بگو هجده چیز است ، و اگر می خواهی بگو که نه چیز است ، و اگر می خواهی بگو که یک چیز است .
(34) ای درویش ! فرق کردن میان امر شیطان و امر ملک ، و امر نفس ، و امر خدا کاری عظیم است ، و دریافتن سخن نبی و سخن ولی کاری مشکل است .
(35) تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم ، ای درویش حجاب ها بسیار است ، اما اصل حجب این چهار چیز است ، و مقامات بسیار است ، امّا اصل این چهار چیز است . هر چیزی که از خود دفع می باید کرد و از پیش بر می باید داشت ، عبارت از حجاب است ، و هر چیز که خود را حاصل می باید کرد ، و بر آن می باید بود ، عبارت از مقام است .
(36) چون معنی حجاب و معنی مقام دانستی ، اکنون بدان که جمله روندگان روی در این چهار مقام دارند ، و این چندین ریاضات و مجاهدات از جهت آن می کوشند تا این چهار حجاب را از پیش بردارند ، و این چهار مقام را به کمال رسانند ؛ و هر که این چهار مقام را به کمال رسانید ، به کمال خود رسید .
(37) ای درویش ! این چهار حجاب را از پیش بر داشتن به مثابه طهارت ساختن است ، و این چهار مقام را حاصل کردن به مثابه نماز گذاردن است . اول طهارت باشد آن گاه نماز ، اول فصل است و آن گاه وصل ، اول تصقیل است و آن گاه تنویر ، هر که این چهار حجاب را از پیش برداشت ، طهارت ساخت و در طهارت دایم است . و هر که این چهار مقام را حاصل کرد ، نماز گذارد و در نماز دایم است .
فصل دهم : در بیان تربیت
(38) بدان که صیاد پادشاه چون باز صید کند ، اول چشم باز بدوزد ، و بند در پایش نهد ، و روزهاش گرسنه و تشنه ، و شب هاش بیدار دارد تا نفس باز شکسته شود ، و قوت حیوانی و سبعی وی کمتر گردد ، و با صیاد انس و آرام گیرد . چون با صیاد انس و آرام گرفت ، آن گاهش صیاد صید کردن بیاموزد . و چون صید کردن آموخت آن گاهش به حضرت پادشاه برد تا قرب پادشاه بیابد و بر دست پادشاه نشیند . معلوم شد که غرض صیاد از چشم دوختن و بند بر پای نهادن و گرسنه و تشنه و بیدار داشتن باز نبود ، غرض آن بود که تا باز چنان شود که صیاد صید کردن به وی تواند آموخت . و دیگر معلوم شد که غرض صیاد آموختن باز هم نبود غرض صیاد صید کردن بود تا به واسطه صید کردن به قرب پادشاه رسد . هم چنین هادی اول سالک را صید کرد ، و چون صید کرد چشمش بدوزد ، یعنی به خانه تاریک ، و زبانش ببندد یعنی به خلوت و عزلت ، و روزهاش گرسنه و تشنه دارد ، و شب هاش بیدار دارد تا نفس سالک شکسته شود ، و قوت حیوانی و سبعی و شیطانی وی کمتر گردد . آن گاهش هادی صید کردن بیاموزد و صید سالک علم و معرفت و محبت و مشاهده و معاینه است و چون صید کردن آموخت به حضرت پادشاه رسید ، و قرب پادشاه یافت . و چون به قرب پادشاه رسید ، رستگار شد و از اهل نجات گشت . و الحمدلله رب العالمین .
رساله ششم : آداب الخلوت
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره درخواست کردند ، که می باید که در شرایط چله ، و در آداب ذکر گفتن ، و در عروج اهل تصوف رساله ئی جمع کنید ، و بیان کنید که در چله چه می باید خورد ، و چند می باید خورد ، و از اذکار کدام ذکر می باید گفت ، و چون می باید گفت . و دیگر بیان کنید که عروج اهل تصوف چیست ؟ درخواست ایشان را اجابت کردم ، و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد . (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) . و این رساله را (( آداب الخلوت )) نام نهادم . و ما توفیقی الا بالله و علی الله توکلت و الیه انیب ))
فصل اول : در بیان طاعت و معصیت
(2) بدان که اهل تصوف سه چیز را بغایت اعتبار کنند ، اول جذبه ، دوم سلوک ، سوم عروج . جذبه عبارت از کشش است ، و سلوک عبارت است کوشش است ، و عروج عبارت از بخشش است ، هر که این سه دارد ، شیخ و پیشوا ست ، و هر که این سه ندارد ، یا یکی از این سه ندارد ، شیخی و پیشوایی را نشاید .
(3) ای درویش ! از مقام انسانی تا به آخر مقام انسانی ده مقام است ، و در هر مقامی جذبه هست ، و سلوک هست ، و عروج هست . اما جذبه هر مقامی دیگر است ، و سلوک هر مقامی دیگر است ، و عروج هر مقامی دیگر است و طاعت و معصیت هر مقامی دیگر است . و طاعت و معصیت را شناختن و نیک و بد را دانستن کاری عظیم است . و از این جهت گفته اند که مرید باید به هیچ وجه بر شیخ اعتراض و انکار نکند ، از جهت آن که مرید نداند که طاعت و معصیت هر مقامی چیست . بسیار چیز باشد که در مقامی طاعت بود ، و همان چیز در مقامی بالاتر معصیت باشد : (( حسنات الابرار سیئات المقربین )) ؛ و بسیار چیز باشد که در مقامی معصیت بود ، و همان چیز در مقامی بالاتر طاعت باشد . مثلا پیش از ایمان ، یعنی پیش از علم ، جاهل اگر می خورد ، و می خسپد ، و شهوت می راند ، جمله معصیت است ، و بعد از ایمان ، یعنی بعد از علم ، عالم اگر می خورد ، و می خسپد ، و شهوت می راند ، جمله طاعت است . و این مراتب دارد ، یعنی رونده تا به جایی رسد که خدای تعالی چشم و گوش وی شود ، و دست و زبان وی گردد، تا هر چه وی گوید خدا گفته باشد ، و هر چه وی کند خدا کرده باشد ، و هیچ کس را بر گفت و کرد وی اعتراض و انکار نرسد ، و حکایت خضر و موسی از این معنی خبر می دهد . پس خدای تعالی تبدیل به سیئه و تبدیل سیئه به حسنه می کند ، و این هر دو از جهت عزت و نیت رونده می کند .
فصل دوم : در بیان شرایط چله
(4) بدان که شرط اول حضور شیخ است . باید که به اجازت شیخ نشیند ، و شیخ حاضر باشد ، و هر هفته و یا به هر ده روز شیخ به خلوت خانه وی رود تا وی را به دیدن جمال شیخ قوت زیاده شود ، و تحمل مجاهده تواند کرد ، و اگر مشکلی افتاده باشد ، سوال کند .
(5) شرط دوم زمان و مکان است ، یعنی در وقتی باید باشد که سرما و گرمای سخت نبود ، در وقتی معتدل باید که باشد . و جایی باید که از میان خلق دور بود ، چنان که آواز مردم به وی نرسد ، و آواز وی به مردم نرسد . و جایی خالی و تاریک باید که باشد ، و در این چهل روز هیچ کس به پیش وی نرود الا شیخ و خادم .
(۶) شرط سوم آن است که همیشه با وضو باشد ، و در هر وقت نمازی را وضو تازه کند و هر نوبت که وضو تازه کند دو رکعت نماز شکر وضو بگذارد .
(7) شرط چهارم صوم است . باید که در این چهل روز به روزه باشد .
(8) شرط پنجم کم خوردن است ، و کم خوردن در حق هر کسی بر تفاوت باشد ، و این به نظر شیخ تعلق دارد ، تا هر کس را چه مقدار فرماید .
(9) شرط ششم کم گفتن است . باید که در این چهل روز با هیچ کس سخن نگوید الا با شیخ و خادم .
(۱۰) شرط هفتم کم خفتن است . باید به شب دو دانگ بیش خواب نکند .
(11) شرط هشتم خاطر شناختن است ، و خاطر چهار قسم است ، خاطر رحمانی و خاطر ملکی ، و خاطر نفسانی و خاطر شیطانی ، و هر یک علامتی خاص دارند .
(12) شرط نهم نفی خاطر است . باید که در این چهل روز هر خاطری که در آید نفی کند و به فکر آن مشغول نشود ، اگر چه خاطر شناس باشد و اگر چه احتمال آن می دارد که آن خاطر که در آمده است رحمانی بود ، نفی می باید کرد ، از جهت آن که او را به امر شیخ کار می باید کرد ، و امر شیخ بی هیچ شکی رحمانی است ، و اگر خاطری در آید یا خوابی یا واقعه ئی دیده باشد ، یا در بیداری چیزی در خارج ظاهر شود ، و آن را نفی نتواند کرد ، و به فکر آن مشغول می شود ، و حل آن نمی تواند کرد ، باید که آن را بر شیخ عرضه کند تا شیخ شرح آن بکند ، تا آن چیز مانع جمعیت وی نشود .
(13) شرط دهم ذکر دایم است . بعد از ادای نماز پنجگانه به هیچ کاری مشغول نشود الا به ذکر (( لا اله الا الله )) ، و باید که ذکر بلند گوید ، و جهد کند که حاضر باشد ، و داند که نفی و اثبات می کند . و این نفی و اثبات مراتب دارد ، و سالک هم مراتب دارد ، و نفی و اثبات مبتدی با نفی و اثبات منتهی برابر نباشد .
فصل سوم : در بیان آداب ذکر گفتن
(14) بدان که ذکر مر سالک را به مثابه شیر است هر فرزند را ، و سالک باید که ذکر از شیخ به طریق تلقین گرفته باشد ، که تلقین به مثابه وصل درخت است . و ذاکر چون ذکر خواهد گفت ، باید که اول تجدید طهارت کند و نماز شکر وضو بگذارد ، و آنگاه روی به قبله نشیند و ذکر آغاز کند . و بعضی گفته اند که در ذکر گفتن مربع نشیند ، که این چنین آسوده تر باشد ؛ و بعضی گفته اند که به دو زانو نشیند چنان که در نماز ، که این چنین به ادب نزدیک تر باشد . و شیخ ما مربع می نشست ، و اصحاب هم مربع می نشستند ، و باید که در وقت ذکر گفتن چشم بر هم نهد ، و ذکر در اول چند سال بلند گوید . و چون ذکر از زبان در گذشت و در اندرون جای گرفت ، و دل ذاکر شد ، اگر پست گوید ، شاید . و ذکر به مدت مدید در اندرون رود ، و جای گیرد ، و دل ذاکر شود . و گفته شد که در ذکر گفتن جهد کند که حاضر باشد ، و نفی و اثبات به قدر مقام و علم خود می کند و از اذکار (( لا اله الا الله )) اختیار کند ، و هر نوبت که الا الله گوید الف الا را بر مضغه که در پهلوی چپ است زند ، چنان که مضغه به درد آید . و چون چنین گوید البته در اول چند روز آواز بگیرد ، و مضغه به درد آید . آنگاه بعد از چند روز آواز بگشاید و درد مضغه ساکن شود ، و چنان که یک شبانه روز به آواز بلند ذکر گوید ، آواز نگیرد و مضغه به درد نیاید ، و این علامت آن باشد که ذکر وی به اندرون می رود و دل ذاکر می شود . و درویشان که ذاکر باشند چون بشنوند که کسی ذکر گوید چون به یک بار بگوید که لا اله الا الله ، بدانند که ذکر وی به اندرون رفته است یا نرفته است و دل وی ذاکر شده است ، یا نشده است . و این چنین ذکر گفتن خاصیت های بسیار دارد که به نوشتن راست نمی آید . و این سخن را کسی فهم کند که سال ها در این بوده باشد ، و این احوال بر وی گذشته بود . مبتدیان این سخن را فهم نکنند ، باید که به ایمان قبول کنند و در کار آیند تا این احوال برای شان ظاهر شود .
فصل چهارم : در بیان عروج اهل تصوف
(15) بدان که انبیا و اولیا را پیش از موت طبیعی موت دیگر هست ، از جهت آن که ایشان به موت ارادی پیش از موت طبیعی می میرند ، و آن چه دیگران بعد از موت طبیعی خواهند دید ، ایشان پیش از موت طبیعی می بینند . و احوال بعد از مرگ ایشان را معاینه می شود ، و از مرتبه علم الیقین به مرتبه عین الیقین می رسند ، از جهت آن که حجاب آدمیان جسم است . چون روح از جسم بیرون آمد ، هیچ چیز دیگر حجاب او نمی شود . و عروج انبیا دو نوع است ، شاید که به روح باشد بی جسم ، و شاید که به روح و جسم باشد . و عروج اولیا یک نوع است ، به روح است بی جسم .
(16) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که غرض ما در این موضع بیان این سخنان نیست ، و غرض ما بیان عروج انبیا نیست از جهت آن که معراج انبیا معروف و مشهور است ، غرض ما در این موضع بیان عروج اهل تصوف است ، و تنبیه و ترغیب سالکان است تا در ریاضات و مجاهدات کاهل نشوند و در راه باز نمانند ، تا باشد که به این سعادت برسند ، و به این دولت مشرف شوند . و از رضا و لقای خدا سعادت بهتر از این باشد که احوال بعد از مرگ سالک را معاینه شود ، و مقام او که بازگشت او بعد از مفارقت قالب به آن خواهد بود مشاهده افتد .
(17) ای درویش ! این کار عظیم است که احوال بعد از مرگ بر سالک معاینه شود ، و مردم از این معنی غافل اند ، و اگر نه می بایستی که شب و روز در سعی و کوشش بودندی تا احوال بعد از مرگ برای شان مکشوف گشتی ، و مقامی که بازگشت ایشان بعد از مفارقت قالب به آن خواهد بود ، بر ایشان معاینه شدی .
(18) تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم ، بدان که عروج اهل تصوف عبارت از آن است که روح سالک در حال صحت و بیداری از بدن سالک بیرون آید ، و احوالی که بعد از مرگ بر وی مکشوف خواست گشت ، اکنون پیش از مرگ بر وی مکشوف گردد و بهشت و دوزخ را مطالعه کند ، و احوال بهشتیان و دوزخیان را مشاهده کند ، و از مرتبه علم الیقین به مرتبه عین الیقین رسد ، و هر چه دانسته بود ، ببیند . روح بعضی تا به آسمان اول برود ، و روح بعضی تا به آسمان دوم برود ، هم چنین تا عرش بروند ، روح خاتم انبیا تا به عرش برود ، از جهت آن که هر یک تا به مقام اول خود عروج می توانند کرد ، اما از مقام اول خود در نمی توانند گذشت . و هر یک تا بدانجا که بروند ، و آن چه ببینند ، چون باز به قالب آیند ، جمله یاد ایشان باشد ، و آن چه دیده باشند حکایت کنند اگر در صحو باشند ، یعنی از این عروج باز آیند بعضی در صحو باشند ، و بعضی در سکر ، از جهت آن که قدح های مالامال از شراب طهور در کشیده باشند ، و ساقی ایشان پروردگار ایشان بوده باشد . به این سبب بعضی که ضعیف ترند ظاهر خود را نگاه نتوانند داشت ، و مستی کنند ، و ظاهر شریعت را فرو گذارند . و بعضی کس قوی تر باشند ، ظاهر خود را نگاه بتوانند داشت ، و اگر مست باشند مستی نکنند ، و ظاهر شریعت را نگاه دارند . و این سخن را کسی فهم کند و یا در آرد که وقتی از این معنی بویی به مشام او رسیده باشد . و روح بعضی یک روز در آسمان بماند و گرد آسمان طواف کند ، و آنگاه به قالب آید ، و روح بعضی دو روز بماند ، و روح بعضی سه روز ، و روح بعضی زیاده از این بماند . تا به ده روز و بیست روز و چهل روز ممکن است که در آسمان ها بمانند .
(19) شیخ ما می فرمود که روح من سیزده روز در آسمان ها بماند ، آنگاه به قالب آمد . و قالب در این سیزده روز هم چون مرده افتاده بود و هیچ خبر نداشت . و دیگران که حاضر بودند گفتند که سیزده روز است قالب تو این چنین افتاده است : - و عزیزی دیگر می فرمود که روح من بیست روز بماند آنگاه به قالب آمد – و عزیزی دیگر می فرمود که روح من چهل روز بماند آنگاه به قالب آمد . و هر چه در این چهل روز دیده بود ، جمله در یاد او بود .
(20) و گفته شد که روح هر یک تا به مقام اول خود عروج می تواند کرد ، و دیگر گفته شد که روح خاتم انبیا تا به عرش تواند عروج کردن . طایفه هم از اهل تصوف می گویند که روح خاتمین تا به عرش عروج توانند کرد ، یعنی خاتم انبیا و خاتم اولیا . و این طایفه ولایت را مرتبه اعلی می نهند . مرتبه ولایت چون اعلی باشد از مرتبه نبوت . و ما این بحث در کتاب (( کشف الحقایق )) به شرح تقریر کرده ایم . اگر خواهند از آنجا طلب کنند . و این طایفه می گویند که ولایت باطن نبوت است ، و الهیت باطن ولایت است . نبوت که قمر است چون بشکافد ، الهیت که آفتاب است ظاهر شود . و این سخن از نون ملفوظ معلوم می شود . و الحمدلله رب العالمین .
رساله هفتم : در بیان عشق
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان ازین بیچاره درخواست کردند ، که می باید که در عشق رساله ئی ، جمع کنید ، و بیان کنید که محبت چیست و عشق چیست ؟ و مراتب عشق چند است . در خواست ایشان را اجابت کردم ، و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم ، تا از خطا و ذلل نگاه دارد (( و انه علی ما یشاء قدیر بالاجابه جدیر )) .
فصل اول : در میل و ارادت و محبت و عشق
(2) بدان که ذاکران چهار مرتبه دارند : بعضی در مرتبه میل اند ، و بعضی در مرتبه ارادت اند ، و بعضی در مرتبه محبت اند ، و بعضی در مرتبه عشق اند . و از اهل تصوف هر که عروج افتاد ، در مرتبه چهارم افتاد . و تا ذاکر به مرتبه چهارم نرسید ، روح او عروج میسر نشود . و ما این هر چهار مرتبه را به شرح تقریر کنیم ، تا سالکان ذاکر بدانند که هر یک در کدام رتبه اند .
(3) مرتبه اول آن است که ذاکر به صورت در خلوت خانه باشد ، و به زبان ذکر می گوید ، و به دل در بازار بود و می خرد و می فروشد . و این ذکر را اثر کمتر بود . اما از فایده خالی نباشد .
(4) مرتبه دویم آن است که ذاکر ذکر می گوید . و دل غایب می شود ، و او به تکلف دل خود را حاضر می گرداند ، و بیشتر ذ اکران درین مرتبه باشند که دل خود را به تکلف حاضر گردانند .
(5) مرتبه سوم آن است که ذکر بر دل مستولی شود و همگی را فرو گیرد . و ذاکر نتواند که ذکر نگوید ؛ و اگر خواهد که ساعتی به کار بیرونی که ضروری باشد مشغول شود ، به تکلف تواند مشغول شد ، چنان که در مرتبه دویم به تکّلف دل خود حاضر می گرداند ، در مرتبه سوم دل خود را به کار بیرون مشغول گرداند . و این مقام قرب است ، و از ذاکران کم به این مقام رسند و این سخن را کس فهم کند که وقتی محبوبی داشته باشد . از جهت آن که محب همیشه ذکر محبوب خود کند ، و بی ذکر محبوب خود نتواند بود ، همه روز خواهد که با دیگران مدح محبوب خود گوید ، یا دیگران پیش وی مدح محبوب وی کنند . و اگر خواهد که به سخنی دیگر مشغول شود ، به تکلف مشغول تواند شدن .
(6) مرتبه چهارم آن است که مذکور بر دل مستولی شود . چنان که در مرتبه سیم ذکر بر دل مستولی بود ، در مرتبه چهارم مذکور بر دل مستولی شود . و فرق بسیار است میان آن که نام معشوق بر دل مستولی باشد با آن که معشوق بر دل مستولی شود .
(7) ای درویش ! وقت باشد که عاشق چنان مستغرق معشوق شود که نام معشوق را فراموش کند ، بلکه غیر معشوق هر چیز که باشد جمله فراموش کند .
(8) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که مرتبه اول مقام میل است ، و مرتبه دوم مقام ارادت است ، و مرتبه سیم مقام محبت است ، و مرتبه چهارم مقام عشق است .
(9) ای درویش ! هر که خواهان صحبت کسی شد آن خواست را میل می گویند ، و چون میل زیادت شد و مفرط گشت ، آن میل را ارادت می گویند ، و چون ارادت زیادت شد و مفرط گشت ، آن ارادت مفرط را محبت می گویند ؛ و چون محبت زیادت شد و مفرط گشت ، آن محبت مفرط را عشق می گویند . پس عشق محبت مفرط آمد و محبت ارادت مفرط آمد و هم چنین ....
