رساله چهارم : در بیان مبدا و معاد بر قانون اهل حکمت

رساله چهارم : در بیان مبدا و معاد بر قانون اهل حکمت

(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره درخواست کردند ، که می باید در مبدا و معاد بر قاعده و قانون اهل حکمت رساله ای جمع کنید ، درخواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد (( انّه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر ))

فصل اول : در بیان مبداء

(2) بدان ، که وجود از دو حال خالی نباشد ، یا او را اول باشد یا نباشد ، اگر نباشد ، آن واجب الوجود لذاته است ، و اگر باشد ، آن ممکن الوجود لذاته است . و واجب الوجود لذاته خدای عالم تعالی و تقدس است ، و ممکن الوجود لذاته عالم خدای است . و این واجب الوجود لذاته که خدای عالم است ، به نزدیک اهل حکمت موجب بالذات است ، نه موجود مختار است . عقل اوّل از ذات او صادر شد ، چنان که شعاع آفتاب از قرص آفتاب ، و چنان که وجود معلول از وجود علت . پس تا وجود علت باشد وجود معلول هم باشد .

(3) چون این مقدّمات معلوم کردی ، اکنون بدان که اهل حکمت می گویند که از ذات باری تعالی و تقدس یک جوهر بیش صادر نشد  و نام آن جوهر عقل اوّل است . و عقل جوهری بسیط است و قابل تجزی و تقسیم نیست . پس از باری تعالی که احد حقیقی است احد حقیقی صادر شد ، و آن عقل اوّل است . باقی آبا و امهات از عقل اوّل صادر شدند ، از جهت آنکه در این عقل اوّل که احد حقیقی است ،  به اضافات و اعتبارات کثرت پیدا آمد ، یعنی نظر به ذات عقل و نظر به علت عقل ، و نظر به رابطه که میان علت و معلول است ، به این سه نظر در عقل اوّل سه اعتبار پیدا آمد ، و به هر اعتباری از عقل اوّل چیزی صادر شد ، عقلی و نفسی و فلکی . هم چنین از هر عقلی عقلی و نفسی و فلکی صادر می شد ، تا بعد از عقل اوّل نه عقل و نه نفس و نه فلک پیدا آمدند . آن گاه در زیر فلک قمر عنصر آتش ، و طبیعت آتشی پیدا آمدند . باز عنصر هوا و طبیعت هوا پیدا آمدند ، باز عنصر آب و طبیعت آب پیدا آمدند ، باز عنصر خاک و طبیعت خاک پیدا آمدند ، آبا و امهات تمام شدند ، و نزول تمام گشت . چهارده مرتبه نزول کرد ، و عروج در مقابل نزول خواهد بود ؛ پس چهارده مرتبه عروج باشد تا دایره تمام شود .

(4) ای درویش ! این تقدم که گفته شد بعضی را بر بعضی نه تقدم زمانی است از جهت آنکه تقدم به چند گونه باشد ، تقدم از روی زمان و تقدم از روی مکان و تقدم از روی رتبت و تقدم از روی علت بود . تقدم این مراتب از روی رتبت و از روی علت است ، از جهت آنکه این مراتب یعنی آبا و امهات جمله در یک طرفة العین ، بلکه کمتر از یک طرفه العین از عقل اوّل صادر شدند آن گاه موالید سه گانه از این آبا و امهات پیدا آمدند و می آیند و موالید سه گانه معدن و نبات و حیوان اند . و انسان یک نوع است از انواع حیوان .

(5) ای درویش ! چون در آخر همه انسان پیدا آمد ، معلوم شد که انسان میوه درخت موجودات است ، و چون انسان به عقل رسید تمام شد ، معلوم شد که تخم درخت موجودات عقل بوده است . که هر چیز که در آخر پیدا آمد ، در اول همان بوده باشد . و چون انسان به عقل رسید ، دایره تمام شد ، که دایره چون به اوّل خود رسید ، تمام شد . پس عقل اوّل ، هم آغاز است و هم انجام ، نسبت به آمدن آغاز است و نسبت به بازگشتن انجام است ، نسبت به آمدن مبداء است ، و نسبت به بازگشتن معاد است . نسبت به آمدن لیلة القدر است ، و نسبت به بازگشت یوم القیامة است .

(6) ای درویش ! عقل اوّل قلم خدای و رسول الله است ، و علت مخلوقات ، و آدم موجودات است ، و به صفات و اخلاق آراسته است . و از اینجا گفته اند که خدای تعالی آدم را بر صورت خود آفریده . هیچ یک از عقول و نفوس از باری تعالی و تقدس فیض قبول نمی توانند کرد ، الا عقل اوّل ، که اعلم و اشرف عقول است . عقل اوّل از باری تعالی و تقدس فیض قبول می کند ، و به فرود خود می دهد . هر یک از عقول از بالای خود می گیرند ، و به فرود خود می دهند ، هر یک ید اخذ و ید اعطا دارند ، می گیرند و می دهند . واجب الوجود می دهد و نمی گیرد ، از جهت آن که بالا ندارد ، و تنزیه و تقدیس و علم و حکمت ذاتی دارد .