(10) ای درویش ! اگر این مسافر عزیز به مهمان تو آید ، عزیزش دار ! و عزیز داشتن این مسافر آن باشد که خانه دل را از جهت این مسافر خالی گردانی ، که عشق شرکت بر نتابد ؛ و اگر تو خالی نگردانی ، او خود خالی گرداند .
( رباعی )
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر ساخت ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست زمن بر من و باقی همه اوست
(11) ای درویش ! عشق براق سالکان و مرکب روندگان است . هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد ، عشق در یک دم آن را بسوزاند ، و عاشق را پاک و صافی گرداند . سالک به صد چله آن مقدار سیر نتواند کرد که عاشق در یک طرفه العین کند ، از جهت آن که عاقل در دنیا ست و عاشق در آخرت است ، نظر عاقل در سیر به قدم عاشق نرسد .
(12) ای درویش ! از عشق حقیقی - آن چنان که حق عشق است – نمی توانم نوشت ، که مردم فهم کنند و کفر دانند اما از عشق مجازی چیزی بنویسم ، تا عاقلان از اینجا استدلال کنند .
فصل دوم : در بیان مراتب عشق مجازی
(13) بدان که عشق مجازی سه مرتبه دارد . اول چنان باشد که عاشق همه روز در یاد معشوق بود ، و مجاور کوی معشوق باشد ، و خانه معشوق را قبله خود سازد ، و همه روز گرد خانه معشوق طواف کند ، و در و دیوار معشوق نگاه می کند ، تا باشد که جمال معشوق را از دور ببیند ، تا از دیدار معشوق راحتی به دل مجروح وی رسد ، و مرهم جراحات دل او گردد .
(14) و در میان چنان شود که تحمل دیدار معشوق نتواند کرد . چون معشوق را ببیند ، لرزه بر اعضای وی افتد و سخن نتواند گفت ، و خوف آن باشد که بیفتد و بیهوش گردد.
(15) ای درویش ! عشق آتشی است که در عاشق می افتد و موضع این آتش دل است ، و این آتش از راه چشم به دل می آید و در دل وطن می سازد .
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل
و شعله این آتش به جمله اعضا می رسد و به تدریج اندرون عاشق را می سوزاند و پاک و صافی می گرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف می شود ، که تحمل دیدار معشوق نمی تواند کرد از غایت نازکی و لطافت . و خوف آن است که به تجلی معشوق نیست گردد . و موسی علیه صلوه و السلام درین مقام بود که چون دیدار خواست حق تعالی فرمود که ( لن ترانی ) مرا نتوانی دید ، نفرمود که من خود را به تو نمی نمایم .
(16) ای درویش ! درین مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می نهد ؛ و از فراق راحت و آسایش بیش می یابد . و همه روز با اندرون با معشوق می گوید ، و از معشوق می شنود ؛ و معشوق گاهی به لطفش می نوازد و آن ساعت عاشق در بسط است ، و گاهی به قهر ش می گذارد ، و آن ساعت عاشق در قبض است . و کسانی که حاضر باشند ، این قبض و بسط عاشق را می بینند ، و نمی دانند که سبب آن بسط و قبض آن عاشق چیست .
(17) و در آخر چنان شود که جمال معشوق دل عاشق را از غیر خود خالی یابد ، همگی دل عاشق را فرو گیرد و چنان که هیچ چیز دیگر را راه نماند ، آن گاه عاشق بیش خود را نبیند ، و همه معشوق را بیند . عاشق اگر خورد و اگر خسپد و اگر رود و اگر آید ، پندارد که معشوق است که می خورد و می خسپد و می رود و می آید . و چون عاشق از غم هجران خلاص یافت و اندوه فراق نماند ، با جمال معشوق عادت کرد و گستاخ شد ، و از خوف بیرون آمد ، یعنی پیش از این خوف آن بود که عاشق به تجلی معشوق نیست گردد ، و اکنون آن خوف برخاست و چنان شد که اگر معشوق را از بیرون ببیند ، التفات نکند و به حال خود باشد ، و متغییر نشود ، از جهت آن که آن ، که در اندرون است ، و در میان دل وطن ساخته است ، نزدیک تر از آن است که در بیرون است . چون آن که نزدیک تر است همگی دل را فرو گرفته است ، و دل را مستغرق خود گردانیده است ، متاثر نشود و متغیر نگردد ، و التفات به وی نکند . و اگر کسی سوال کند که درین مقام از بیرون متغیر نمی شود راست است ، چرا به بیرون التفات نمی کند ، چون بیرون و اندرون یکی اند .
(18) بدان که بعضی می گویند که عاشق به آتش عشق سوخته است و بغایت لطیف و روحانی گشته است و جمال معشوق که در دل وطن ساخته است ، و همگی دل را فرو گرفته است ، هم بغایت لطیف و روحانی است . و آن که در بیرون است به نسبت اندرون کثیف و جسمانی است ، و التفات روحانی به روحانی باشد و التفات جسمانی به جسمانی بود .
(19) ای درویش ! پیش این ضعیف آن است که چون جمال معشوق همگی دل عاشق را فرو گرفت ، چنان که هیچ چیز دیگر را راه نماند ، عاشق بیش خود را نمی بیند ، همه معشوق می بیند . پس متغیر وقتی شود که دو کس بیش باشند ، و التفات وقتی کند که دو کس بوند . و در این مقام است که طلب بر می خیزد و فراق و وصال نمی ماند ، و خوف و امید و قبض و بسط به هزیمت می شوند .
(20) ای درویش ! هر که عاشق نشد ، پاک نشد ، و هر که پاک نشد ، به پاکی نرسید ، و هر که عاشق شد ، و عشق خود را آشکارا گردانید ، پلید بماند و پاک نشد ، از جهت آن که آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود ، از راه زبانش بیرون کرد ، آن دل نیم سوخته در میان راه بماند ، از آن دل من بعد هیچ کار نیاید ، نه کار دنیوی ، و نه کار عقبی ، و نه کار مولی .
(21) ای درویش ! این سه رساله را ، رساله سلوک و رساله خلوت و رساله عشق را در شهر شیراز بر سر تربت شیخ المشایخ ابو عبدالله خفیف جمع کردم . و الحمدلله رب العالمین .
رساله هشتم : در بیان آداب اهل تصوف
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی , که جماعت درویشان از این بیچاره درخواست کردند ، که می باید که در آداب اهل تصوف رساله ای جمع کنید . در خواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد . (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) .
فصل اول : در بیان آداب اهل تصوف
(2) بدان که ادب اول آن است که پیوسته با وضو باشد و هر نوبت که وضو سازد ، دو رکعت نماز شکر وضو بگذارد .
(3) ادب دوم باید که پیوسته سجاده با خود دارد و به هر جا که رسد اول دو رکعت نماز گذارد آنگاه بنشیند .
(4) ادب سوم آن است که اوقات شب و روز را قسمت کند ، یعنی هر وقتی را وردی معین کند ورد عبادت ، ورد غذا و ورد خواب تا از عمر او هیچ ضایع نشود .
(5) ادب چهارم نماز تهجد است ، یعنی در نیمه آخر شب دوازده رکعت نماز گذارد و آن گاه نماز وتر سه رکعت بگذارد .
(6) ادب پنجم اوراد نماز صبح است . چون نماز صبح را بگذارد به اوراد خواندن مشغول شود تا آن گاه که آفتاب بر آید .
(7) ادب ششم نماز چاشت است . چون آفتاب بر آید ، دو رکعت نماز اشراق بگذارد ، و چون نماز اشراق گذارد جای را نگاه دارد و اوراد نماز صبح تمام بخواند ، تا آن گاه که آفتاب بلند بر آید . آن گاه بر خیزد و دوازده رکعت نماز چاشت بگذارد . چون نماز چاشت تمام کرد ، آن گاه به کاری که خواهد مشغول شود ، و از اول صبح تا اکنون هیچ سخن از جهت دنیا نکند ، و از جای نماز بیرون نیاید . و اهل تصوف این وقت را بغایت عزیز داشته اند که فتوح های بسیار در این وقت یافته اند .
(8) ادب هفتم نماز اوابین است ، یعنی میان نماز شام و نماز خفتن دوازده رکعت نماز بگذارد به غیر از دو رکعت سنت نماز شام . و این وقت را هم بغایت عزیز داشته اند ، اول روز و اول شب .
(9) ادب هشتم سفر کردن است . باید که درویش همیشه در شهر خود نباشد ، وقت ها سفر کند و مذله و مشقه سفر را هم ببیند تا قدر مسافران بشناسد و مسافران را عزیز دارد . و دیگر آن که به دانایان رسد و صحبت زیرکان دریابد ، و از هر کس فایده گیرد . و در سفر کردن فواید بسیار است ، اگر مرد عاقل و زیرک باشد .
فصل دوم : در بیان فواید سفر
(10) و باید که تنها سفر نکند ، البته یاری باید که با وی باشد ، و زیاده از چهار زحمت باشد ، و کمتر از دو هم زحمت باشد . و هر یک را باید عصا و ابریق و سجاده و شانه و ازار و مسواک خود باشد . و البته باید که یکی را حاکم خود سازند ، و باقی محکوم بوند . و چون به خانقاهی برسند ، اول طلب خادم آن خانقاه کنند . و چون خادم بیامد ، باید که ایشان را عزیز دارد و مرحبا گوید ، و در خانقاه در آورد . و جایی که خادم مصلحت بیند موزه را بیرون کنند و کفش بپوشند . و خادم راه آب خانه با ایشان نماید ، و ایشان موزه و عصا و ابریق و سجاده به خادم دهند ، تا خادم رخت ایشان به جایی بنهد . و سجاده ایشان به جایی که مصلحت بیند بیندازد . هر یک به سر سجاده خود روند و دو رکعت نماز سبک بگذارند ؛ و آنگاه برخیزند و از سجاده بیرون آیند . درویشان را که حاضر باشند ، سلام کنند . و درویشان هم جمله برخیزند ، و از سجاده ها بیرون آیند ، و جواب سلام بگویند ، و دست در گردن یکدیگر آورند ، و دست یکدیگر بوسه کنند ، و هر یک به سر سجاده خود روند و بنشینند ، و هر چیز که از ایشان پرسند ، جواب مختصر با فایده بگویند ؛ و چیزی که نپرسند ، نگویند . آنگاه خادم سفره ایشان بکشد ، و آن چه حاضر باشد بیاورد . و تا سه روز نگذرد ، از خانقاه بیرون نروند ، مگر که ضرورتی اوفتد . و چون سه روز بگذرد ، آنگاه به اجازت به زیارتی که خواهند بروند ، و جماعتی که خواهند ببینند .
(11) ای درویش ! کسانی که در خانقاه باشند ، بی اجازت از خانقاه بیرون نیایند . و چون به اجازت بیرون آیند ، به بازار نروند . به آن کار که بیرون آمده باشند ، چون کار کرده شود ، زود به خانقاه باز گردند ، و در بیرون چیزی نخورند و به مهمانی کسی نروند ، و از کسی چیزی دریوزه نکنند ، هر چه خواهند از خادم خواهند .
فصل سوم : در بیان آداب خانقاه
(12) چون در خانقاه روند ، اول پای راست در اندرون نهند ، و چون بیرون آیند ، اول پای چپ بیرون نهند . و در مسجد و جاهای متبرکه هم چنین کنند . و چون در آب خانه روند ، اول پای چپ داخل نهند ، و چون بیرون آیند ، اول پای راست در بیرون نهند و در گرمابه و خانه های ظالمان هم چنین کنند .
( 13) ای درویش ! در خانقاه نه به روز نه به شب سخن بلند نکنند ، و چیزی به آواز بلند نخوانند ، و چون راه روند ، سخت نروند ، و کفش کوب نروند تا عزیزانی که در فکر و ذکر باشند ، مشوش نشوند ؛ و اگر در خواب باشند ، خواب بر ایشان شوریده نشود .
(14) ای درویش ! باید که در خانقاه کسی اهل خدمت باشند ، خدمتی قبول کنند ، و اگر خدمتی نباشد ، که هر خدمتی را کسی معین باشد ، شکرانه ئی به وی دهند که خدمتی به وی حواله کنند . آن خدمت از سر صدق و اخلاص به جای آورد ، و در کارهای دیگران شروع نکنند ، مگر به اجازت آن کس .
(15) ای درویش ! باید که ساکنان خانقاه از حال یکدیگر با خبر باشند . اگر یکی را رنجی بود ، یا مهمی باشد ، و خود تدبیر آن نتواند کردن ، دیگران به مدد وی برسند ، و آن مهم را کفایت کنند . و چون بزرگان به کوچکان رسند ، در خلوت نصیحت کنند . غرض از این سخن این است که مدد و معاونت از یکدیگر دریغ ندارند ، عیب یکدیگر بپوشند ، و هنر یکدیگر آشکار کنند . و اگر کوچکان را چیزی مشکل باشد ، از بزرگان سوال کنند. بزرگان باید که به طریق لطف و روی تازه جواب ایشان بگویند . و اگر چیزی سوال کنند که ، نه مقام ایشان باشد ، و ایشان را استعداد فهم آن سخن نبود ، مصلحت آن باشد که جواب نگویند . زیان آن بیش از سود بود ، و اگر دانند که برنجد و نخواهد که برنجد ، مصلحت آن باشد که جواب چنان گویند که گفته باشند و نگفته باشند . سخن با هر کس به قدر استعداد وی باید گفت .
فصل چهارم : در بیان ماجرا گفتن است
( 16) یعنی اگر درویش سخنی گوید ، یا کاری کند که دیگری را برنجاند ، آن کس که رنجیده باشد ، باید که در دل ندارد ، و در نظر درویشان با آن درویش به طریق لطف آن چه رفته باشد ، بگوید . و اگر او را جوابی واضح باشد چنان که درویشان قبول کنند ، بگوید ، تا آن سخن از خاطر آن درویش به در رود . و اگر او را جواب واضح نباشد ، دراز نکشد ، و زود به عذر و استغفار پیش آید ، و برخیزد ، و به جای کفش رود ، و بایستد ، و دست بر هم نهد ، و سر در پیش اندازد ، تا آنگاه که آن درویش برخیزد و آن درویشان دیگر به موافقت آن درویش برخیزند . و ایشان هر دو دست در گردن یکدیگر آورند ، و خوش شوند . آن گاه جمله بر موافقت یکدیگر را در بر گیرند و بنشینند ، آنگه خادم از مطموعات آن چه حاضر باشد ، در میان آورد ، و اگر چیزی حاضر نباشد ، خادم آب بگرداند . و اگر قوال حاضر باشد ، چیزی بگوید که آواز خوش در این وقت اثرها دارد . و ماجرا گفتن مدد قوی است درویشان را تا درویشان به ادب زندگانی کنند . و سخنی که نباید گفت ، نگویند ؛ و کاری که نباید کرد ، نکنند . و در وقت ماجرا گفتن البته باید که شیخ حاضر باشد . و اگر شیخ حاضر نباشد ، درویش که به جای شیخ باشد ، باید که حاضر بود . و اگر این هر دو حاضر نباشند ، باید که خود به خود ماجرا نگویند ، که کدورت زیاده شود .
فصل پنجم : در بیان سماع کردن است
( 17 ) اگر درویشی را در ریاضات و مجاهدات ضعفی پیدا آید ، یا خللی در دماغ پیدا آید ، باید که زود به علاج آن مشغول شوند ، و به روغن های موافق ، و غذاهای صالح ، و هوای معتدل تدبیر کنند . و یکی از علاج آن است که او را به آواز خوش مدد دهند . یکی هم از درویشان که او را آواز خوش و حزین بود ، گاهگاه در پیش وی چیزی بگوید . و اگر کسی را زحمتی نباشد ، و درویشان را ملالتی بود ، دفع ملالت را به وقتی که مصلحت باشد ، و به جایی که موافق بود ، و عوام در میان نباشد ، یکی هم از درویشان چیزی بگوید ؛ و اگر به دف وی بگویند ، هم شاید . و بعضی از سالکان باشند که ایشان را در سماع احوالی پیدا آید و از آن احوال فواید بسیار و گشایش بی شمار به ایشان رسد . این چنین کسان را ، اگر زمان و مکان و اخوان دست دهد ، و سماع کنند ، مصلحت باشد .
(18) ای درویش ! این چنین که رسم اهل روزگار است ، که خواص و عوام در هم می نشینند و سماع می کنند ، نه کار درویشان است ، و نه سنت مشایخ است ، یکی از رسوم و عادات عوام است . مشایخ گفته اند که درویشان باید که به این سماع نروند . و به نزدیک این ضعیف آن است که اهل تمیز باید که به این سماع حاضر نشوند ، از جهت آن که مردم عارف کار کودکان نکنند ؛ بازی کردن کار کودکان است .
(19) ای درویش ! درویشان باید که در سماع البته زمان و مکان و اخوان نگاه دارند تا بر سنت مشایخ باشد .
(20) ای درویش ! اگر در سماع کردن شیخ حاضر باشد ، یا بزرگی حاضر باشد ، چون شیخ برخیزد ، یا آن بزرگ برخیزد ، باید که جمله درویشان بر موافقت شیخ برخیزند ، و هر یک به جای خود بایستد ، و در میان نروند . چون شیخ یکی را در میان کشد ، آن کس تنها در میان رود . و اگر بعضی را ، یا جمله را در میان کشد ، جمله در میان روند . اگر دستار از سر شیخ برود ، جمله به موافقت شیخ دستار ها بردارند . و چون شیخ بنشیند ، جمله به موافقت شیخ بنشینند و اگر یکی را از درویشان حالی پیدا آید ، و برخیزد ، چون شیخ حاضر باشد ، اگر شیخ برخیزد ، جمله برخیزند ، و اگر شیخ بر نخیزد ، و بگوید که شما برخیزید ، جمله برخیزند ؛ و اگر نگوید که برخیزید ، هیچکس بر نخیزد . و آن درویش ساعتی بگردد تا آن گاه که از آن حال باز آید . چون از آن حال باز آید ، در حال باید که بنشیند . و اگر یکی را از درویشان دستار از سر برود ، اگر شیخ حاضر باشد ، و دستار از سر بردارد ، دیگران هم بردارند . و اگر شیخ بر ندارد ، دیگران هم بر ندارند ؛ و اگر شیخ حاضر نباشد ، و یا بزرگی حاضر نباشد ، چون یکی از درویشان برخیزد ، اصحاب جمله به موافقت برخیزند . و اگر یکی را دستار از سر برود ، جمله دستار ها از سر بردارند به طریق موافقت . و موافقت شیخ لازم است ، و موافقت اصحاب کرم و مروت است . و اگر یکی را زحمتی باشد ، و دستار از سر بر ندارد ، و موافقت نکند ، از وی باز خواست کنند .
فصل ششم : در بیان طعام خوردن است
(21) باید که درویشان بر سر سفره به ادب نشینند و حاضر باشند ، و به شره چیزی نخورند ، و پیران را عزیز دارند ، و بالای پیران ننشینند ، و تا بزرگ قوم آغاز نکند ، دیگران آغاز نکنند . و در دست و کاسه دیگران نگاه نکنند ، در کاسه خود نگاه کنند ، و از کاسه خود لقمه کوچک بردارند ، و نیک بخایند ، و تا آن فرو نبرند ، لقمه دیگر بر ندارند . و اگر چنان افتد که درویشان در یک کاسه طعام خورند ، باید که از پیش خود خورند ، و دست به پیش دیگران دراز نکنند . و چیزی که از دست بیفتد ، و آن را به دست چپ بردارند ، و در دهان ننهند یا به گوشه یی بنهند . پیش از دیگران دست از طعام باز نگیرند ؛ و اگر نخواهند ، خود را مشغول می دارند . در اول دست بشویند ، و در آخر دست و دهان بشویند .
(22) ای درویش ! هر روز باید که از سخنان مشایخ یعنی از تقوی ، و پرهیز گاری ، و ریاضات ، و مجاهدات و از اذکار و اوراد مشایخ چیزی بخوانند . و هر یک را باید که خلوت خانه ای باشد که چون از صحبت درویشان برخیزد ، به خلوت خانه رود ، و بخواند سخنان درویشان ، یا به ذکر و فکر ، یا به وردی که دارد مشغول شود .
فصل هفتم : در بیان ریاضات و مجاهدات
(23) درویشان باید که تا چهل سال هرگز بی ریاضات و مجاهدات نباشند ، و چون چهل سال بگذرد ، آنگاه ریاضات و مجاهدات سخت نکنند ، اما بی ریاضت و مجاهدت هم نباشند تا به شصت سال . چون شصت سال بگذرد ؛ بیش ریاضت و مجاهدت نکشند . بعد از شصت سال صحبت به دوام است ، بی صحبت اهل دل زندگانی نکنند . و ریاضت و مجاهدت درویشان آن چه معظم است ، خدمت داناست . و بعد از خدمت ، کم خوردن و کم گفتن و کم خفتن است به امر دانا .
فصل هشتم : در بیان صحبت
(24) ای درویش ! صحبت اثر های قوی و خاصیت های قوی دارد . هر که هر چه یافت ، از صحبت دانا یافت . کار صحبت دانا دارد . باقی این جمله ریاضات و مجاهدات و آداب و شرایط از جهت آن است که تا سالک شایسته صحبت دانا گردد . چون سالک شایسته صحبت دانا گشت ، کار سالک تمام شد . و سالک وقتی شایسته صحبت دانا گردد که از اخلاق بد تمام پاک شود ، و به اخلاق نیک تمام آراسته گردد . هر سخنی که از دانا بشنوده ، اگر فهم کند نیک ، و اگر فهم نکند به ایمان قبول کند تا به وقت خود معلوم کند . و هر دانایی که با کسی سخن گوید ، و آن کس نه در آن مقام باشد ، و از اخلاق بد پاک نشده ، البته هر دو زیان کنند ، هم گوینده ، و هم شنونده . و الحمدلله رب العالمین .
رساله نهم : در بیان بلوغ و حریت
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره درخواست کردند ، که می باید که در بلوغ و حریت رساله ئی جمع کنید ، و بیان کنید که بلوغ و حریت چیست ؟ درخواست ایشان را اجابت کردم و از خدای تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد . (( انه علی ما یشاء قدیر بالاجابه جدیر )) .
فصل اول : در بیان معنی بلوغ و حریت
(2) بدان که هر چیز که در عالم موجود است نهایتی و غایتی دارد . نهایت هر چیز بلوغ است ، و غایت هر چیز حریت است . و این سخن تو را جز به مثالی معلوم نشود . بدان که میوه چون بر درخت تمام شود ، و به نهایت خود رسد ، عرب گوید که میوه بالغ گشت . و چون میوه بعد از بلوغ از درخت جدا شود و پیوند از درخت جدا کند ، عرب گوید که میوه حر گشت .
(3) چون معنی نهایت و غایت را دانستی ، اکنون بدان که علامت نهایت آن باشد که به اول خود برسد . هر چیز که به اول خود رسید ، به نهایت رسید ، یعنی تخم گندم که در زمین انداختند ، و شرایط آن نگاه داشتند ، هر آینه در نشو و نما آید ، و هر روز در ترقی و زیادت باشد ، تا آنگاه که میوه پیدا آید . و میوه هر چیز تخم همان چیز باشد ؛ چون به تخم خود رسید ، به نهایت خود رسید و دایره تمام شد ، دایره تا به اول خود نرسد ، تمام نشود ؛ چون به اول خود رسید ، تمام شد . هم چنین تخم قالب آدمی نطفه است . چون قالب آدمی به جایی رسد که نطفه در وی پیدا آید و ظاهر شود ، گویند که بالغ شد ، یعنی به نطفه رسید . و معنی بلوغ رسیدن است ، و معنی حریت آزادی و قطع پیوند است .
(4) اکنون این چنین که بلوغ و حریت را در محسوس دیدی ، در معقول نیز هم چنین می دان ، که محسوس صورت معقول ، و جسم قالب روح است ، و ملک نمودار ملکوت است ، و دانایی گفته که (( ان الله تعالی خلق الملک علی مثال ملکوته و اسس ملکوته علی مثال جبروته لیستدل بملکه علی ملکوته ، و بملکوته علی جبروته )) سخنی بغایت خوب است . ملک وجود حسی است ، و ملکوت وجود عقلی است ، و جبروت وجود حقیقی است . چون افراد ملک تا به اول خود نمی رسند ، و دایره تمام نمی کنند ، بالغ نمی شوند . پس افراد ملکوت نیز هم چنین باشند ، تا به اول خود نرسند ، و دایره تمام نکنند ، بالغ نشوند . و افراد ملک چون به اول خود رسیدند ، و دایره تمام کردند ، و بالغ شدند ، تا از آن دایره و مراتب آن دایره جدا نمی گردند ، و قطع پیوند نمی کنند ، حر نمی شوند . پس افراد ملکوت چون به اول خود رسند ، دایره تمام کنند و بالغ شوند ، تا از آن دایره و مراتب آن دایره جدا نگردند ، و قطع پیوند نکنند ، حُر نشوند . و دانستن این سخن اصلی قوی است ، یعنی دانستن مناسبات میان مُلک و مَلکوت و جبروت سِری بزرگ است . هر که بر این سِر واقف شد ، درهای علوم بر وی گشاده شد ، و عالم مُلک و ملکوت و جبروت را چنان که هست دریافت .
(5) ای درویش ! غرض ما از این سخن آن است که از بلوغ و حُریّت ملک استدلال کنی تا بلوغ و حریت ملکوت را بدانی . بعضی می گویند که تخم ملکوت طبایع است ، از طبایع می آیند و باز به طبایع باز می گردند . و بعضی می گویند که تخم ملکوت عقل است ، از عقل می آیند ، و باز به عقل باز می گردند . و بعضی می گویند که جمله از خدا می آیند و باز به خدا باز می گردند (( منه بداء و الیه یعود )) – (( افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون فتعالی الله الملک الحق لا اله الا هو )) ، (( کل شیء ها لک الا وجهه له الحکم و الیه ترجعون )) و غرض ما در این موضع بیان این سخنان نیست . پیش ما شک نیست که همه از خدا می آیند و باز به خدا باز می گردند ، (( منه بداء و الیه یعود )) . غرض ما در این مقام بیان بلوغ و حریت است ، و هر چنان که بگویند ، غرض ما حاصل است ، از جهت آن که ما می گوییم که هر چیز که به اول خود رسید ، بالغ گشت . از بزرگی سوال کردند که ما علامه النهایه ؟ فرمود : (( الرجوع الی البدایه )) .
فصل دوم : در بیان بلوغ و حریت آدمی
( 6) بدان که ما قاعده سخن چنان خواهیم نهاد که تخم موجودات عقل اول است ، از جهت آنکه انبیا و حکما اتفاق کرده اند که اول چیزی که خدای تعالی آفریده است جوهری بود و نام آن جوهر عقل اول است . چون تخم موجودات عقل اول است ، پس عقول و نفوس و افلاک و انجم و عناصر و طبایع معادن و نباتات و حیوانات ، جمله در عقل اول بالقوه موجود بوده باشند ، چنان که بیخ و ساق و شاخ و برگ و گل و میوه جمله در تخم گندم بالقوه موجود بودند ، و به تدریج پیدا می آیند تا به میوه رسند ؛ و چون به میوه رسیدند ، به نهایت خود رسیدند و دایره تمام شد . هم چنین جمله موجودات از عقل اول پیدا آمدند تا به انسان رسیدند . چون بعد از انسان چیزی دیگر نبود ، معلوم شد که انسان میوه درخت موجودات است . و چون انسان به عقل رسید ، و بعد از عقل چیزی دیگر نبود ، معلوم شد که تخم اول عقل بوده است . پس انسان چون به کمال عقل رسد و بالغ گردد و دایره تمام شود .
(7) ای درویش ! به یقین بدان که خدای تعالی فاضل تر و گرامی تر و بزرگوار تر از عقل اول چیزی دیگر نیافرید . عقل است که اشرف مخلوقات است ، و عقل است که نزدیک است به خدا ، و عقل است شناسای خدای از مخلوقات هیچ چیز خود را نشناخت الا عقل ، و هیچ چیز خدای را ندانست الا عقل . داناتر از عقل و مقرب تر از عقل چیزی دیگر نیست ، اما عقل مراتب دارد ، و ار مرتبه ئی تا مرتبه ئی تفاوت بسیار است . هر که به یک جز عقل رسید ، پنداشت که به کمال عقل رسید ؛ و نه چنین است . هر که به نهایت عقل رسید ، به کمال عقل رسید . و اگر کسی گوید که در آخر نور الله پیدا آمد ، و بعد از نور الله چیزی دیگر نبوده است ، راست باشد (( اتقوا فراسه المومن فانه ینظر بنور الله تعالی )) . افراد موجودات جمله مظهر نور خدای اند ، و خدای است که از جمله ظاهر شده است به تخصیص از آدمیان : (( کنت له سمعا و بصرا و یدا و لسانا بی یسمع و بی یبصر و بی یبطش و بی ینطق )) . غرض ما در این موضع بیان این سخن نیست ، غرض ما از این سخن نظری بیش نیست تا بلوغ و حریت به فهم مردم برید .
(8) تا سخن دراز نشود و از مقصود دور نمانیم ، ای درویش ، آن که به عقل اول رسید و بالغ گشت ، اگر از این دایره ، یعنی از آن چه در این دایره است ، جدا شود و قطع پیوند کند ، حُر گردد ؛ و اگر جدا نتواند شد ، و قطع پیوند نتواند کرد ، بالغ شد ، اما حُر نباشد .
(9) ای درویش ! هر چه بود ، و هست ، و خواهد بود ، جمله در این دایره است ، و هیچ چیز از این دایره بیرون نیست . و اگر این بالغ به چیزی از این موجودات بسته است ، و می خواهد ، نه آزاد است . و هر که آزاد نباشد ، بنده باشد . مثلا اگر زر و زن می خواهد ، یا مال و جاه می خواهد ، یا باغ و بستان می خواهد ، یا خواجگی و وزارت می خواهد یا پادشاهی و سلطنت می خواهد ، یا واعظی و شیخی می خواهد یا قضا و تدریس می خواهد ، یا قرب و ولایت می خواهد ، یا نبوت و رسالت می خواهد ، و مانند این . چون یکی از این ها می خواهد ، و بسته یکی از اینها است ، نه آزاد است . و هر که هیچ از اینها نمی خواهد و بسته هیچ از اینها نیست آزاد می تواند بود .
(10) ای درویش ! آن چه ضرورت است ، نه از این قبیل است . مثلا اگر یکی به وقت حاجت به مبّرز رود ، پیوند به رفتن مبرز ندارد . اگر یکی به وقت سرما به آفتاب رود ، پیوند به رفتن آفتاب ندارد ، و اگر یکی به وقت گرما به سایه رود ، پیوند به رفتن سایه ندارد ، و بسته هیچ از اینها نیست . و دلیل بر اینکه پیوند به اینها ندارد آن است که اگر ضرورت نشود ، هرگز به مبرز و آفتاب نرود و نخواهد که رود . پس وی به مبرز رفتن و به آفتاب نشستن نمی خواهد ، اما به ضرورتش می باید رفت ، از جهت آنکه دفع اذی مانع آزادی و فراغت نیست ، اما اگر کسی به جامه کرباسین دفع سرما و گرما از خود می تواند کرد ، و جامه کرباسین دارد ، و نپوشد ، و گوید : (( مرا جامه خطایی و کتان انصاری باید )) ، نه آزاد باشد ، بنده بود و در جمله کارها هم چنین می دان .
(11) ای درویش ! یکی را جامه کهنه بت بود ، و یکی را جامه نو بت باشد . آزاد آن است که او را هر دو یکی بود . غرض ما از جامه دفع سرما و گرما است ، هر کدام که حاصل باشد ، وی آن خواهد . و اگر هر دو حاصل نباشد ، هر کدام آسان تر حاصل شود ، طلب آن کند .
(12) ای درویش ! آن کس که گوید : (( جامه نو می خواهم و کهنه نمی خواهم )) ، در بند است . و آن کس که گوید : (( جامه کهنه می خواهم و نو نمی خواهم )) هم در بند است ، و بندی از آن روی که بند است تفاوتی نکند . اگر زرین بود یا آهنین ، هر دو بند باشد . آزاد آن است که او را به هیچ گونه و هیچ نوع بند نبود ، که بند بت باشد ، جمله بتان را شکسته بود ، و از همه گذشته باشد ؛ و دل را که خانه خدای است ، از بتان پاک کرده بود.
(13) ای درویش ! یک بت بزرگ است ، و باقی بتان کوچک اند ، و این بت کوچک از آن بت بزرگ است ، و آن بت بزرگ بعضی را مال است ، و بعضی را جاه است ، و بعضی را قبول خلق است . باز از این بتان بزرگ قبول خلق از همه بزرگ تر است ، و جاه بزرگ تر از مال است .
(14) ای درویش ! هر کاری که نه فرض است ، و هر کاری که سبب راحت دیگری نیست ، بر آن کار عادت نکن ! که چون عادت کردی آن کار بت تو گشت . و تو بت پرست گشتی . مثلا یکی با خود قرار دهد که من بعد از خانه بیرون نیایم ؛ و یکی دیگر با خود قرار دهد که من بعد پیش کسی بر نخیزم ، و مانند این ؛ جمله بتان اند . و کسی باشد که چندین سال بت پرست بود ، و همه روز عیب بت پرستان کند . و نداند که همه روز بت می پرستد . هر که به کاری عادت کرده باشد ، و نتواند که آن عادت را بر اندازد ، باید که دعوی آزادی و فراغت نکند .
(15) ای درویش ! تا این گمان نبری که آزاد را خانه و سرای نباشد و باغ و بستان نبود . شاید که آزاد را خانه و سرای باشد ، و باغ و بستان ، و حکم و پادشاهی بود ، اما اگر پادشاهی به وی دهند ، شاد نشود ، و اگر پادشاهی از وی بستانند ، غمگین نگردد . آمدن پادشاهی و رفتن پادشاهی هر دو پیش او یکسان باشد ، و رد و قبول خلق هر دو پیش او یکسان بود . اگر قبولش کنند ، نگوید که من رد می خواهم ، و اگر ردش کنند ، نگوید که من قبول می خواهم . این است معنی بلوغ و این است معنی رضا و تسلیم . (( هر که دارد ، مبارکش باد ! ))
فصل سوم : خاتمه این رساله
(16) بدان که غرض ما در این رساله بیان بلوغ و حریت آدمی بود ، و به شرح گفته شد . و بیان بلوغ اسلام و بلوغ ایمان و بلوغ ایقان و بلوغ عیان دیگران کرده اند ، و ما نیز در جاهای دیگر ذکر اینها کرده ایم . تکرار نکردیم . و الحمدلله رب العالمین .
رساله دهم : در بیان آن که عالم صغیر نسخه و نمودار عالم کبیر است
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره درخواست کردند ، که می باید رساله یی جمع کنید ، و بیان کنید که عالم کبیر کدام است و عالم صغیر نسخه و نمودار از عالم کبیر ، چون است ، که چندین گاه است که ما می شنویم که هر چه در عالم کبیر هست ، در عالم صغیر هست . در خواست ایشان را اجابت کردم و از خدای تعالی مدد و یاری خواستم تا از ذلل نگاه دارد . (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) .
فصل اول : در بیان عالم کبیر و عالم صغیر
(2) بدان که خداوند تعالی چون موجودات را بیافرید ، عالمش نام کرد ، از جهت آن که موجودات علامت است بر وجود او و بر وجود علم و ارادت و قدرت او .
(3) ای درویش ! موجودات از وجهی علامت است ، و از وجهی نامه است . از این وجه که علامت است ، عالمش نام کرد ، و از این وجه که نامه است ، کتابش نام نهاد . آنگاه فرمود که هر که این کتاب بخواند ، مرا و علم ، و ارادت ، و قدرت مرا بشناسد . در آن وقت خوانندگان ملائکه بودند ، و خوانندگان بغایت خرد بودند ، و کتاب بغایت بزرگ بود. نظر خوانندگان به کنار ه های کتاب و به تمامت اوراق نمی توانست رسید . از جهت عجز خوانندگان . به دید نسخه ای از این عالم باز گرفت ، و مختصری از این کتاب باز نوشت ، و آن اول را عالم کبیر نام نهاد ، و آن دوم را عالم صغیر نام کرد . و آن اول را کتاب بزرگ نام نهاد ، و آن دوم را کتاب خرد نام کرد . و هر چه در آن کتاب بزرگ بود ، در این کتاب خرد بنوشت بی زیادت و نقصان تا هر که این کتاب خرد را بخواند ، آن بزرگ را خوانده باشد . آن گاه خلیفه خود را به خلافت به این عالم صغیر فرستاد ، و خلیفه خدای عقل است . چون عقل در این عالم صغیر به خلافت نشست ، جمله ملائکه عالم صغیر عقل را سجده کردند . الا وهم که سجده نکرد و ابا کرد ، هم چنین چون آدم در عالم کبیر به خلافت نشست ، جمله ملائکه آدم را سجده کردند الا ابلیس که سجده نکرد و ابا کرد .
(4) ای درویش ! در عالم صغیر عقل خلیفه خدای است ، و در عالم کبیر انسان عاقل خلیفه خدای است . عالم کبیر به یک بار حضرت خدای است ، و عالم صغیر به یک بار حضرت خلیفه خدای است . چون عقل به خلافت نشست ، خطاب آمد که ای عقل ، خود را بشناس و صفات و افعال خود را بدان تا مرا و صفات و افعال مرا بشناسی !
فصل دوم : در بیان افعال خدا و در بیان افعال خلیفه خدا
(5) بدان که چون خدای تعالی خواهد که چیزی در عالم بیافریند ، اول صورت آن چیز که در علم خدای است ، به عرش آید ، و از عرش به کرسی آید و از کرسی در نور ثابتات آویزد و آن گاه بر هفت آسمان گذر کند ، آن گاه با نور سیارگان همراه شود و به عالم سفلی آید . طبیعت که پادشاه علم سفلی است ، استقبال آن مسافر غیبی کند که از حضرت خدا می آید و مرکبی از ارکان چهارگانه مناسب حال آن مسافر غیبی پیش کش کند تا آن مسافر غیبی بر آن مرکب سوار شود ، و در عالم شهادت موجود گردد . و چون در عالم شهادت موجود گشت آن چیز که دانسته خدای بود ، کرده خدای شد . پس هر چیز که در عالم شهادت موجود است ، جان آن چیز از عالم امر است ، و قالب آن چیز از عالم خلق است . این جان پاک که از حضرت خدای آمده است ، به آن کار که آمده است ، چون آن کار تمام کند ، باز به حضرت خدا خواهد بازگشت . (( منه بدا و الیه یعود )) . این است بیان افعال خدا .
(6) ای درویش ! چون افعال خدای را در عالم کبیر دانستی ، افعال خلیفه خدای را در عالم صغیر هم بدان ! بدان که در عالم صغیر عقل خلیفه خدای است ، و روح نفسانی عرش خلیفه خدای است ، و روح حیوانی کرسی خلیفه خدای است ، و هفت اعضای اندرونی هفت آسمان است ، و هفت اعضای بیرونی هفت اقلیم است .
(7) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که چون خلیفه خدا خواهد که کاری کند و چیزی پیدا آورد ، اول صورت آن چیز در عقل پیدا آید و از عقل به روح نفسانی آید که عرش است ، و از روح نفسانی به روح حیوانی آید که کرسی است ، و از روح حیوانی در شراین آویزد ، و بر هفت اعضای اندرونی گذر کند که هفت آسمان اند ، و با قوای اعضای اندرونی همراه شود ، و به بیرون آید ، اگر از راه دست بیرون آید ، دست استقبال آن مسافر غیبی کند که از حضرت خلیفه خدا می آید . و مرکبی از ارکان چهارگانه ، و آن زاج و مازو و صمغ و دوده است مناسب حال آن مسافر غیبی پیش کش کند ، تا آن مسافر غیبی بر آن مرکب سوار شود و در عالم شهادت موجود گردد ، چون در عالم شهادت موجود شد ، آن چیز که دانسته خلیفه خدا بود ، کرده خلیفه خدا آمد ، یعنی نوشته خلیفه خدا گشت .
(8) ای درویش ! حضرت خدای تعالی ، هر کاری که کند اول خود می کند ، و بی وسایط ، و بی ماده ، و بی دست افزار ؛ آنگاه صورت آن چیز بر این وسایط گذر می کند و به این عالم سفلی می آید ، و در عالم شهادت موجود می شود . صورت اول وجود علم است ، و صورت دوم وجود غیبی است . هم چنین خلیفه خدا هر چیزی که می نویسد ، یا هر کاری که می کند ، اول خود می کند بی وسایط ، و بی ماده ، و بی دست افزار؛ آن گاه صورت آن چیز بر این وسایط گذر می کند و به بیرون می آید ، و در عالم شهادت موجود می شود . مانند حدّادی و نجاری و گل کاری ، و در جمله حرفت ها و صنعت ها هم چنین می دان صورت اول وجود عقلی است ، و صورت دوم وجود حسی است ، صورت اول وجود ذهنی است ، و صورت دوم وجود خارجی است .