(7) ای درویش ! عقول و نفوس عالم علوی جمله شریف و لطیف اند و جمله علم و طهارت دارند ، هر کدام که بالاتر است ، و به عقل اوّل نزدیک تر است ، شریف تر و لطیف تر است ، و علم و طهارت وی بیشتر است . و در افلاک نیز هم چنین می دان ، هر فلک که بالاتر است ، و به فلک الا فلاک نزدیک تر است ، شریف تر و لطیف تر است . در نزول هر کدام مرتبه که به مبداء نزدیک تر است ، شریف تر و لطیف تر است ، و در عروج هر کدام مرتبه که از مبداء دورتر است ، لطیف تر و شریف تر است ، از جهت آن که در نزول کدورت به بن نشیند ، و در عروج صافی بر سر آید . و اگر چنین گویند که در بسایط هر چند از مبداء دورتر می شوند خسیس تر می گردند ، و در مرکبات هر چند از مبداء دورتر می شوند ، شریف تر می گردند ، هم راست باشد .

(8) چنین می دانم که تمام فهم نکردی ، روشن تر از این بگویم . بدان که اوّل خدای است ، باز عقل ، باز نفس ، باز طبیعت  نزول تمام شد . چون نزول بر این وجه آمد ،  و عروج در مقابله نزول باشد . پس در عروج اوّل طبیعت باشد ، باز نفس ، باز عقل ، باز خدا . عروج تمام شد . معلوم شد که هر چه در نزول اوّل ، در عروج آخر است ، و معلوم شد که در نزول اوّل شریف تر است ، و در عروج آخر شریف تر است .

(9) ای درویش ! اول خدای است ، و انبیا و اولیا مظاهر خدای اند . باز عقل است ، و حکما و علما مظاهر عقل اند . باز نفس است ، و سلاطین و ملوک مظاهر نفس اند . باز طبیعت است ، و عوام و صحرانشینان مظاهر طبیعت اند . چون اوّل خدای بود ، یکی آمد . و چون عقل در مرتبه دوم افتاد ، دو قسم آمد . و چون نفس در مرتبه سوم  افتاد ،  سه قسم آمد . و چون طبیعت در مرتبه چهارم افتاد ، چهار قسم آمد . یکی و دو و سه و چهارده باشد (( تلک عشره کامله )) . این است مراتب ملک و ملکوت و جبروت .

(10) ای درویش ! به نزدیک اهل شریعت و اهل حکمت ملک عالم محسوس است ، و ملکوت عالم معقول است ، و جبروت ذات و صفات واجب الوجود است ، که خدای عالم است تعالی و تقدس . و به نزدیک اهل وحدت ملک محسوسات اند ، و ملکوت معقولات اند ، و جبروت عالم اجمال است .

 

ادامه نوشته

رساله پنجم : در بیان سلوک

رساله پنجم در بیان سلوک

(1)   اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره در خواست کردند ، که می باید که در سلوک رساله ئی جمع کنید ، و بیان کنید که  سلوک چیست ؟ و نیت سالکان در سلوک چیست ؟ و شرایط و ارکان سلوک چیست ؟ در خواست ایشان را اجابت کردم و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) .

فصل اول : در بیان آن که سلوک چیست

(2) بدان که سلوک در لغت عرب عبارت از رفتن است علی اطلاق ، یعنی رونده شاید که در عالم ظاهر سفر کند ، و شاید که در عالم باطن سیر کند . و به نزدیک اهل تصوف سلوک عبارت از رفتن مخصوص است ، و آن سیر الی الله و سیر فی الله است .

(3) ای درویش ! پیش از ما مشایخ در سلوک کتاب بسیار جمع کرده اند ، و در جمله گفته اند که سلوک سیر الی الله و سیر فی الله است ، و این بیچاره در چند رساله این چنین هم گفته است که سلوک سیر الی الله و سیر فی الله است . اکنون در این رساله به عبارت دیگر چیزی می گوییم .

(4) ای درویش ! آدمی مراتب دارد و صفات و اخلاق آدمی که در ذرات آدمی مکنون اند ، و در هر مرتبه چیزی ظاهر می گردند . چون مراتب آدمی تمام ظاهر شوند ، صفات و اخلاق آدمی هم تمام ظاهر گردند و عالم صغیر تمام شود . و این رونده که عالم صغیر را تمام کرد ، در عالم کبیر نایب و خلیفه خدا شد ، گفت وی گفت خدا باشد ، و کرد وی کرد خدای بود . و این تجلی اعظم است ، از جهت آن که ظهور اخلاق اینجاست ، و ظهور علم اینجاست .