(9) تا سخن دراز نشود ، و از مقصود باز نمانیم : و اگر از راه زبان بیرون آید ، و زبان استقبال آن مسافر غیبی کند که از حضرت خلیفه خدا می آید ، مرکبی از ارکان چهارگانه ، و آن نفس و آواز و حروف و کلمه است ، مناسب حال آن مسافر غیبی پیش کش کند تا آن مسافر غیبی بر آن مرکب سوار شود ، و در عالم شهادت موجود گردد . و چون در عالم شهادت موجود شد ، آن چیز که دانسته خلیفه خدا بود ، گفته خلیفه خدا گشت . باز آن نوشته سیر می کند ، و از راه چشم به خلیفه خدا می رسد و آن گفته سیر می کند و از راه گوش به خلیفه خدای می رسد . (( منه بدا و الیه یعود )) یکی سیر حمایلی است و دیگر دلوایی است .
(10) ای درویش ! دو کلمه آمد ، یکی کلمه گفته است ، و یکی کلمه نوشته است . و در هر دو کلمه جان آن مسافر غیبی از عالم امراند ، و قالب آن دو مسافر غیبی از عالم خلق اند ، و آن مسافران هر دو کلمه معنی اند ، و صورت کلمه ربع مسکون معنی است . و معنی هر دو کلمه خلیفه خدای اند .
(11) ای درویش ! عیسی کلمه است ، و عیسی مانند آدم است . پس آدم هم کلمه باشد . اما عیسی کلمه گفته است که از دهان جهان به آسمان جان می رود ، و آدم کلمه نوشته است که از آسمان جان به هندوستان مداد می آید .
(12) چون افعال خدا و افعال خلیفه خدای را دانستی ، و دیگر دانستی که چیزها در دو عالم چون پیدا می آیند ، اکنون بدان که هر چه در عالم کبیر هست ، در عالم صغیر هم هست .
فصل سوم : در بیان ملائکه عالم صغیر
(13) بدان که نطفه چون در رحم افتاد ، نمودار جوهر اول است . چون چهار طبقه شد ، نمودار عناصر و طبایع است و چون اعضا پیدا آمدند ، اعضای بیرونی ، چون سر و دست و شکم و فرج و پای نمودار هفت اقلیم اند ، و اعضای اندرونی ، چون شش و دماغ و گرده و دل و مراره و جگر و سپرز ، نمودار هفت آسمان اند . و شش آسمان اول است ، نمودار فلک قمر است ، از جهت آن که قمر شش عالم کبیر است ، و واسط است میان دو عالم . و در این فلک ملائکه بسیاراند ، و ملکی که موکل است بر آب و هوای معتدل سرور این ملائکه است . و دماغ آسمان دوم است ، و نمودار فلک عطارد است ، از جهت آن که عطارد دماغ عالم کبیر است . و در این فلک ملائکه بسیاراند و ملکی که موکل است بر تحصیل خط و تحصیل علوم و تدبیر معاش سرور این ملائکه است . نامش جبرئیل است و جبرئیل سبب علم عالمیان است . و گرده آسمان سوم است ، و نمودار فلک زهره است ، از جهت آن که زهره گرده عالم کبیر است . و در این فلک ملائکه بسیاراند ، و ملکی که موکل است بر نشاط و فرج و شهوت سرور این ملائکه است . و دل آسمان چهارم است ، و نمودار فلک شمس است ، از جهت آن که شمس دل عالم کبیر است . و در این فلک ملائکه بسیاراند ، و ملکی که موکل است بر حیات سرور این ملائکه است ، و نامش اسرافیل است ، و اسرافیل سبب حیات عالمیان است . و مراره آسمان پنجم است ، و نمودار فلک مریخ است ، از جهت آنکه مریخ مراره عالم کبیر است . و در این فلک ملائکه بسیاراند ، و ملکی که موکل است بر قهر و غضب و ضرب و قتل سرور این ملائکه است . و جگر آسمان ششم است ، و نمودار فلک مشتری است ، از جهت آن که مشتری جگر عالم کبیر است . و نامش میکائیل است ، و میکائیل سبب رزق عالمیان است ، و سپرز آسمان هفتم است ، و نمودار فلک زحل است ، از جهت آن که زحل سپرز عالم کبیر است . و در این فلک ملائکه بسیاراند ، و ملکی که موکل است بر قبض ارواح سرور این ملائکه است ، و نامش عزرائیل است . و عزرائیل سبب قبض ارواح عالمیان است . و روح حیوانی کرسی است ، و نمودار فلک ثابتات است ، از جهت آن که فلک ثابتات کرسی عالم کبیر است . و در این فلک ملائکه بسیاراند ، و روح نفسانی عرش است ، و نمودار فلک الا فلاک است ، از جهت آن که فلک الا فلاک عرش عالم کبیر است و عقل خلیفه خداست ، و اعضاء مادام که نشو و نما ندارند ، نمودار معادن اند ، و چون نشو و نما پیدا آمد ، نمودار نباتات اند ، و چون حس و حرکت ارادی پیدا آمد نمدار حیوان اند .
فصل چهارم : در بیان آدم و حوا
(14) بدان که چنان که در عالم کبیر آدم و حوا و ابلیس هستند ، در عالم صغیر هم هستند . و چنان که در عالم کبیر سباع و بهایم و شیاطین و ملائکه هستند ، در عالم صغیر هم هستند .
(15) ای درویش ! انسان عالم صغیر است ، و عقل آدم این عالم است ، و جسم حوا است و وهم ابلیس است ، و شهوت طاووس است ، و غضب مار است ، و اخلاق نیک بهشت است . و اخلاق بد دوزخ است ، و قوت های عقل و قوت های روح و قوت های جسم ملائکه اند .
(16) ای درویش ! شیطان دیگر است و ابلیس دیگر است . شیطان طبیعت است و ابلیس وهم است .
(17) ای درویش ! صورت را هیچ اعتبار نیست ، معنی را اعتبار است . اسم را اعتبار نیست صفت را اعتبار است . نسب را اعتبار نیست ، هنر را اعتبار است . سگ به صورت سگی خسیس و پلید نیست ، به سبب صفت درندگی و گزندگی خسیس و پلید است . و چون این صفت در آدمی باشد ، آدمی به این صفت سگی باشد . و خوک به سبب صورت خوکی خسیس و پلید نیست ، به سبب صفت حرص و شره خسیس و پلید است ، و چون این صفت در آدمی باشد ، آدمی به این صفت خوکی باشد . و شیطان به سبب صورت شیطانی خسیس و پلید نیست ، به سبب نا فرمان برداری ، فساد کاری و بد آموزی خسیس و بد است ؛ و چون این صفت در آدمی باشد ، آدمی به این صفت شیطانی بود . و ابلیس به سبب صورت ابلیسی رانده و دور نیست ، به صورت صفت کبر و عجب و حسد و فرمان نا بردن رانده و دور است . و چون این صفت در آدمی باشد آدمی به این صفت ابلیسی بود ، و ملک به سبب صورت ملکی شریف و نیک نیست ، به سبب صفت فرمان برداری و طاعت داری شریف و نیک است . و چون این صفت در آدمی باشد آدمی به این صفت ملکی بود . و در جمله چیز ها هم چنین می دان . و کار خلیفه خدا آن است که این صفات را مسخر و منقاد خود گرداند ، و هر یک را به جای خود کاری فرماید ، چنان که بی فرمان وی هیچ یک کار نکند . و خلیفه خدای سلیمان است ، و سلیمان را این همه به کار آید .
(18) ای درویش! ملک و ابلیس یک قوت است . این قوت تا مادام که مطیع و فرمان بردار سلیمان نیست ، نامش ابلیس است . و سلیمان این را در بند می دارد . و چون مطیع و فرمان بردار سلیمان شد ، نامش ملک است . و سلیمان این را در کار می دارد . بعضی را به معماری ، و بعضی را به غواصی . پس کار سلیمان آن است که صفات را تبدیل کند ، نه آن که صفات را نیست گرداند . که این ممکن نباشد . بی فرمان را فرمان بردار کند ، و بی ادب را به ادب کند ، و کور را بینا کند ، و کر را شنوا کند ، و مرده را زنده کند . پس عقل که خلیفه خدای است هم آدم است هم سلیمان است و هم عیسی است . و اگر بر خلاف آن باشد ، و سلیمان مسخر و منقاد ایشان شود ، پس سلیمان اسیر سگ و خوک باشد ، و بنده دیو و شیطان بود . همه روز خدمت ایشان باید کرد ، و آرزوهای ایشان به دست باید آورد , و در دست دیو عاجز و بیچاره فرو ماند ، و دیو بر وی قادر و مستولی شود ، و دیو بر تخت بنشیند ، و سلیمان پیش تخت وی بر پای بایستد ، و کمر خدمت بر میان بندد ، و جمله اخلاق خدا در وی پوشیده و ناپیدا گردد ، و جمله اخلاق دیوی در وی ظاهر و پیدا شود
(19) ای درویش ! این چنین کس اگر صورت آدمی دارد ، امت به معنی دیو و شیطان بود یا سگ و خوک باشد . و حیفی عظیم باشد که دیو بر تخت نشیند و سلیمان در پیش تخت به خدمت دیو بایستد .
فصل پنجم : در بیان نمودار جنت و دوزخ
(20) هر لذت و راحت که فردا در بهشت خواهد بود ، نمودار آن امروز در آدمی هست ؛ و هر رنج و عذاب که فردا در دوزخ خواهد بود ، نمودار آن امروز در آدمی هست .
(21) بدان که طعام و شراب هر چیز سزاوار آن چیز باشد ، و لذت و راحت هر چیزی در چیزی باشد که مناسب حال آن چیز بود ؛ چنان که لذت و راحت عقل در دانستن و آموختن علم و حکمت است ، و لذت و راحت جسم در غذاهای بدنی است و کردن شهوت های جسمانی است . و هر چیز که ملکی است ، لذت و راحت وی در چیزهای ملکی است .
(22) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که جسم را طعام و شراب جسمی و حوران و غلمان صوری هستند ؛ و عقل را طعام عقلی و حوران و غلمان معنوی هم هستند یعنی عقل که سلیمان است زبان مرغان می داند و جمله با وی در سخنان اند ، زبان همه را فهم می کند ، و حکمت خدا را در همه در می یابد ، و به این سبب در لذت و راحت می باشد .
(23) ای درویش ! هر فردی از افراد موجودات مرغی اند جمله به این سلیمان در سخن اند ، هر یک می گویند که ما چه چیزیم ، و حکمت در آفرینش ما چیست . زبان همه را فهم می کند ، و حکمت همه در می یابد ، و از دریافتن حکمت در لذت و راحت می باشد . این سلیمان چون لذت بوی خوش یا لذت جمال خوب آرزو کند ، مشام بر هر چیز نهد ، از همه چیز ها بوی خدا می شنود ، و نظر بر هر چیز که اندازد ، در همه چیزها جمال خدا می بیند . و چون لذت صحبت آرزو کند جمله افراد موجودات هر یک کوشک ها و خیمه ها اند و در این کوشک ها و خیمه ها حوران و پردگیان اند ، و هیچ کس در ایشان نرسیده است ، جمله بکراند . و در این کوشک ها و خیمه ها جز سلیمان را راه نیست . این سلیمان در این کوشک ها و خیمه ها رود و دست در گردن حوران و پردگیان آرد ، و از صحبت ایشان در لذت و راحت باشد . لذتی باشد که در آن صحبت دختران و غلامان بهشتی زایند .
(24) ای درویش ! آن کوشک ها و خیمه ها بعضی وجود خارجی و بعضی وجود ذهنی و بعضی وجود لفظی و بعضی وجود کتابتی دارند . وجود کتابتی خیام مشکین باشد چنان که خیام مشکین که من در این صحرای کافوری زده ام .
(25) ای درویش ! این سه رساله را در اصفهان جمع کردم و نوشتم . تمام شد رساله دهم . یک جلد تمام شد ، و در این یک جلد ده رساله نوشته شد . و الحمدلله العالمین .
رساله یازدهم : در بیان عالم ملک و ملکوت و جبروت
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که چون جلد اول این کتاب را بنوشتم ، و آن ده رساله را که عوام و خواص را از آن نصیب است تمام کردم ، جماعت درویشان از این بیچاره درخواست کردند ، که می باید که در بیان عالم ملک و عالم ملکوت و عالم جبروت رساله ئی جمع کنید . در خواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و ذلل نگاه دارد (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )).
(2) ای درویش ! قاعده و قانون سخنان آن جلد اول دیگر بود و قاعده و قانون سخنان این جلد دوم دیگر است . هر یک از طوری اند دور از یکدیگر اند .
فصل اول : در بیان عالم
(3) بدان که عالم اسم جواهر و اعراض است . مجموع جواهر و اعراض را عالم گویند . و هر نوعی از انواع جواهر و اعراض را هم عالم گویند . چون معنی عالم را دانستی ، اکنون بدان که عالم که موجود است وجودی خارجی دارد در قسمت اول بر دو قسم است : عالم ملک و عالم ملکوت ، یعنی عالم محسوس و عالم معقول ، اما این دو عالم را به اضافات و اعتبارات به اسامی مختلفه ذکر کرده اند ، عالم ملک و عالم ملکوت ، عالم خلق و عالم امر ، عالم شهادت و عالم غیب ، عالم ظلمانی و عالم نورانی ، عالم محسوس و عالم معقول ، و مانند این گفته اند ، و مراد ، از این جمله همین دو عالم بیش نیست ، یعنی عالم ملک و عالم ملکوت .
(4) ای درویش ! عالم جبروت نه از قبیل ملک و ملکوت است ، از جهت آن که عالم جبروت وجود خارجی ندارد . ملک و ملکوت و جبروت سه عالم اند ، و هر سه عالم های خدای اند ؛ و هر سه با هم اند و هر سه در هم اند و از یکدیگر جدا نیستند . عالم جبروت ذات عالم ملک و ملکوت است ، و عالم ملک و ملکوت وجه عالم جبروت است . عالم جبروت کتاب مجمل است ، و عالم ملک و ملکوت کتاب مفصل است . عالم جبروت تخم است ، و عالم ملک و ملکوت درخت است ، و معدن و نبات و حیوان میوه این درخت اند .
(5) ای درویش ! حقیقت این سخن آن است که عالم جبروت مبدا عالم ملک و ملکوت است ، و عالم ملک و ملکوت از عالم جبروت پیدا آمدند و موجود گشتند . و هر چیز که در عالم جبروت پوشیده و مجمل بودند ، جمله در عالم ملک و ملکوت ظاهر شدند ، و مفصل گشتند ، و از عالم اجمال به عالم تفصیل آمدند ، و از مرتبه ذات به مرتبه صفات رسیدند . و این سخن تو را جز به مثالی معلوم نشود و روشن نگردد .
(6) بدان که عالم صغیر نسخه و نمودار عالم کبیر است ، و هر چیز که در عالم کبیر است ، در عالم صغیر هم هست . پس هر چیز که در عالم کبیر اثبات کنند ، باید که نمودار آن در عالم صغیر باشد ، تا آن سخن راست بود .
(7) چون این مقدمات معلوم کردی، اکنون بدان که نطفه آدمی نمودار عالم جبروت است ، و جسم و روح آدمی نمودار عالم ملک و ملکوت است ، از جهت آن که نطفه مبدا جسم و روح است ، و جسم و روح ار نطفه پیدا آمدند و موجود گشتند و هر چیز که در نطفه پوشیده و مجمل بودند ، آن جمله در جسم و روح ظاهر شدند و مفصل گشتند و از عالم اجمال به عالم تفصیل آمدند ، و از مرتبه ذات به مرتبه وجه رسیدند .
(8) ای درویش ! هیچ دلیلی بر مراتب عالم کبیر بهتر و روشن تر از تطبیق کردن میان مراتب عالم کبیر و عالم صغیر نیست ، هر مرتبه ئی که در عالم کبیر اثبات کنند و مطابق مراتب عالم صغیر باشد ، راست بود ، و اگر مطابق نباشد ، راست نبود . چون این مناسبات میان عالم کبیر و عالم صغیر معلوم کردی ، اکنون بدان که اگر نطفه را ذات و جسم و روح گویی ، و جسم و روح را وجه نطفه خوانی ، راست بود ؛ و اگر نطفه را تخم گویی و جسم و روح را درخت خوانی ، هم راست باشد . اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف میوه این درخت اند . اگر میوه اینهاست که گفته شد ، شجره طیبه است ، و اگر میوه اضداد اینهاست ، شجره خبیثه است .
(9) چون این مقدمات را معلوم کردی ، اکنون بدان که غرض از این جمله آن است تا بدانی که تمام موجودات یک وجود است و ملک و ملکوت و جبروت مراتب این وجود اند ، اکنون تو این یک موجود را به هر نامی که خواهی می خوان . اگر یک شخص گویی ، راست است ، و اگر یک درخت گویی هم راست باشد ، و اگر یک وجود گویی و به هیچ نامش منسوب نکنی ، هم راست بود .
(10) چون دانستی که یک وجود است ، اکنون بدان که جبروت ذات این وجود است ، و ملک و ملکوت وجه این وجود ، و هر دو مرتبه این وجود است . و صفات این وجود در مرتبه ذات اند ، و اسامی این وجود در مرتبه وجه اند ، و افعال این وجود در مرتبه نفس اند .
(11) ای درویش ! ملک و ملکوت و جبروت را به طریق اجمال دریافتی ؛ اکنون به طریق تفصیل تقریر خواهیم کرد ، تا باشد که به طریق تفصیل هم دریابی ، که این مسئله در میان علما و حکما و مشایخ از مشکلات علوم است . و بسیار کس از علما و حکما و مشایخ در این مسئله سرگردان اند . و دانستن این مسئله سالکان را از مهمات است ، از جهت آن که این مسئله اصل کا رو بنیاد کار است . اگر بنیاد محکم و درست آمده باشد ، باقی محکم و درست آید ؛ و اگر بنیاد به خلل باشد ، هر چیز که به وی بنا کنند ، هم به خلل باشد . و دیگر آن که هر چیز که موجود است ، از این سه مرتبه موجود است ، مرتبه جبروت ، و مرتبه ملکوت و مرتبه ملک ؛ و بی این سه مرتبه امکان ندارد که چیزی موجود شود ؛ هر سه با هم اند ، و هر سه درهم اند ، و از یکدیگر جدا نیستند . پس اگر کسی این مراتب را به حقیقت در نیافته باشد ، هیچ چیز را به حقیقت در نیابد . و دیگر بدان که مزاج و حبّه و نطفه ذات مرکبات نیستند ، اما نمودار ذات اند ، و به قربت فهم را بغایت نیک اند .
(12) ای درویش ! ذات مرکبات ماهیات اند ، و ماهیات بالای محسوسات و معقولات اند .
فصل دوم : در بیان ملک و ملکوت و جبروت به طریق تفصیل
(13) بدان که ملک مرتبه حسی دارد ، و ملکوت مرتبه عقلی دارد ، و جبروت مرتبه حقیقی دارد . و عالم جبروت عالم ماهیات است . ماهیات محسوسات و معقولات ، و مفردات ، و مرکبات ، و جواهر ، و اعراض جمله در عالم جبروت بودند . بعضی به طریق جزوی و بعضی به طریق کلی . و ماهیت بالای وجود و عدم است ، از جهت آن که ماهیت عام تر از وجود و عدم است ، و جزو وجود و عدم می تواند بود .
(14) ای درویش ! ماهیات مخلوق نیستند ، و اول ندارند (( الذی اعطی شیء خلقه ثم هدی )) . چون ماهیت عام تر از وجود و عدم است ، پس عام تر از همه چیز باشد ، و جزو همه چیز تواند بود . و این سخن تو را جز به مثالی معلوم نشود .
(15) بدان که جسم عام است ، اما جوهر عام تر از جسم است ؛ و جوهر عام است ، اما وجود عام تر از جوهر است ؛ و وجود عام است ، اما شیء عام تر از وجود است ، از جهت آن که شیء جزو وجود و عدم می تواند بود . و چون شیء عام تر از وجود و عدم است ، عام تر از همه چیز باشد ، و جزو همه چیز تواند بود ، و شیء و ماهیت و ذات هر سه در یک مرتبه اند ، و بالای هر سه چیزی دیگر نیست ، جمله در تحت ایشان اند .
(16) ای درویش ! ملک نام عالم محسوسات است ، و ملکوت نام عالم معقولات است ، و جبروت نام عالم ماهیات است ؛ و ماهیات را بعضی اعیان ثابته ، و بعضی حقایق ثابته گفته اند ، و این بیچاره اشیای ثابته می گوید . و این اشیای ثابته هر یک آن چنان که هستند ، هستند ، هرگز از حال خود نگشتند و نخواند گشت ؛ و از این جهت این اشیا را ثابته می گویند . و پیغمبر – علیه السلام – این اشیا را می خواست که کماهی بداند و ببیند (( اللهم ارنا الاشیا کماهی )) ، تا حقیقت چیزها را در یابد ، و آن چه می گردد ، و آن چه نمی گردد بداند . و به این اشیا خطاب آمد که (( الست بربکم )) .
(17) ای درویش! آدم جبروتی دیگر است ، و آدم ملکوتی دیگر است ، و آدم ملکی دیگر است ، و آدم خاکی دیگر است . آدم جبروتی اول موجودات است ، و آن جبروت است ، از جهت آن که موجودات جمله از جبروت پیدا آمدند . و آدم ملکوتی اول عالم ملکوت است ، و آن عقل اول است ، از جهت آن که عالم ملکوت جمله از عقل اول پیدا آمدند . و آدم ملکی اول عالم ملک است ؛ و آن فلک اول است از جهت آن که عالم ملک جمله از فلک اول پیدا آمدند . و آدم خاکی مظهر علوم و مجمع انوار است و آن انسان کامل است ، از جهت آن که علوم جمله از انسان کامل پیدا آمدند .
(18) ای درویش ! آدم خاکی مغرب انوار است ، از جهت آنکه جمله انوار از مشرق جبروت بر آمدند ، به آدم خاکی فرو آمدند . اکنون نور از آدم ظاهر می شود قیامت آمد و آفتاب از مغرب بر می آید .
(19) تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم ، چون عالم جبروت را دانستی ، که ذات عالم است ، اکنون بدان که عالم جبروت مرآتی می خواست تا در آن مرآت جمال خود را ببیند ، و صفات خود را مشاهده کند . تجلی کرد و از عالم اجمال به عالم تفصیل آمد ، و از آن تجلی دو جوهر موجود گشتند ، یکی از نور و یکی از ظلمت . و ظلمت از جهت آن قرین نور است ، که ظلمت حافظ و جامع نور است و مشکات وقایه نور است . و آن دو جوهر یکی عقل اول و یکی فلک اول است . اول چیزی که از دریای جبروت به ساحل وجود آمدند این دو جوهر بودند . از این جهت عقل اول را جوهر اول عالم ملکوت می گویند ، و فلک اول را جوهر اول ملک می خوانند . و هم از این جهت عقل اول را عرش عالم ملکوت می گویند ، و فلک اول را عرش عالم ملک می خوانند . و هر دو جوهر نزول کردند ، و به چندین مراتب فرود آمدند تا از عقل اول عقول و نفوس و طبایع پیدا شدند ، و از فلک اول افلاک و انجم و عناصر ظاهر گشتند ، و محسوسات و معقولات پیدا آمدند ، و مفردات عالم تمام شدند . و مفردات عالم بیش از این نیستند .
(20) ای درویش ! چون عالم جبروت و عالم ملکوت ، و عالم ملک را دانستی ، و به تحقیق معلوم کردی ، اکنون بدان که عقول و نفوس و طبایع را عالم ملکوت می گویند ، و افلاک و انجم و عناصر را عالم ملک می خوانند ، و عقول و نفوس و طبایع را آبا می گویند و افلاک و انجم و عناصر را امهات می خوانند .
(21) ای درویش ! چون عالم جبروت و عالم ملکوت ، و عالم ملک را دانستی ، و به تحقیق معلوم کردی ، که هر یک چون بودند و چون پیدا آمدند ، آن چه رفت ، خود رفت ، و آن چه بود ، خود بود ؛ حالیا به نقد بدان که ملکوت دریای نور است ، و ملک دریای ظلمت است . و این دریای نور آب حیات است و در ظلمت است . باز این دریای نور به نسبت دریای ظلمت است با دریای علم و حکمت ، و علم و حکمت آب حیات است و در ظلمت است هم چنین به نسبت آب حیات چهار مرتبه دارد بلکه زیادت اسکندر می باید که در ظلمات رود و از ظلمات بگذرد و به آب حیات رسد .
(22) ای درویش ! چندین گاه است که می شنوی که آب حیات در ظلمات است و نمی دانی که آب حیات چیست و ظلمات کدام است بعضی از سالکان می گویند که ما به این دریای نور رسیدیم و این دریای نور را دیدیم . نوری بود نامحدود و نا متناهی و بحری بود بی پایان و بی کران . حیات و علم و قدرت و ارادت موجودات از این نور است ؛ بینایی و شنوایی و گویایی و گیرایی و روایی موجودات است ؛ طبیعت و خاصیت و فعل و موجودات از این نور است ، و مشکات و وقایه این نور است ، و مظهر صفات این نور است .
(23) تا سخن دراز نشود ، و از مقصود باز نمانیم ، این دریای نور را آبا می گویند ، و این دریای ظلمت را امهات می خوانند . و این آبا و امهات دست در گردن خود آورده اند ، و یک دیگر را در بر گرفته اند : (( مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لایبغیان )) و از این آبا و امهات موالید پیدا می آیند (( یخرج منهما اللولو و المرجان )) . و موالید معدن و نبات و حیوان اند . و معدن و نبات و حیوان مرکبات اند ، و مرکبات عالم بیش از این نیستند و مرکبات از جایی نمی آیند و به جایی نمی روند ؛ مفردات مرکب می شوند ، و مرکب باز مفردات می گردد (( کل شیء یرجع الی اصله )) و حکمت در ترکیب آن است تا مستعد ترقی شوند و عروج توانند کرد ، و جام جهان نمای و آیینه گیتی نمای گردند ، تا این دریای نور و دریای ظلمت جمال خود ببیند و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کنند . هر چند می خواهم که سخن دراز نشود ، و از مقصود باز نمانیم ، بی اختیار من دراز شود .
فصل سوم : در بیان عروج
(24) بدان که مفردات نزول کردند و مرکبات عروج می کنند ، و عروج در مقابله نزول باشد . و به حقیقت معلوم نیست که مفردات چند مرتبه نزول کردند . پس به حقیقت هم معلوم نباشد که مرکبات را چند مرتبه عروج می باید کرد . هیچ کس به حقیقت ندانست و نداند که عدد افلاک چند است . می گویند که مفردات چهارده مرتبه نزول کردند ، پس مرکبات هم چهارده مرتبه عروج می باید کرد تا دایره تمام شود .
(25) ای درویش! مفردات هر چند که از مبدا دورتر می شدند ، خسیس تر می گشتند ؛ و مرکبات هر چند از مبدا دورتر می شوند ، شریف تر می گردند . چون ماهیات عالم در مرتبه اول اند یک قسم آمدند ، و آن جبروت است . و چون مفردات عالم در مرتبه دوم اند ، دو قسم آمدند ، و آن ملک و ملکوت است . و چون مرکبات عالم در مرتبه سوم اند ، سه قسم آمدند ، و آن معدن و نبات و حیوان اند .
(26) ای درویش ! مراتب موجودات تمام شد ، و عالم جبروت از عالم اجمال به عالم تفصیل آمد ، و از مرتبه ذات به مرتبه وجه رسید . و این وجود جمال خود را دید ، و صفات و اسامی و افعال خود را مشاهده کرد .
(27) ای درویش ! در این رساله علم بسیار تعبیه کردم . و تصریح و معانی بی شمار ودیعت نهادم یعرف بالتامل . درویشان درخواست کرده بودند که در ملک و ملکوت و جبروت بنویس و به شرح نتوانستم نوشت . باشد که در این رساله که می آید به شرح و بسط بنویسم انشاء الله تعالی .
فصل چهارم : در بیان نصیحت
(28) بدان که در این عالم مردم دانا هر چیز که می خواهند ، از جهت آن می خواهند تا ایشان را بدان سبب فراغتی و جمعیتی باشد ، و تفرقه و اندوهی به ایشان نرسد . چون دانایان طالب فراغت و جمعیت اند ، پس فراغت و جمعیت نعمتی قوی باشد و راحتی عظیم بود .
(29) ای درویش ! تو نیز طالب فراغت و جمعیت باش ! و هر چیز که سبب تفرقه و اندوه است ، از خود بینداز ، و در بند آن مباش ! و به یقین بدان که فراغت و جمعیت در مال و جاه نیست ، مال و جاه سبب تفرقه و اندوه است . فراغت و جمعیت در امن و صحت و کفاف و صحبت دانا است . و الحمدلله رب العالمین .
رساله دوازدهم : در بیان عالم ملک و ملکوت و جبروت
رساله دوم
(1) اما بعد ، ای درویش ! باشد که در این رساله بحث ملک و ملکوت و جبروت تمام شود ، و چنان که مراد درویشان است به شرح آید .
فصل اول : در بیان عالم جبروت و صفات ماهیت
(2) بدان که ملک عالم شهادت است ، و ملکوت عالم غیب است ، و جبروت عالم غیب غیب است ، یعنی ملک عالم حسی است ، و ملکوت عالم عقلی است و جبروت عالم فطرت است ، و عالم فطرت عالم فراخ است ، و در وی خلقان بسیاراند ، و آن خلقان اصل موجودات و تخم موجودات اند . و آن خلقان چنان که هستند ، هستند ، هرگز از حال خود نگشتند و نخواهند گشت .
(3) ای درویش ! فطیر چیزی را گویند که بی مایه باشد . عالم ملک و عالم ملکوت مایه دارند ، از جهت آنکه از عالم جبروت پیدا آمدند ، و عالم جبروت مایه ندارد ، از جهت آنکه جبروت مبدأ کل است ، و بالای وی چیزی دیگر نیست ، و عظمت و بزرگی عالم جبروت در فهم هیچ کس نگنجد . عالمی است نامحدود و نا متناهی و بحری است بی پایان و بی کران . عالم ملک به این عظمت در جنب عالم ملکوت مانند قطره و بحر است ، و علم ملکوت به این عظمت در جنب عالم جبروت مانند قطره و بحر است . و عالم جبروت به این عظمت پر از خلقان است ، و آن خلقان بی حساب و بی شماراند ، و آن خلقان را خبر نیست که به غیر از زمین و آسمان ایشان زمینی و آسمانی دیگر هست ؛ و آن خلقان را خبر نیست که در این زمین آدم و ابلیس بوده است ، و آن خلقان را خبر نیست که کسی عصیان خدای تعالی تواند کرد .
(4) ای درویش ! آن خلقان هر یک کاری دارند ، و هر یک کار خود می توانند کرد ، و کار دیگران نمی توانند کرد . ماهیت گرگ هرگز ماهیت گوسفند نشود و گوسفندی نتواند کرد ، و ماهیت گوسفند هرگز ماهیت گرگ نشود و گرگی نتواند کرد . و در جمله چیزها هم چنین می دان .
(5) ای درویش ! ماهیت گرگ صفتی دارد ، و ماهیت گوسفند صفتی دارد ، و صفات و ماهیات هرگز دیگرگون نشود و مبدل نگردد . آن چنان که با خود بیارند ، هم چنان با خود ببرند . اما صفات نفس و صفات جسم دیگرگون شوند و مبدل گردند و دعوت انبیا و تربیت اولیا از برای این است که صفات نفس و جسم دیگرگون می گردند و مبدل می شوند . و این سخن تو را جز به مثالی معلوم نشوند . بدان که آزار رسانیدن و درندگی کردن و بی امنی از وی صفات ماهیت گرگ است ، و این صفات هرگز دیگرگون نشوند و مبدل نگردند ، یعنی تا گرگ بود . چنین باشد . و آزار نا رسیدن ، و به سلامت بودن ، و امن از وی صفات ماهیت گوسفند است ، و این صفات هرگز دیگرگون نشوند و مبدل نگردند ، یعنی تا گوسفند باشد ، چنین بود . و گرگ صفاتی دیگر دارد ، و گوسفند هم صفاتی دیگر دارد ، و آن صفات دیگرگون می شوند و مبدل می گردند . آن صفات که صفات ماهیت گرگ و گوسفند است ، آن صفات بعضی صفات نفس و بعضی صفات جسم گرگ و گوسفند است ؛ مثلا گرگ وحشی است و از مردم می گریزد ، و گوسفند وحشی نیست و از مردم نمی گریزد ، این صفت گرگ و گوسفند صفت نفس ایشان است ، و نفس همه کس و همه چیز عادت پذیر است . آن چنان که ایشان را بدارند آن چنان عادت کنند (( الخیر عاده و الشر عاده و النفس معتاده )) . اگر خواهند که گرگ وحشی نماند ، و گوسفند وحشی شود ، آسان باشد . و صفات جسم خود ظاهر است .
(6) ای درویش ! این چنین که در گرگ و گوسفند دانستی ، در جمله حیوانات هم چنین می دان . آن چه صفت ماهیت آدمی است ، هرگز دیگرگون نشود و مبدل نگردد ، اما صفات جسم آدمی و صفات نفس آدمی دیگرگون شوند و مبدل گردند .
فصل دوم : در بیان وجود و عدم و در بیان عشق
(7) بدان که ماهیات مفردات از عالم جبروت آمدند و موجود گشتند ، و باز به عالم جبروت نمی گردند و معدوم نمی شوند ، و ماهیات مرکبات از عالم جبروت می آیند ، و موجود می شوند ، و باز به عالم جبروت می روند و معدوم می گردند (( منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تاره اخری )) .
(8) ای درویش ! در رساله ماقبل گفته شد که ماهیت بالای وجود و عدم است ، و عام تر از وجود و عدم است . پس ماهیت گاهی معدوم باشد ، و گاهی موجود بود ، و ممکن نیز هم چنین باشد .
(9) ای درویش ! تو بعد از وجود چیزی دیگر ادراک نمی توانی کردن ، و فهم تو بدان نمی رسد . عالم وجود دیگر است ، و عالم عدم دیگر است . در عالم وجود خلقان بسیاراند ، و در عالم عدم هم خلقان بسیاراند ؛ و هر چیز که در عالم وجود موجود است ، ذات آن چیز از عالم عدم است ، و هر چیز که در عالم عدم معدوم است ، وجه آن چیز از عالم وجود است .
(10) ای درویش ! از عالم وجود تا به عالم عدم چندین راه نیست ، و در میان ایشان تفاوت بسیار نیست ، هر دو در هم بافته اند ، و از یکدیگر جدا نیستند . عدم عالم اجمال است ، و وجود عالم تفصیل است ، عدم کتاب مجمل است ، و وجود کتاب مفصل است ، عدم لوح ساده است ، و وجود لوح منقش است . چون لوح منقش را از نقش پاک کنند ، آن لوح در عالم عدم است ، و چون لوح ساده را منقش گردانند ، آن لوح در عالم وجود است . این مقدار تفاوت است میان عالم وجود و عالم عدم . هر روز چندین کاروان از عالم عدم به عالم وجود آیند ، و مدتی در این عالم بباشند ؛ و هر روز چندین کاروان از عالم وجود به عالم عدم روند ، و مدتی در آن عالم بباشند و حقیقت این سخن آن است که مفهوم و معلوم عاقلان از سه حال خالی نباشد ، یا واجب بود ، یا ممکن باشد ، یا ممتنع بود . واجب وجودی است که هرگز معدوم نگردد ، و عدم محال است ؛ و ممتنع عدمی است که هرگز موجود نگردد ، و وجود وی محال است ؛ و ممکن چیزی است که هر دو طرف برابر است ، و وجود وی محال نیست . شیء دو عالم دارد ، عالم وجود و یکی عالم عدم . گاهی در عالم وجود می باشد ، و گاهی در عالم عدم می بود .
(11) ای درویش ! خدای را در عالم عدم خزائن بسیار است ، خزینه مال و خزینه جاه ، و خزینه امن ، و خزینه صحت ، و خزینه رزق ، و خزینه علم ، و خزینه خلق ، و خزینه قناعت ، و خزینه عافیت ، و خزینه فراغت ، و خزینه جمعیت و مانند این . و کلید این خزائن اسباب اند ، و بعضی از اسباب به دست ما نیستند . حرکات افلاک و انجم ، و اتصالات کواکب و اتفاقات حسنه به دست هیچ کس نیستند ، سخن دراز شد و از مقصود دور افتادم .
(12) ای درویش ! حس را به عالم جبروت راه نیست ، و عقل در وی سرگردان است ، حس تو را به عالم ملک رساند ، و عقل تو را به عالم ملکوت رساند ، و عشق تو را به عالم جبروت رساند ، از جهت آن که عالم جبروت عالم عشق است ، خلقانی که در عالم جبروت اند ، جمله بر خود عاشق اند . مرآتی می خواهند تا جمال خود را ببینند و صفات خود را مشاهده کنند . مفردات و مرکبات عالم مرآت اصل جبروت اند .
(13) ای درویش ! مراتب این وجه جمله مملو از عشق اند ، هر مرتبه ئی که می آید آن مرتبه مرآت مرتبه ماقبل است و مرتبه ماقبل بر خود عاشق است ، و بر ، مرآت هم عاشق است ، پس این وجود مملو از عشق است . و سالک چون به مرتبه عشق رسد ، و به آتش عشق سوخته شود ، و پاک و صافی و ساده و بی نقش گردد ، وی را با اهل جبروت مناسبت پیدا آید ، که اهل جبروت بغایت ساده و بی نقش اند ، چون آیینه دل سالک را با اهل جبروت مناسبت پیدا آید ، آن گاه با آن مناسبت بر عالم جبروت اطلاع یابد ، تا هر چیز که از عالم جبروت روانه شود تا به این عالم آید ، پیش از آن که به این عالم رسد ، وی را بر آن اطلاع باشد ، چنان که دیگران در خواب می بینند ، وی در بیداری می بیند .
(14) ای درویش ! آن دیدن نه به چشم سر باشد ، به چشم سّر بود . سالک چون به مرتبه عشق رسید ، آیینه دل وی چنان پاک ، و صافی ، و ساده ، و بی نقش شود که جام جهان نمای و آیینه گیتی نمای گردد ، تا هر چیز که در دریای جبروت روانه شود ، تا به ساحل وجود آید ، پیش از آن که به ساحل وجود رسد ، عکس آن بر دل سالک پیدا آید .
(15) ای درویش ! چندین گاه است که می شنوی که دریای محیط آیینه گیتی نمای نهاده اند تا هر چیز که در آن دریا روانه شود ، پیش از آن که به ایشان رسد ، عکس آن چیز در آیینه گیتی نمای پیدا آید ، و نمی دانی که آن آیینه چیست ؟ و آن دریای محیط کدام است ؟ و به غیر سالکان هم قومی هستند که دل های ایشان خود ساده و بی نقش افتاده است ، بر دل های ایشان هم پیدا آید . و بعضی می گویند که بر دل حیوانات هم پیدا می آید . هر بلایی و عطایی که به این عالم می آید ، پیش از آن که به این عالم می رسد ، بعضی از حیوانات را از آن حال خبر می شود ، و آن حیوانات خبر به مردم می دهند . بعضی مردم فهم می کنند و بعضی فهم نمی کنند . هر چند می خواهم که سخن دراز نشود بی اختیار من دراز می شود .
(16) ای درویش ! بعضی از سالکان باشند که آیینه دل ایشان را با اهل جبروت مناسبت پیدا نیاید ، از جهت آن که اهل جبروت بغایت پاک و صافی و ساده و بی نقش اند ، اما آیینه دل ایشان را با عقول و نفوس سماوی پیدا آید بعضی را با بعضی ، و عقول و نفوس سماوی را با اهل جبروت مناسبت هست ، و عکس عالم جبروت اول در عقول و نفوس سماوی پیدا آید ؛ آن گاه در دل سالک پیدا آید . دیگر آن که کلید خزائن جبروت پیش عقول و نفوس سماوی ظاهر می شود . چون کلید ظاهر شود ، دانند که کدام خزینه را در گشایند ، پس هر نقشی که در عقول و نفوس سماوی پیدا آید ، عکس آن نقش بر دل های سالکان که با هر یکی مناسبت دارند هم پیدا آید . و این معنی بسیار کس را در خواب باشد ، اما در بیداری اندک بود .
(17) ای درویش ! این ظهور نقش به کفر و اسلام تعلق ندارد ، و به علم و جهل هم تعلق ندارد . و ظهور نقش به دل ساده و بی نقش تعلق دارد . این معنی در کامل و ناقص پیدا آید ، و در خیّر و شریر هم پیدا آید . اگر در خیّر پیدا آید ، خیر وی زیاده شود . بسیار کس به واسطه وی سود کنند . و اگر در شریر پیدا آید ، شرّ وی زیاده شود ، و بسیار کس به واسطه وی زیان کنند .
(18) ای درویش ! هر چند می خواهم که سخن بلند نشود ، و به قدر فهم اصحاب باشد ، اما بی اختیار من بلند می شود و بیرون از مقام اصحاب گفته می شود ، از جهت آن که قرآن بحری بی پایان است . (( ان الله تعالی انزل القرآن علی عشره ابطن )) . نحوی و لغوی و فقیه و محدّث و مفسر جمله در بطن اول اند و از بطن دوم خبر ندارند ، و این وجود بغایت با عظمت و پر حکمت است ، ملک و ملکوت و جبروت هر یک بحری اند ، و در هر بحری چندین هزار جواهر است ، و در هر جوهری چندین حکمت است ، و محمد رسول الله – صلی الله علیه و سلّم – در این هر سه بحر همیشه غوّاص بود . هر چند که غوص زیادت می کرد ، بر احوال دریا ها و بر حکمت های جواهر اطلاع بیش می یافت ، و مقام وی زیادت می شد ، و قرآن به قدر مقام وی نزول می شد . می خواستم که در این رساله بحث ملک و ملکوت و جبروت را تمام کنم ، و نتوانستم کرد . باشد که در این رساله که می آید تمام کنم .
فصل سوم : در بیان نصیحت
(19) بدان که احوال عالم بر یک حال نمی ماند ، همیشه در گردش است ، هر زمانی صورتی می گیرد ، و هر زمانی نقشی پیدا آید . صورت اول هنوز تمام نشده , و استقامت نیافته که صورت دیگر آید ، و آن صورت اول را محو می گرداند .
(20) ای درویش ! به عینه به موج دریا می ماند ، یا خود موج دریا ست . و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد ، و نیت اقامت نکند ، و به یقین بدان که مسافرانیم ، و احوال عالم هم مسافر است . اگر دولت است می گذرد ، و اگر محنت است ، می گذرد . پس اگر دولت داری ، اعتماد بر دولت مکن ، که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد ؛ و اگر محنت داری ، دلتنگ مشو ، که معلوم نیست که ساعت دیگر چون باشد . و در بند آن باش که راحت می رسانی و آزار نرسانی . و الحّمدلله رب العالمین .
رساله سیزدهم : در بیان عالم ملک و ملکوت و جبروت
رساله سوم
(1) ای درویش ! باشد که در این رساله بحث ملک و ملکوت و جبروت تمام شود .
فصل اول : در بیان وحدت
(2) بدان که ملک عالم اضداد است ، و ملکوت عالم ترتّب ، و جبروت عالم وحدت ، و در عالم جبروت ترتّب و اضداد نبود ، از جهت آنکه عالم جبروت عالم وحدت بود ، همه داشت ، و هیچ نداشت .
(3) ای درویش ! مرتبه ذات چنین باشد ، همه دارد و هیچ ندارد . عالم جبروت پاک ، و صافی ، و ساده ، و بی نقش است ، نام و نشان ندارد ، و شکل و صورت ندارد . و در عالم ملکوت ترتّب پیدا آمد ، و نام و نشان ظاهر شد ، یعنی اسامی عقول و نفوس و طبایع پیدا آمدند ، و مراتب کروبیان و روحانیان ظاهر شدند . و در عالم ملک اضداد پیدا آمدند ، و آتش ، و آب ، و خاک ، و پار و امسال و سال آینده ، و دی و امروز ، و فردا ظاهر گشتند .
(4) ای درویش ! در عالم جبروت شهد و حنظل یک طعام دارند . تریاق و زهر در یک ظرف پرورش می یابند ، باز و مرغ به هم زندگانی می کنند ، گرگ و گوسفند به هم می باشند ، روز و شب ، نور و ظلمت یک رنگ دارند ، ازل و ابد و دی و فردا هم خانه اند ، ابلیس را به آدم دشمنی نیست ، و نمرود و ابراهیم به صلح اند ، فرعون را با موسی جنگ نیست .
(5) ای درویش ! وحدتی است پیش از کثرت ، وحدتی است بعد از کثرت . و این وحدت آخرین کار دارد . اگر سالک به این وحدت رسد ، موحّد شود و از شرک خلاص یابد . حکما از وحدت اول با خبر اند ، اما از وحدت آخرین بی بهره و بی نصیب اند .
(6) ای درویش ! اگر کثرت نبودی ، توحید را وجودی نبودی ؛ از جهت آن که معنی مطابق توحید (( یکی کردن )) است ، و یکی را یکی نتوان کردن ، چیزهای بسیار را یکی توان کردن . و چیزهای بسیار را یکی کردن به دو طریق باشد ، یکی به طریق علم و یکی به طریق عمل . پس توحید دو قسم شد ، یکی توحید علمی و یکی توحید عملی .
(7) ای درویش ! هر که توحید را به نهایت رساند ، علامت آن باشد که اگر نمرود را با ابراهیم به جنگ بیند ، و فرعون را با موسی دشمن بیند ، یکی داند و یکی بیند . این است وحدت آخرین . چون توحید به نهایت رسد ، مقام وحدت پیدا آید . تا سخن دراز نشود ، و از مقصود باز نمانیم !
فصل دوم : در بیان لیله القدر و یوم القیامه
(8) بدان که ملک و ملکوت مظهر صفات جبروت اند . هر چه در جبروت پوشیده و مجمل بود ، در ملک و ملکوت ظاهر گشت و مفصّل شد .
(9) ای درویش ! ملکوت نمودار جبروت است ، و ملک نمودار ملکوت تا از ملک استدلال کنند به ملکوت ، و از ملکوت استدلال کنند به جبروت . و این سخن جعفر صادق (ع) است : (( ان الله تعالی خلق الملک علی مثال ملکوته و اسس ملکوته علی مثال جبروته لیستدلّ بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته )) . و اگر گویند که ملکوت آیینه جبروت است ، و ملک آیینه ملکوت ، هم راست باشد ؛ از جهت آن که ملکوت ، در ملک جمال خود را می بیند ، و اسامی خود را مشاهده می کند و جبروت در ملکوت جمال خود را می بیند ، و اسامی خود را مشاهده می کند . پس هر چیز که در جبروت پوشیده و مجمل بودند ، اکنون در ملک ظاهر شدند و مفصّل کشتند . و از این جهت جبروت را لیله القدر و لیله الجمعه می گویند ؛ و ملک را یوم القیامه ، و یوم الجمعه ، و یوم الفصل ، و یوم البعث می خوانند ، از جهت آن که ماهیات موجودات جمله به یک بار در عالم جبروت بودند ، بعضی به طریق جزوی ، و بعضی به طریق کلی ، و تقدیر همه در عالم جبروت کردند و اندازه همه چیز در عالم جبروت معین گردانیدند : (( و کل شیء عنده بمقدار )) . آن جمله که در عالم جبروت مقدر گردانیده بودند ، و پوشیده و مجمل بودند ، اکنون در عالم ملک ظاهر شدند و مفصّل گشتند ، و از عالم اجمال به عالم تفصیل آمدند : (( فهذا یوم البعث و لکنّکم کنتم لاتعلمون )) .
(10) ای درویش ! یوم البعث سه روز است ، بعث صغری ، بعث کبری ، بعث اکبر ؛ و یوم الفصل چهار روز است .
فصل سوم : در بیان نصیحت
(11) بدان که در دماغ جمله آدمیان اندیشه پادشاهی ، یا تمنای حاکمی ، یا سودای پیشوایی سر بر می زند . و در دماغ آدمیان یکی از این سه بوده باشد البته . و دانا این را به ریاضات و مجاهدات بسیار از دماغ بیرون می کند . و آخرین چیزی که از دماغ دانا بیرون می رود ، دوستی جاه است ، و باقی جمله با این بلا گرفتار اند ، و در دوزخ بایست می سوزند ، و به آتش حسد می گدازند . و دلیل به دین سخن آن است که اعتقاد هر کسی در حق خود چنان است که البته در عالم او را مثل و مانند نیست ، هرگز خود را برابر دیگران نداند و نبیند ، همیشه خود را بهتر از دیگران بیند و داند . پس هر مرتبه ئی که در عالم بزرگ تر باشد ، خود را خواهد ، و مستحقّ آن خود را بیند . و اگر آن مرتبه به جای دیگر باشد ، به آتش حسد می گدازد . و این طایفه همه روز در محفل و مجمع مدح خود گویند ، و دوست دارند که دیگران مدح ایشان گویند ؛ و اگر مدح کسی دیگر گویند ، برنجند .
(12) ای درویش ! هر کجا عقل و علم کمتر باشد ، این صفت آنجا غالب تر بود ؛ و هر کجا عقل و علم به کمال باشد ، این اندیشه در خاطر وی نگذرد ؛ و اگر بگذرد ، پناه با خدای برد تا خدای تعالی وی را از این عذاب نگاه دارد .
(13) ای درویش ! بدان که یک کس همه چیزها نتواند دانست ، و یک کس همه کارها نتواند کرد . پس هیچ چیز و هیچ کس در این عالم بی کار نیست ، هر یک به جای خود در کار اند ، و هر یک به جای خود دریابند ، و نظام عالم به جمله است ، و جمله مراتب این وجود اند . پس تو در هر مرتبه ئی که باشی ، در مرتبه ئی از مراتب این وجود خواهی بود . دانایان چون بر این سرّ واقف شدند ، مرتبه ئی اختیار کردند که در آن مرتبه تفرقه و اندوه کمتر بود ، و جمعّیت و فراغت بیشتر باشد .
(14) ای درویش ! پادشاهی و پیشوایی و شغل و عمل در عالم بوده است و در عالم خواهد بود . امروز از این صورت ظاهر شده است ، و فردا از صورت دیگر ظاهر می شود . تو امروز وقت خود را به غنیمت دار ، و به جمعیّت و فراغت بگذران ، و تا امکان است آزار به هیچ چیز و هیچ کس مرسان ، که طاعت نیست الا راحت رسانیدن . و به یقین بدان که هر که هر چه می کند ، با خود می کند ؛ اگر آزار می رساند ، به خود می رساند ، و اگر راحت می رساند ، به خود می رساند ، از آن جهت که این وجود خاصیتّ های بسیار دارد ، و یکی از خاصیّت های این وجود آن است که مکافات در وی واجب است (( المکافه فی الطبیعه واجبه )) و آن عزیز از سر همین نظر گفته است .
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات
رساله چهاردهم : در بیان لوح و قلم و دوات
(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمّد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره در خواست کردند ، که می باید که در بیان لوح و قلم و دوات رساله ئی جمع کنید . درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و ذلل نگاه دارد (( انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) .
فصل اول : در بیان دوات
(2) بدان که عالم جبروت یک عالم است ، اما این یک عالم را به اضافات و اعتبارات به اسامی مختلفه ذکر کرده اند و غرض ما در این موضع بیان اسامی جبروت نیست .
(3) ای درویش ! ماهیات محسوسات و معقولات و مفردات و مرکّبات و جواهر و اعراض جمله در عالم جبروت بودند ، اما جمله پوشیده و مجمل بودند ، و نیز از یکدیگر جدا نگشته بودند . و ازین جهت عالم جبروت را دوات می گویند . و چنان که عالم کبیر دوات دارد ، عالم صغیر هم دوات دارد ؛ و دوات عالم صغیر نطفه است ، از جهت آن که هر چه در عالم صغیر موجود شد ، آن جمله در نطفه موجود بودند ، اما جمله پوشیده و مجمل بودند ، و از یکدیگر جدا نگشته بودند . و ازین جهت نطفه را دوات عالم صغیر می گویند .
(4) ای درویش ! چون دوات عالم کبیر و عالم صغیر را دانستی ، اکنون بدان که این هر دو دوات کاتب و قلم و لوح با خود دارند ، و هر دو کاتب کتابت از کسی نیاموخته اند ، کتابت با ذات هر دو کاتب همراه است .
(5) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که به دوات عالم کبیر خطاب آمد که (( بشکاف )) . به یک طرفه العین بشکافت و دو شاخ شد که (( و ما امرنا الا واحده کلمح بالبصر )) . یک شاخ وی عقل اول شد ، که قلم خداست ؛ و یک شاخ وی فلک اوّل گشت ، که عرش خداست .
(6) ای درویش ! دوات دریای کلّ بود ، از جهت آن که جامع صافی ، و ذرو بود ، و شامل محسوس و معقول بود . چون بشکافت ، و به دو شاخ شد ، یک شاخ وی عقل اوّل شد ، که قلم خداست ، خاصّ شد و مر صافی و معقول را ، و فلک اوّل ، که عرش خداست ، خاصّ گشت مر ذروی و محسوس را . و عرش خدای لوح کبیر است .
فصل دوّم : در بیان قلم و لوح عالم کبیر
(7) بدان که عظمت و بزرگواری عقل اوّل را ، که قلم خدای است ، جز خدای تعالی کسی دیگر نداند ، و عظمت و بزرگی فلک اوّل را ، که عرش خدای است ، هم جز خدای تعالی کسی دیگر نداند .
(8) ای درویش ! انبیا این عقل اوّل را مرتبه عالی نهاده اند ، و مدح وی بسیار گفته اند ، و به بسیار نام وی را خوانده اند ، و هیچ چیز را از وی داناتر ننهاده اند ، و هیچ چیز را از وی مقرّب تر نگفته اند . و آدمی که عزیز است ، و اشرف موجودات است ، هم به واسطه عقل است . خطاب با عقل است ، و صواب با عقل است ، و عقاب به واسطة عقل است . و حکما نیز این عقل اوّل را مرتبة عالی نهاده اند ، و مدح وی بسیار گفته اند . حکما می گویند که از ذات باری تعالی و تقدس یک جوهر بیش صادر نشد ، و آن جوهر عقل اوّل است ، باقی جمله موجودات از معقولات و محسوسات از عقل اوّل صادر شدند .
(9) ای درویش ! انبیا بهتر می گویند ، انبیا می گویند که معقولات از عقل اوّل پیدا آمدند ، و محسوسات از فلک اوّل پیدا گشتند ، و عقل اوّل و فلک اوّل هر دو از عالم جبروت پیدا آمدند و موجود گشتند . از دریای جبروت این دو جوهر برابر به ساحل وجود آمدند ؛ و ازین جهت عقل اوّل را جوهر اوّل عالم ملکوت می گویند ، و فلک اوّل را جوهر اوّل عالم ملک می خوانند .
(10) تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم ، چون دوات بشکافت و به دو شاخ شد و یک شاخ وی عقل اوّل شد و یک شاخ وی فلک اوّل گشت ، عقل اوّل دریای نور بود ، و بزرگی آن دریا جز خدای تعالی کسی نداند ؛ یک دریا بود ، و عقول و نفوس پیدا نیامده بودند . فلک اوّل دریای ظلمت بود ، و بزرگی آن دریا را هم جز خدای تعالی کس نداند ؛ یک دریا بود ، و افلاک و انجم پیدا نگشته بودند .
(11) چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که بعضی می گویند که به این عقل اوّل ، که قلم خدای است ، خطاب آمد که (( برین فلک اول که لوح خدای است ، بنویس ! )) قلم گفت : (( خداوندا : چه نویسم ؟ )) خطاب آمد که ، (( بنویس هر چه بود و هست و خواهد بود تا به قیامت )) . قلم این جمله بنوشت ، و قلم خشک گشت (( فرغ الربّ من الخلق و الرزق و الاجل )) . و این طایفه این چنین می گویند که گفته شد ، اما به نزدیک این بیچاره آن است که به این عقل اوّل ، که قلم خدای است ، خطاب آمد که (( بر خود و برین فلک اوّل بنویس ! )) در یک طرفه العین بنوشت : (( انّما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون )) ، تا عقول و نفوس و طبایع از عقل اوّل پیدا آمدند ، و افلاک و انجم و عناصر از فلک اوّل پیدا گشتند ، و طبقات شدند ، و از یکدیگر جدا گشتند : (( اولم یر الذین کفروا انّ السموات و الارض کانتا رتقا ففتقناهما و جعلنا من الماء کلّ شیء حیّ افلا یومنون )) ، یعنی عقل اوّل اینها نوشت که پیدا آمدند ؛ و اینها که پیدا آمدند آن چه با خود دارند از خود دارند و با خود آورده اند . و مفردات عالم تمام پیدا آمدند ، و آبا و امّهات تمام شدند ، و قلم خشک گشت ، از جهت آن که این قلم قلم مفردات بود ، و قلم آبا و امّهات بود . و مفردات که آبا و امّهات اند تمام شدند ، و کار قلم تمام شد .
فصل سوم : در بیان انسان کامل
(12) بدان که در عالم کبیر سه سماوات و سه ارض است یکی سماوات و ارض خاصّ در عالم جبروت است ، و یکی سماوات و ارض خاصّ در عالم ملکوت است و یکی سماوات و ارض خاصّ در عالم ملک است (( تنزیلا مّمن خلق الارض و السموات العلی )): این سماوات و ارض اوّل اند . (( الرحمن علی العرش استوی )) این سماوات و ارض دوّم اند . (( له ما فی السموات و ما فی الارض و ما بینهما )) این سماوات و ارض سوم اند . (( و ما تحت الثری ) : ثری عبارت از مزاج است ، و در تحت مزاج عالم مرکّبات است . و در مرکّبات هم سه سماوات و سه ارض است ؛ جمله شش می شوند . (( هو الذی خلق السموات و الارض فی ستّه ایّام )) . یوم عبارت از مرتبه است ، یعنی (( در شش مرتبه بیافریدیم )) . (( ثمّ استوی علی العرش )) ثمّ برتر آن است ، یعنی (( بعد از این شش مرتبه بر عرش مستوی شد .
مراد ازین انسان کامل است که در نزول از سه سماوات و سه ارض بگذشت ، و در عروج از سه سماوات و سه ارض بگذشت ، آنگاه بر عرش مستوی شد ؛ یعنی از عقل اوّل بیامد ، و باز به عقل اوّل رسید و دایره تمام کرد . و عقل اوّل بر عرش مستوی است ، وی هم بر عرش مستوی شد . و تفسیر این آیه به این آیه دیگر می کند که می آید (( یدّبر الامر من اسماء الی الارض ثمّ یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنه ))
.
(13) ای درویش ! الف سنه اقلّ است ، و خمسین الف سنه اکثر است . از آن کمتر نباشد ، و از این زیادت نبود . (( والتین و الزیتون و طور سینین و هذا البلد الامین )) ، تین عبارت از دوات است که دریای کلّ و جامع نور و ظلمت است ، (( و زیتون )) عبارت از عقل اوّل است ، که قلم خدای است ، و (( هذا البلد الامین )) عبارت از انسان کامل است که زبده و خلاصة موجودات است ، و جامع علوم و مجمع انوار است ، (( بلد )) از جهت آن می گویند که انسان کامل مصر جامع است ، به تمام اوصاف حمیده و اخلاق پسندیده آراسته است ؛ و (( امین )) از جهت آن می گویند که انسان کامل خوف آن ندارد که از راه باز گردد و ناقص بماند . انسان کامل به شهری رسیده است که (( من دخل کان امنا )) .
فصل چهارم : در بیان دوات و قلم و لوح عالم صغیر
(14) بدان که یک نوبت درین رساله گفته شد که نطفه دوات عالم صغیر است ، اکنون بدان که این نطفه چون در رحم افتاد ، و مدتی بر آمد ، خطاب آمد که (( بشکاف ! )) بشکافت و به دو شاخ شد . یک شاخ وی طبیعت شد، که قلم عالم صغیر است ، و یک شاخ وی علقه گشت ، که لوح عالم صغیر است ؛ و ابتدای اعضای انسانی ازین علقه است : (( خلق الانسان من علق )) .
(15) ای درویش ! نطفه دریای کلّ بود ، از جهت آن که دریای صافی و ذرو بود ، و شامل محسوس و معقول بود . چو بشکافت ، به دو شاخ شد ، و یک شاخ وی طبیعت شد ، و یک شاخ وی علقه گشت ، اکنون طبیعت خاص شد مر صافی و معقول را ، و علقه خاصّ گشت مر ذروی و محسوس را .
(16) چون این مقدّمات را معلوم کردی ، اکنون بدان که بعضی می گویند که به این طبیعت ، که قلم عالم صغیر است ، خطاب آمد که (( برین علقه ، که لوح صغیر است ، بنویس ! )) قلم گفت که (( چه بنویسم ؟ )) خطاب آمد که (( بنویس هر چه درین عالم صغیر بود و هست و خواهد بود تا آن روز که این کس بمیرد )) . قلم این جمله را بر پیشانی این فرزند بنوشت و قلم خشک گشت (( فرغ الرّب من الخلق و الرزق و الاجل )) . این طایفه این چنین می گویند که گفته شد ، امّا این بیچاره می گوید که به این طبیعت ، که قلم عالم صغیر است ، خطاب آمد که (( بر خود و برین علقه ، که لوح عالم صغیر است ، بنویس ! )) بنوشت تا تمامت اعضای انسانی اندرونی و بیرونی پیدا آمدند ، و به تدریج ظاهر شدند و به کمال رسیدند ، و جسم و روح آدمی تمام شدند ، یعنی طبیعت این ها نوشت که پیدا آمدند ؛ و این ها پیدا آمدند آن چه با خود دارند ، از خود دارند و با خود آورده اند . این بود بیان دوات و قلم و لوح کبیر ، و دوات و قلم و لوح صغیر .
(17) ای درویش ! دوات عالم کبیر مبدأ نزول است ، و دوات عالم صغیر مبدأ عروج است . و ازین جهت است که در عالم کبیر اوّل عقل است ، و آخر طبیعت ، و در عالم صغیر اوّل طبیعت است و آخر عقل .
(18) ای درویش ! عالم کبیر یک عالم بود . چون تمام شد ، قلم عالم کبیر خشک گشت . امّا عالم صغیر بی حساب و بی شمار اند . هر عالمی که تمام شود ، قلم آن خشک می گردد . پس قلم مطلق عالم صغیر هرگز خشک نگردد و همیشه خواهد نوشت ، از جهت آن که این کلمات هرگز به نهایت نخواهند رسید (( قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربّی انفد البحر قبل آن تنفد کلمات ربّی و لو جئنا بمثله مددا )) .
فصل پنجم : در بیان نصیحت
(19) ای درویش ! به یقین بدان که درین عالم خوشی نیست . طلب خوشی مکن که نیابی ، از جهت آن که در ین عالم امن نیست . کسی که نمی داند که ساعتی دیگر چه باشد ، و چون باشد ، و کجا باشد ، او را امن چون بود ؟ و چون امن نیابد ، خوشی از کجا باشد ؟ پندار خوشی باشد ، و پندار خوشی هم به جایی باشد که عقل نبود .
(20) ای درویش ! به یقین بدان که هر که را عقل باشد ، به یقین داند که درین عالم خوشی نباشد . در عالمی که ممکن است نبی معصوم را در موضعی کنند و آتش در ایشان زنند تا جمله بسوزند ، و این چنین کردند ، و ممکن است که صد پادشاه نیک محضر ، نیک اخلاق ، عادل در اوّل جوانی با آن که چندین حکیم و طبیب حاذق بر سر ایشان باشند و محافظت ایشان کنند ، به یک تب هلاک شوند ، و این چنین هم شدند ، امن با خوشی بود ؟ هر که را ذره ئی عقل بود ، داند که درین عالم امنی و خوشی نیست .
هزار نقش بر آرد زمانه و نبود یکی چنان که در آئینه تصور ما ست
(21) ای درویش ! می باید ساخت ، و سازگاری می باید کرد . باشد که به سلامت بگذری . و الحمدالله ربّ العالمین .
رساله پانزدهم : در بیان محفوظ و در بیان جبر و اختیار و در بیان حکم و قضا و قدر
(۱) امّا بعد چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمّد النسفی ، که جماعت درویشان ازین بیچاره در خواست کردند ، که می باید که در بیان لوح محفوظ ، در بیان جبر و اختیار و در بیان حکم و قضا و قدر رساله ئی جمع کنید . درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد (( انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) .
فصل اوّل : در بیان لوح محفوظ
(2) بدان که لوح محفوظ عام هست ، و لوح محفوظ خاص هست . لوح محفوظ عام آن باشد که هر چیز که درین عالم بود و هست و خواهد بود ، جمله در وی مکتوب بود و لوح محفوظ خاص آن بود که بعضی در وی مکتوب بود .
(3) چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که لوح محفوظ چهار است . اوّل جبروت است ، و جبروت لوح محفوظ عام است ، از جهت آن که ماهیّات موجودات جمله به یک بار در جبروت بودند و از وی پدید آمدند . دوم عقل اوّل است ، و عقل اوّل لوح محفوظ خاص است ، از جهت آن که عالم ملکوت جمله در عقل اوّل پیدا بودند و از وی پیدا آمدند . سوم فلک اوّل است که فلک الافلاک است ؛ و فلک اوّل لوح محفوظ خاص است ، از جهت آن که عالم ملک جمله در فلک اوّل بودند ، و از وی پدید آمدند . چهارم نطفه آدمی است ، و نطفه لوح محفوظ عالم صغیر است ، از جهت آنکه هر چیز که در عالم صغیر موجود شدند ، آن جمله در نطفه وی موجود بودند . لوح محفوظ اوّل رقّ منشور است ، و دوم بیت معمور است ، و سوم سقف مرفوع است ، و چهارم بحر مسجور است .
(4) چنین میدانم که تمام فهم نکردی ، روشن تر از بگویم . بدان که مفردات ، که آبا و امهّات است ، لوح محفوظ و کتاب خدای اند و هر چیز که در مرکّبات ، که موالید است ، بود و هست و خواهد بود ، جمله درین لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است ، و هیچ چیز نیست که درین کتاب خدای ننوشته است : ( و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین )) .
(5) ای درویش ! اگر چه موالید هم کتاب خدای اند ، امّا موالید کتاب پیدا اند ، و آبا و امّهات کتاب پیدا کننده اند ؛ و هر چیز که در کتاب پیدا کننده نوشته است ، درین کتاب پیدا آن پیدا آید . چنین می دانم که تمام فهم نکردی ، روشن تر ازین به عبارت دیگر بگویم .
فصل دوّم : در بیان افلاک و انجم
(6) بدان که افلاک و انجم لوح محفوظ و کتاب خدای اند ، و هر چیز که بود و هست و خواهد بود ، جمله در این لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است ، و قلم خشک گشته است : ( فرغ الرّب من الخلق و الرزق و الاجل )) ، و هیچ چیز نیست که در کتاب خدای ننوشته است : ( و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین )) . و هر چیز که در لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است ، درین عالم سفلی آن چیز ظاهر خواهد شد . و هر چیز که در لوح محفوظ و کتاب خدای نوشته است ، هیچ کس را بر آن اطلاع نیست . منجّمان استراق سمع می کنند و چیزی از آن در می یابند ، و با مردم می گویند ؛ و شهاب ثاقب شرع است که بر ایشان می زند تا مطعون شوند (( کذب المنجّم و ربّ الکعبه )) ، (( من آمن بالنجوم فقد کفر )) ، و مانند این آمده است .
(7) ای درویش ! اگر چه علم نجوم علم شریف است ، و منجّم اگر در حساب غلط نکند ، و در زمان و مکان سهو نکند ، راست می گوید ، امّا پیغمبر مصلحت نمی دید که منجّمان حکم کنند . و حقّ به دست پیغمبر بود از جهت آن که مردم نادان متردّد خاطر شوند .
(8) تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم ، چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که برین سخن دو سوال می کنند ، یکی آن که می گویند که اگر جمله چیزها در کتاب خدای نوشته است ، و قلم خشک گشته است ، و هر چیز که در کتاب خدای نوشته است ، درین عالم سفلی آن چیز ظاهر خواهد شد ، پس ما در رنج و راحت ، و در سعادت و شقاوت ، و در خیر و شرّ مجبور باشیم ، اکنون اگر مجبوریم ، سعی و کوشش ما و پرهیز و احتیاط ما از برای چیست ، و دعوت انبیا و تربیت اولیا چراست ، و تدبیر عقلا و معالجت حکما را فایده چیست ؟ و دیگر آن که می گویند که اگر جمله چیزها در کتاب خدای نوشته است ، و هر چیز که در کتاب خدای نوشته است ، درین عالم سفلی آن چیز ظاهر خواهد شد ، چرا بعضی از کارها که درین عالم سفلی ظاهر می شوند ، بی ترتیب و بی نسق ظاهر می شوند ، هم چون ظلم ، و تغلّب ، و خون به ناحق و مانند این ؟ می بایست که جمله کارها درین عالم سفلی به ترتیب و با نسق بودی ، از جهت آن که در کتاب خدا هیچ چیز بی ترتیب و بی نسق ننوشته است .
(9) جواب . بدان که شکّ نیست که افلاک و انجم لوح محفوظ و کتاب خدای اند ، و هر چیز که درین عالم بود و هست و خواهد بود ، جمله در کتاب خدای نوشته است ، و قلم خشک گشته است ، و هر چیز که در کتاب خدای نوشته است ، درین عالم سفلی آن چیز ظاهر خواهد گشت . امّا بدان که احکامی که در افلاک و انجم نوشته است ، احکام کلّی است ، نه احکام جزوی ؛ و اثرها که درین عالم سفلی از حرکات افلاک و انجم ظاهر می شوند ، بر وجه کلّی ظاهر می شوند ، نه بر وجه جزوی . به این سبب ما را اختیاری هست ، و حاصل کردن آن چه می خواهیم و دفع کردن آن چه نمی خواهیم به سعی و کوشش ما باز بسته است . اگر چنان بودی که در افلاک و انجم احکام جزوی نوشته بودندی ، و اثرها که از حرکات افلاک و انجم درین عالم ظاهر می شوند ، بر وجه جزوی ظاهر شدندی ، ما را در هیچ چیز اختیار نبودی ، و سعی و کوشش ما ضایع بودی ، و دعوت انبیا و تربیت اولیا و تادیب علما عبث بودی و تدبیر عقلا و معالجت حکما بی فایده بودی .
فصل سوّم : در بیان کار حرکات افلاک و انجم
(10) بدان که بعضی از شعرا از افلاک و انجم شکایت می کنند ، و می گویند که افلاک و انجم تربیت جاهلان می کنند و تربیت عالمان نمی کنند . این شکایت نه به جای خود است و نمی دانند که چه می گویند . اگر چنان بودی که افلاک و انجم را اختیار بودی که هر که را خواستندی تربیت کردندی ، و هر که را نخواستندی تربیت نکردندی ، آن را که تربیت نکردندی جای شکایت بودی ؛ امّا افلاک و انجم را اختیار نیست . آفتاب چون ظاهر شود ، بر همه کس یکسان تابد و اختیار ندارد که بر بعضی تابد و بر بعضی نتابد ؛ امّا بعضی را بسازد و بعضی را بسوزد ، و این به اختیار آفتاب نیست ، امّا ما را اختیاری هست ؛ اگر خواهیم ، در آفتاب باشیم ، و اگر نخواهیم در آفتاب نباشیم . دفع حرارت آفتاب از عالم ممکن نیست ، امّا از خود ممکن است ؛ و در حرکات جمله کواکب هم چنین می دان . و آن که می گوید که بعضی از کارها درین عالم بی ترتیب و بی نسق می رود ، هم ازین جهت است که افلاک و انجم مدّبران عالم سفلی اند ، اختیار ندارند ، کار ایشان آن است که همیشه درین عالم رنج و راحت می پاشند ، و سعادت و شقاوت می افشانند به طریق کلّی ، نه به طریق جزوی ، تا نصیب هر کس چه آید . یکی را مال و جاه می آید ، و یکی را مال و جاه می رود . در آن زمان که درین عالم سعادت می پاشند ، تا نطفه که در رحم می افتد ، سعادت به آن نطفه همراه شد ؛ و در آن زمان که شقاوت درین عالم می افشانند ، تا نطفه که در رحم می افتد ، شقاوت به آن همراه شد : (( السعید من سعد فی بطن امّه و الشقیّ من شقی فی بطن امّه )) .
فصل چهارم : در بیان سوال دیگر
(11) بدان که برین سخن یک سوال دیگر می کنند ؛ می گویند که اگر چنین است که تدبیر افلاک و انجم درین عالم سفلی به طریق کلّی است ، نه به طریق جزوی ، می بایست که ما را جمله کارها اختیار بودی ، و نیست . و به یقین می دانیم که در بعضی کارها مختاریم ، و در بعضی کارها مجبوریم .
(12) جواب . بدان که در اوّل رساله گفته شد که لوح محفوظ چهار است ، یکی رقّ منشور است ، و یکی بیت معمور است ، و یکی سقف مرفوع است ، و یک بحر مسجور است . آن چه در رقّ منشور و بیت معمور بودند ، اکنون آن جمله در سقف مرفوع اند ، از جهت آن که سقف مرفوع مظهر آن جمله است ، و آلت و دست افزار آن جمله است ، دست افزاری چنین با عظمت و پر حکمت ساز داده اند تا هر زمان نقشی پیدا آید . پس اکنون به حقیقت ما را دو لوح محفوظ است ، یکی سقف مرفوع و یکی بحر مسجور . سقف مرفوع افلاک و انجم اند ، و بحر مسجور نطفه آدمی است .
(13) چون این مقدّمات را معلوم کردی ، اکنون آنچه در افلاک و انجم نوشته است ، در این عالم سفلی آن ظاهر خواهد شد ، و ما را در آن اختیار است ، و حاصل کردن آن از خود ، و دفع کردن آن از خود به سعی و کوشش ما باز بسته است . و هر چه در نطفه آدمی نوشته است ، در آدمی آن ظاهر خواهد شد ، و آدمی را در آن اختیار نیست ، و دفع کردن آن از خود به هیچ وجه ممکن نیست ، از جهت آن که هر چه در افلاک و انجم نوشته است ، به طریق کلّی نوشته است ، و هر چه در نطفه آدمی نوشته است ، به طریق جزوی نوشته است . سخن دراز شد ، و از مقصود دور افتادیم . غرض ما بیان حکم و قضا و قدر بود .
فصل پنجم : در بیان حکم و قضا و قدر
(14) بدان که علم خدای به این ها گفته شد ، حکم خدای است ؛ و آن چه در افلاک و انجم نوشته است ، قضای خدای است ، و اثرهای افلاک و انجم که درین عالم سفلی ظاهر می شوند قدر خدای است ، و این سخن تو را جز به مثالی معلوم نشود .
(15) بدان که اگر کسی خواهد که آسیایی بنهد ، اوّل با خود اندیشه کند که این آسیا را چه مایه به کار می باید از سنگ ، و چرخ و آب ، و مانند این با خود تصوّر کند . آنگاه سنگ و چرخ و آب حاصل گرداند ، آنگاه اسباب را در گردش آورد و آرد ظاهر کند . پس سه مرتبه آمد ، اوّل اندیشه کردن که چه مایه به کار باید ، حکم است ؛ و چون آن چه به کار می باید حاصل کند قضاست ؛ و چون در گردش آورد و آرد ظاهر کرد ، قدر است .
هم چنین علم خدا به افلاک و انجم و عناصر و طبایع حکم خدای است ؛ و چون افلاک و انجم و عناصر و طبایع پیدا آورد ، قضای خداست ؛ و چون در گردش آورد و اثرهای افلاک و انجم درین عالم ظاهر شد ، قدر خدای است .
(16) چون معنی حکم و قضا و قدر دانستی ، اکنون بدان که ردّ قدر از خود ممکن است ، و از خود که ممکن است ، ردّ کل ممکن نیست . امّا ردّ بعضی ممکن است ؛ و ردّ آن بعضی که ممکن است ، بعضی می گوید که به عقل است ، و بعضی می گوید که به دعا و صدقه است . باری ، ردّ قدر از خود ممکن است ، به هر وجه که توانند ردّ کنند .
(17) ای درویش ! ردّ قدر هم توان کردن ، از جهت آن که ردّ آهن به آهن توان کردن . مثلا سرما در افلاک و انجم نوشته است ، و این قضای خدای است و درین عالم ظاهر می شود ، و این قدر خدای است . و گرما هم در افلاک و انجم نوشته است ، و این قضای خدای است ، و درین عالم ظاهر می شود ، و این قدر خدای است . پس ردّ سرما به گرما توان کردن ، و ردّ گرما به سرما توان کردن ، و ردّ سردی به گرمی ، و ردّ گرمی به سردی توان کردن ، و ردّ مکر به مکر ؛ و ردّ لشکر به سپاه توان کردن ، و مانند این .
(18) می خواستم که درین رساله در لوح محفوظ خاصّ ، که لوح محفوظ عالم صغیر است ، و در جبر و اختیار بحثی زیادت ازین بکنم و نتوانستم کرد . باشد درین رساله که می آید کرده شود .
فصل ششم : در بیان نصیحت
(19) ای درویش ! هر بزرگ که تو را نصیحت کند ، باید که قبول کنی و از خدای شنوی . و هر که فرود تو باشد ، باید که نصیحت از وی دریغ نداری ؛ که نصیحت قبول کردن از بالای خود ، و نصیحت کردن به فرود خود کاری مبارک است و فواید بسیار دارد . هر که نصیحت بزرگان قبول نکند ، علامت بدبختی است . و دیگر باید که صحبت با نیکان و صالحان داری و از صحبت بدان و فاسقان دور باشی که صحبت نیکان اثرهای قوی و خاصیّت های عظیم دارد . و الحمدلله ربّ العالمین .
(1) امّا بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان ازین بیچاره در خواست کردند ، که می باید که در لوح محفوظ عالم صغیر رساله یی جمع کنید ، و لوح محفوظ عالم صغیر را به شرح تقریر کنید . در خواست ایشان اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و ذلل نگاه دارد : (( انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )).
فصل اوّل : در بیان آن که در بعضی چیزها آدمی مجبور است
(2) بدان که لوح محفوظ عالم صغیر نطفه است ، از جهت آنکه هر چیز که در آدمی پیدا آید ، آن جمله در نطفه وی نوشته بود ، هم چون سعادت ، و شقاوت ، و دیانت ، و امانت ، و خیانت و زیرکی و حماقت و بخل و سخاوت و همّت عالی ، و خساست ، و توانگری ، و درویشی ، و مانند این ، جمله با نطفه آدمی همراه است ؛ و آدمی را دفع این ها از خود به هیچ وجه ممکن نیست ، و آدمی در این ها مجبور است .
پس هر که سعید است ، سعادت از شکم مادر با خود آورده است ؛ و هر کس شقی است ، شقاوت از شکم مادر با خود آورده است : (( السعید من سعد فی بطن امّه و الشقیّ من شقی فی بطن امّه )) . و این چنین که در سعادت و شقاوت دانستی ، در جمله احوال فرزند هم چنین می دان . و این جمله در نطفه آدمی نوشته است . و سبب این نوشته آن است که جمله کارهای عالم سفلی باز بسته است به عالم علوی ، و هر چیز که در عالم علوی نوشته است ، در عالم سفلی آن پیدا خواهد آمدن . پس این ها که در نطفه پیدا آمد ، از آن بود که در عالم علوی نوشته بود ؛ امّا در عالم علوی به طریق عموم نوشته بود ، نه به طریق خصوص ، و در نطفه به طریق خصوص نوشته شد . لاجرم دفع آن از خود ممکن نیست ، و دفع این از خود ممکن نیست .
(3) چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که درین عالم سفلی آن را که سعادت همراه است ، نه از آن است که وی را دوست می دارند ، و سعادت را با وی همراه کرده اند ؛ نصیب وی خود چنین افتاد . و آن را که شقاوت همراه است ، نه از آن است که وی را دشمن می دارند ، و شقاوت با وی همراه کرده اند ؛ نصیب وی خود چنین افتاد . از جهت آن که کار انجم و افلاک آن است که همیشه سعادت ، و شقاوت ، زیرکی ، و حماقت ، و بخل ، و سخاوت ، و همّت عالی ، و خساست ، و توانگری و درویش درین عالم سفلی بر وجه عموم ، نه بر وجه خصوص ، می پاشند ، تا نصیب هر کس چه می آید ؛ یعنی حرکات افلاک و انجم در ین عالم اثرها دارند . و یکی از آن اثرها آن است که در زمان خاصیّت ها پیدا می آید . زمانی می باشد که در آن زمان هر که سفر کند ، نیک آید ، و زمانی می باشد که در آن زمان هر که سفر کند ، نیک نیابد . و زمانی باشد که در آن زمان نطفه هر که در رحم افتد ، آن فرزند سعید باشد . و زمانی باشد که در آن زمان نطفه هر که در رحم افتد ، آن فرزند شقی باشد . و زمانی هست که در آن زمان نطفه هر که در رحم افتد ، آن فرزند درویش بود ، و مانند این در هر زمانی خاصیّتی پیدا می آید .
(4) چون لوح محفوظ عالم صغیر را دانستی ، اکنون بدان که برین سخن سوالی می کنند و می گویند که اگر چنین است که سعادت و شقاوت و توانگری و درویشی و مانند این با نطفه آدمی همراه است ، چرا احوال بعضی مردم می گردد ، و بعضی را در اوّل عمر مال و جاه می باشد ، و در آخر عمر مال و جاه نمی باشد ؛ و بعضی را در اوّل عمر مال و جاه نمی باشد ، و در آخر عمر پیدا آید ، و در جمله چیز ها هم چنین می دان ؛
(5) جواب . بدان که این گشتن احوال اثر ازمنه اربعه است .
فصل دوّم : در بیان ازمنه اربعه
(6) بدان که گفته شد که به سبب گردش افلاک و انجم و اتّصالات ایشان در هر زمانی خاصیّتی پیدا می آید ، و هر زمانی شایسته کاری می گردد . چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که آن زمان که نطفه در رحم می افتد ، و آن زمان که صورت فرزند پیدا می آید ، و آن زمان که حیات به فرزند می پیوندد ، و آن زمان که فرزند از شکم مادر بیرون می آید ، این هر چهار زمان اثرهای قوی و خاصیّت های عظیم دارد در احوال فرزند ، و با وجود این هر چهار زمان ، آن فرزند سعی و کوشش بسیار کند در تحصیل علوم ، و با وجود سعی و کوشش بسیار اتفاقات حسنه دست دهد ، آن فرزند در علوم یگانه شود ، بلکه در علم و حکمت پیشوا گردد ، و صاحب مذهب یا صاحب ملت شود . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان دلیل باشند بر مال و جاه آن فرزند ، و با وجود این هر چهار زمان آن فرزند سعی و کوشش بسیار کند در تحصیل مال و جاه ، و با وجود سعی و کوشش بسیار اتفاقات حسنه دست دهد ، آن فرزند یگانه شود در مال و جاه ، بلکه پادشاه گردد و پادشاهی باشد با لشکر بسیار و خزینه تمام . و اگر بر عکس این اتفاق افتد که گفته شد ، بر عکس این باشد که گفته شد ، یعنی اگر چنان باشد که این هر چهار زمان دلیل باشند بر نحوست و بی چیزی آن فرزند ، آن فرزند هر چند مال و جاه بسیار به میراث بگیرد ، در چند روز هیچ به وی نماند ؛ و هر چند سعی و کوشش بسیار کند در طلب قوت یک روزه ، بی فایده باشد و میسر نشود . اگر قوت بامداد باشد ، شبانگاه نبود ، و اگر شبانگاه باشد بامداد نبود . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان دلیل باشند بر اخلاق نیک آن فرزند ، آن فرزند بغایت متواضع و حلیم و کریم و عادل و با دیانت و راحت رسان شود ، و راست شود ، و راست گوی و نیک کردار باشد . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان دلیل باشند بر اخلاق بد آن فرزند ، آن فرزند بغایت سفیه و بخیل و ظالم و بی دیانت و آزار رسان باشد ، و دروغ گوی و بد کردار بود . و در جمله احوال فرزند این چنین می دان ، هم چون زهد و ترک و حرص و طمع و تقوی و صلاحیت و فسق و فجور و مانند این .
(7) ای درویش ! این چنین کم افتد که این هر چهار زمان اقتضای یک چیز کنند ، این به نادر در هر وقتی یکی این چنین می افتد ، و در هر اقلیمی یک این چنین باشد . باقی در اکثر اوقات و اغلب ازمان این چهار زمان مختلف اند ، و احوال آن فرزند مختلف باشد ، یعنی اگر چنان اتفاق افتد که دو زمان اوّل دلیل باشند بر سعادت فرزند ، و دو زمان آخر دلیل باشند بر شقاوت فرزند ، آن فرزند در اوّل عمر به مراد بر آید ، و در آخر عمر به نامرادی بگذراند ؛ و اگر بر عکس این باشد ، بر عکس بود . و اگر چنان اتفاق افتد که این چهار زمان مختلف باشند ، احوال آن فرزند هم مختلف باشد ، از اوّل عمر تا به آخر عمر افتان و خیزان بگذراند . این است بیان لوح محفوظ عالم صغیر .
فصل سوّم : در بیان آن که آدمی در کردن افعال مختار است
(8) بدان که در اوّل این رساله گفته شد که نطفه آدمی لوح محفوظ آدمی است ، از جهت آن که هر چیز که در آدمی پیدا آمد ، آن جمله در نطفه وی نوشته بودند ، و هر چیز که در نطفه آدمی نوشته است ، آدمی در آن مجبور است . پس هر سوالی که در رساله اوّل می کردند ، یعنی ماقبل این ، درین رساله هم می کنند ؛ یعنی اگر آدمی در رنج ، و راحت ، و سعادت ، و شقاوت ، و طاعت ، و معصیت و توانگری ، و درویشی مجبور است ، سعی و کوشش آدمی و پرهیز و احتیاط آدمی از برای چیست ، و دعوت انبیا و تربیت اولیا چراست ؟ و تدبیر عقلا و معالجت حکما را فایده چیست ؟
(9) جواب . بدان که این مسئله همان مسئله است که در رساله ماقبل گفتیم که هر چیز که در عالم علوی ، که لوح محفوظ عالم سفلی است ، نوشته است به طریق کلی نوشته است ، نه به طریق جزوی . به این سبب ما را به این چیزها اختیار است ، یعنی حاصل کردن آن چیزها خود را ، و دفع کردن آن چیزها از خود به سعی و کوشش ما باز بسته است . درین رساله همان می گوییم ، یعنی هر چیز که در نطفه آدمی به طریق کلی نوشته است ، ما در آن چیزها مختاریم ، و هر چیز که در نطفه آدمی به طریق جزوی نوشته است ، ما در آن چیزها مجبوریم .
(10) چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که در نطفه آدمی جسم و روح آدمی ، و استعداد و افعال آدمی نوشته است ، و آدمی در بودن جسم و روح خویش مجبور است ، و در بودن استعداد خود هم مجبور است ؛ امّا در کردن افعال خود مختار است ، از جهت آن که جسم و روح و استعداد آدمی در نطفه آدمی به طریق جزوی نوشته است ، و افعال آدمی به طریق کلی نوشته ، یعنی کمّیت و کیفیّت روح و جسم و استعداد در نطفه نوشته است ، و جسم و روح و استعداد آدمی مقدّر است ، امّا کمیّت و کیفیّت افعال در نطفه ننوشته است ، و افعال آدمی مقدّر نیست .
(11) ای درویش ! اگر آدمی در افعال خود مجبور است ، چرا فاعل خیر مستحقّ مدح است ، و فاعل شرّ مستوجب ذمّ است ، و چرا عاقلان و دانایان امر معروف و نهی منکر کرده اند و می کنند ، و چرا نصیحت و مشورت را پسندیده داشته اند و می دارند ؟
(12) ای درویش ! غرض از این دراز کشیدن آن است ، که تا تو را به یقین معلوم شود که آدمی در استعداد خود مجبور است ، و در افعال خود مختار است . و هیچ شکّ نیست که این چنین است . چون دانستی که آدمیان در اقوال و افعال خود مختار اند ، هر چه می خواهند می گویند ، و هر چه می خواهند می کنند ، و هر چه می خواهند می خورند ، پس دعوت انبیا و تربیت اولیا به جای خود است ، و تدبیر عقلا و معالجت حکما هم به جای خود است ، و سعی و کوشش آدمی و پرهیز و احتیاط آدمی هم به جای خود است .
(13) ای درویش ! گفتن و کردن و خوردن آدمی هر سه برابر است . اگر مقدّر است ، هر سه مقدّر است ؛ و اگر مقدّر نیست ، هر سه مقدّر نیست ، اختیار به دست آدمی است . اگر خواهد ، راست گوید ، و اگر خواهد دروغ گوید ؛ اگر خواهد ، بسیار گوید ، و اگر خواهد اندک گوید ؛ اگر خواهد ، طاعت کند ، و اگر خواهد معصیت ، اگر خواهد ، بسیار کند ، و اگر خواهد ، اندک ، اگر خواهد ، حلال خورد ، و اگر خواهد ، حرام خورد ، اگر خواهد ، بسیار خورد ، و اگر خواهد ، اندک خورد ، ؛ یعنی قول و فعل آدمی مقدّر است ، امّا قول و فعل مطلق ، نه قول و فعل مقیّد به خلاف استعداد .
(14) ای درویش ! تقلید پدر و مادر حجابی عظیم است ، و هر کس که در پس این حجاب بماند ، هیچ چیز را چنان که آن چیز است ندانست و ندید . و معنی این حدیث که (( فرغ الربّ من الخلق و الرزق و الاجل )) راست است ، و رزق مقدّر است ، و اجل مقدّر است ، امّا رزق مطلق و اجل مطلق ، نه رزق مقیّد و اجل مقیّد . اگر رزق و اجل مقیّد نبودندی ، و تقدیر رزق و اجل نکرده بودندی ، رزق و اجل در عالم موجود نبودندی . و این چنین که در رزق و اجل دانستی ، در قول ، و فعل ، و علم ، و خُلق ، و طاعت ، و معصیت ، و مانند این هم چنین می دان . سخن دراز شد و از مقصود دور افتادم .
فصل چهارم : در بیان استعداد و سعی
(15) بدان که می گویند که ما را به یقین معلوم شد که آدمی در استعداد خود مجبور است و در افعال و اقوال خود مختار است ، امّا برین سخن یک سوال دیگر می کنند و می گویند که چون در نطفه آدمی نوشته است که این فرزند سعید است یا شقی است ، عالم است یا جاهل است ، توانگر است یا درویش است ، فراخ روزی است یا تنگ روزی است ، و مانند این ، می بایست که این ها وی را حاصل بودی ، و نیست ؛ یعنی هر چیز که در نطفه این فرزند نوشته است ، می بایست که بی سعی و کوشش این فرزند وی را حاصل بودی ، و نیست ، و چون به سعی و کوشش وی موقوف است ، تا آن چیز که در نطفه وی نوشته است به وی رسد ، چه فرق باشد میان وی و دیگر فرزندان که ننوشته است در نطفه ایشان ؟
(16) جواب . بدان که در نطفه آدمی علم و مال و جاه و رزق و مانند این ننوشته است ، یعنی در نطفه آدمی ننوشته است که این فرزند علم چند آموزد و چون آموزد ، و مال چند حاصل کند و چون حاصل کند ، و در جمله چیزها هم چنین می دان . در نطفه آدمی استعداد تحصیل علم و حکمت ، و استعداد تحصیل مال و جاه نوشته است . چون استعداد تحصیل علم و حکمت در نطفه این فرزند نوشته است ، علم و حکمت نصیب این فرزند است ، امّا موقوف است به سعی و کوشش این فرزند؛ و در جمله چیزها هم چنین می دان . و تفاوت میان این فرزند و دیگر فرزندان آن باشد که تحصیل علم و حکمت ، یا تحصیل مال و جاه برین فرزند آسان باشد ؛ به اندک سعی و کوشش که این فرزند کند به مقصود و مراد برسد ، از جهت آن که نصیب خود می طلبد ، یعنی چیزی می طلبد که وی را از برای آن چیز آفریده اند : (( کلّ میسّر لما خلق له )) به خلاف فرزندان دیگر که در نطفه ایشان این استعداد ننوشته است . تحصیل علم و حکمت یا تحصیل مال و جاه بر ایشان دشوار باشد ، و با آن که دشوار باشد ، بی فایده بود . از جهت آن که چیزی می طلبند که ایشان را از برای این چیز نیافریده اند .
(17) ای درویش ! طریق مستقیم در میان جبر و قدر است . چنین میدانم که تمام فهم نکردی . روشن تر ازین بگویم . بدان که آدمی دو چیز دارد که آن دو چیز او را به مقصود و مراد می رساند ، اوّل عقل ، دوّم عمل ؛ و آدمی در بودن عقل مجبور است ، و در کردن عمل مختار است . پس جبر و قدر دو بال آدمی اند . و اگر این دو بال نباشند ، یا یکی ازین دو بال نبود ، هرگز به مقصود و مراد نرسد . و عقل دو قسم است . یکی عقل غریزی است ، و آن استعداد است ، و یکی عقل مستفاد است ، و آن کمال عقل است . و عمل هم بر دو قسم است ، عمل قلب و عمل قالب .
(19) چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که استعداد هر چیزی مناسب حال آن چیز باشد ؛ مثلا ؛ استعداد تحصیل علم و حکمت قوّت ادراک و قوّت حفظ است : هر چیز که بشنود ، دریابد ، و هر چیز که دریابد ، نگاه دارد . باز این استعداد در حقّ هر کس بر تفاوت باشد ؛ استعدادی باشد که به اندک سعی و کوشش علم و حکمت بسیار حاصل کند ، و استعدادی باشد که به سعی و کوشش بسیار علم و حکمت اندک حاصل شود . و این چنین که در علم و حکمت دانستی ، در همه چیزها هم چنین می دان . هر چیزی استعدادی دارد ، و در نطفه هر فرزند که استعداد چیزی نوشته اند ، آن چیز نصیب آن فرزند است ، و آن فرزند را از برای آن چیز آفریده اند ، و عمل آن چیز بر وی آسان کرده اند . این است بیان جبر و قدر .
(20) ماهیّت آدمی قابلیّت و استعداد دارد ، و آن قابلیّت و استعداد عامّ است ، و انسان کلّی استعداد بسیار کارها دارد . و چون ماهیّت به نطفه رسید ، در آن نطفه به واسطه ازمنه اربعه آن استعداد عامّ خاصّ گشت . و چون آن نطفه فرزند شد ، و از مادر بوجود آمد ، در آن فرزند به واسطه مادر و پدر و به واسطه هم صحبتان آن استعداد خاصّ خاصّ گشت .
فصل پنجم : در بیان نصیحت
(21) ای درویش ! عاقلان چون دانستند که حال چنین است که بیشتر کارهای ایشان را پیش از آمدن ایشان ساخته اند و پرداخته اند ، راضی و تسلیم شدند ، و به داده خدای تعالی قناعت کردند ، و از خود و دیگران آن چه ننهاده بودند ، طلب نکردند ، و در هر که استعداد کاری مشاهده کردند ، وی را بر آن کار داشتند ، تا مال ایشان و عمر وی ضایع نشود ، و سعی هر دو مشکور باشد .
(22) ای درویش ! اگر به آن چه داری راضی شوی ، و شکر آن چیز بگذاری ، و آن را به غنیمت داری ، همیشه مجموع دل و آسوده خاطر باشی . و اگر به آن چه داری ، راضی نشوی ، و طلب زیادت کنی ، همیشه پراکنده خاطر و در زحمت باشی ، از جهت آن که بایست نهایت ندارد . و آن عزیز از سر همین نظر فرموده است .
اگر کنی طلب نا نهاده رنجه شوی و گر بداده قناعت کنی بیاسایی
(23) ای درویش ! به یقین بدان که فراغت و جمعیّت در ترک است ، هر کجا ترک بیشتر ، فراغت و جمعیّت بیشتر . و الحمد لله ربّ العالمین
رساله هفدهم : در بیان احادیث اوایل
(1) امّا بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمّد النسفی ، که جماعت درویشان ازین بیچاره درخواست کردند ، که می باید که در احادیث اوایل رساله یی جمع کنید ، و بیان کنید که مراد ازین احادیث یک جوهر است ، یا مراد از هر حدیثی جوهری جداگانه است . در حدیثی آمده است که (( اوّل ما خلق الله العقل )) ، و دیگر آمده است که (( اوّل ما خلق الله القلم )) ، و دیگر آمده است که (( اوّل ما خلق الله العرش )) ، و مانند این آمده است . و دیگر می باید که بیان کنید که ملک چیست ؟ و شیطان چیست ؟ درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و ذلل نگاه دارد (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) .
فصل اوّل : در بیان عقل و قلم اوّل
(2) بدان که اوّل چیزی که خدای تعالی در عالم ملکوت بیافرید عقل اوّل بود که قلم خدای است ؛ و اوّل چیزی که خدای تعالی در عالم ملک بیافرید ، فلک اوّل بود که عرش خدای است . عقل اوّل ، که قلم خدای است ، دریا ی نور بود ، و فلک اوّل ، که عرش خدای است ، دریای ظلمت بود ؛ به این قلم خطاب آمد که برین عرش بنویس ! قلم گفت : (( خداوندا ! چه نویسم ؟ )) خطاب آمد که هر چه بود و هست و خواهد بود تا به قیامت بنویس ! قلم بنوشت . (( انّ الله تعالی خلق الخلق فی ظلمه ثمّ رشّ علیهم من نوره فمن اصاب من ذلک النور ، اهتدی و من ضلّ فغوی )) .
(3) ای درویش ! می دانی که رشّ نور چه بود و چون بود . نور سه حرف است ، (( نون )) است و (( واو )) است و (( را )) است . (( نون )) عبارت از نبی است ، و (( واو )) عبارت از ولی است ، و (( را )) عبارت از رشد است . رشّ نور عبارت از دادن رشد است ، و عبارت از فرستادن نبی و ولی است . هر که را رشد و عقل دادند ، و هر که را از بیرون نبی فرستادند نور عام یافت ، و هر که را با ولی آشنا کردند نور خاص یافت (( یکاد زیتها یضیء و لو لم تمسسه نا ر نور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس و الله بکلّ شیء علیم )) . سخن دراز شد و از مقصود باز ماندیم .
(4) ای درویش ! خدای تعالی در عالم کبیر قلمی آفریده است ، و آن عقل اوّل است ، و در عالم صغیر قلمی هم آفریده است ، و آن عقل آدمی است .
(5) چون این مقدّمات را معلوم کردی ، اکنون بدان که عقل آدمی در ظاهر دو قلم دارد ، و آن دو قلم یکی زبان است ، و یکی دیگر دست است . زبان آلت ظهور علم است ، و دست آلت ظهور عمل است ، و زبان و دست اگر چه قلم اند و همیشه در کتاب اند ، امّا قلم حقیقی عقل است ، از جهت آن که مظهر علم و قدرت آدمی عقل آدمی است ، و زبان و دست آدمی صورت عقل آدمی اند ، و علم و قدرت عقل آدمی جز به واسطه این دو قلم در عالم شهادت ظاهر نمی شوند . زبان سخن عقل به حاضران می رساند و کتاب سخن عقل به غایبان می برد . حکمت های فطرتی و نکته های معقول از زبان ظاهر می شود ، و حکمت های علمی و صنعت های محسوس از دست پیدا می آید .
(6) ای درویش ! عقل آفریده است از جهت آن که عقل گویا است ، و زبان هم گویا است ، عقل معلّم است ، و زبان هم معلّم است ؛ و عقل رسول خدای است ، و زبان رسول عقل است . اهل جبروت صورتی دارند ، و اهل ملکوت صورتی دارند ، و اهل ملک صورتی دارند ، امّا صورت هر چیزی مناسب حال آن چیز باشد . اهل ملک صورت حسّی دارند ، و اهل ملکوت صورت عقلی دارند ، و اهل جبروت صورت حقیقی دارند . خدای تعالی ملک را بر صورت ملکوت آفریده است و مظهر ملکوت گردانیده ، و ملکوت را بر صورت جبروت آفریده است ، و مظهر صفات جبروت گردانیده . و از اینجا است که اهل جبروت بر ملکوت عاشق اند ، و اهل ملکوت بر ملک هم عاشق اند ، از جهت آن که اهل جبروت در ملکوت جمال خود را می بینند ، و صفات خود را مشاهده می کنند . و از اینجا گفته اند که وجود مملو از عشق است ، و بر خود عاشق است . جمله در حرکات اند ، و حرکت شوقی دارند ، خود را می طلبند . هر چند می خواهم که سخن دراز نشود بی اختیار من دراز می شود .
(7) ای درویش ! چون در عالم صغیر این معلوم کردی ، در عالم کبیر نیز هم چنین می دان . بدان که عقل اوّل در عالم سفلی هم دو قلم دارد . و آن قلم یکی نبی و یکی دیگر سلطان است . نبی مظهر علم است و سلطان مظهر قدرت است . و نبی و سلطان اگر چه مظهر علم و قدرت اند ، و علم و قدرت همیشه از ایشان روانه است . امّا قلم حقیقی عقل اوّل است ، و نبی و سلطان صورت عقل اوّل اند ، از جهت آن که مظهر علم و قدرت خدای عقل اوّل است ، و علم و قدرت عقل اوّل درین عالم جز به واسطه این دو قلم ظاهر نمی شود . و شاید که یک کس هم مظهر علم و قدرت بود ، و هم نبی و سلطان باشد . و ازین جهت فرمود (( انّ الله تعالی خلق آدم علی صوره الرحمن )) .
(8) ای درویش ! آدم نبی است ، صورت عقل اوّل است ، و عقل اوّل در آدم جمال خود را می بیند و صفات و اسامی خود را مشاهده می کند . خدای تعالی آدم را بر صورت عقل اوّل آفریده است .
(9) ای درویش ! اگر چه عقل اوّل در عالم ظاهر چهار قلم دارد ، و عقل آدمی در عالم ظاهر هم چهار قلم دارد ، امّا اگر هر هشت را بیان می کردم . دراز می شد . چون سر رشته به دست زیرکان دادم ، زیرکان به فکر خود بیرون می کنند . و اگر کسی زیادت از هشت گوید ، هم راست باشد ، از جهت آن که عالم ملک آلت و دست افراز عالم ملکوت است ، هر فردی از افراد ملک آلت ظهور صفت ملکوت است (( ن و القلم و ما یسطرون )) ؛ (( ن )) عبارت از عالم جبروت است و (( قلم )) عبارت از ملکوت است ، (( و ما یسطرون )) عبارت