(5) ای درویش ! ظهور علم بسیار جای هست ، اما علم محیط اینجاست . اینجا خود را شناخت و اینجا اشیا را کماهی دانست و دید . پس سلوک عبارت از آن باشد که رونده روی به مراتب خود می آورد و مراتب خود را به تدریج تمام ظاهر گرداند ، عالم صغیر تمام کند . و تا عالم صغیر تمام نشود ، امکان ندارد که وی در عالم کبیر نایب و خلیفه خدا باشد . و او را قدرت بر عالمیان پیدا آید . کسی را که قدرت بر خود نباشد ، بر دیگران چون بود ؟ و بعضی از اینجا غلط کرده اند ، و در عذاب های گوناگون افتاده اند ، و به مقصود و مراد نرسیده اند . چون مراتب رونده تمام ظاهر شد ، سلوک تمام گشت .

(6) ای درویش ! معلوم شد که ره رو تویی ، و راه تویی ، و منزل تویی ، و چون مراتب رونده تمام ظاهر شد ، آن گاه ابتدای سیر فی الله باشد ، و این سیر هرگز به نهایت نرسد . چنین می دانم که تمام فهم نکردی روشن تر از این بگویم . دانستن این سخن از مهمات است.

 

ادامه نوشته

رساله ششم : آداب الخلوت

رساله ششم : آداب الخلوت

(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان از این بیچاره درخواست کردند ، که می باید که در شرایط چله ، و در آداب ذکر گفتن ، و در عروج اهل تصوف رساله ئی جمع کنید ، و بیان کنید که در چله چه می باید خورد ، و چند می باید خورد ، و از اذکار کدام ذکر می باید گفت ، و چون می باید گفت . و دیگر بیان کنید که عروج اهل تصوف چیست ؟ درخواست ایشان را اجابت کردم ، و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم تا از خطا و زلل نگاه دارد . (( انه علی ما یشاء قدیر و بالاجابه جدیر )) . و این رساله را (( آداب الخلوت )) نام نهادم . و ما توفیقی الا بالله و علی الله توکلت و الیه انیب ))

فصل اول : در بیان طاعت و معصیت

(2) بدان که اهل تصوف سه چیز را بغایت اعتبار کنند ، اول جذبه ، دوم سلوک ، سوم عروج . جذبه عبارت از کشش است ، و سلوک عبارت است کوشش است ، و عروج عبارت از بخشش است ، هر که این سه دارد ، شیخ و پیشوا ست ، و هر که این سه ندارد ، یا یکی از این سه ندارد ، شیخی و پیشوایی را نشاید .

(3) ای درویش ! از مقام انسانی تا به آخر مقام انسانی ده مقام است ، و در هر مقامی جذبه هست ، و سلوک هست ، و عروج هست . اما جذبه هر مقامی دیگر است ، و سلوک هر مقامی دیگر است ، و عروج هر مقامی دیگر است و طاعت و معصیت هر مقامی دیگر است . و طاعت و معصیت را شناختن و نیک و بد را دانستن کاری عظیم است . و از این جهت گفته اند که مرید باید به هیچ وجه بر شیخ اعتراض و انکار نکند ، از جهت آن که مرید نداند که طاعت و معصیت هر مقامی چیست . بسیار چیز باشد که در مقامی طاعت بود ، و همان چیز در مقامی بالاتر معصیت باشد : (( حسنات الابرار سیئات المقربین )) ؛ و بسیار چیز باشد که در مقامی معصیت بود ، و همان چیز در مقامی بالاتر طاعت باشد . مثلا پیش از ایمان ، یعنی پیش از علم ، جاهل اگر می خورد ، و می خسپد ، و شهوت می راند ، جمله معصیت است ، و بعد از ایمان ، یعنی بعد از علم ، عالم اگر می خورد ، و می خسپد ، و شهوت می راند ، جمله طاعت است . و این مراتب دارد ، یعنی رونده تا به جایی رسد که خدای تعالی چشم و گوش وی شود ، و دست و زبان وی گردد، تا هر چه وی گوید خدا گفته باشد ، و هر چه وی کند خدا کرده باشد ، و هیچ کس را بر گفت و کرد وی اعتراض و انکار نرسد ، و حکایت خضر و موسی از این معنی خبر می دهد . پس خدای تعالی تبدیل به سیئه و تبدیل سیئه به حسنه می کند ، و این هر دو از جهت عزت و نیت رونده می کند .

فصل دوم : در بیان شرایط چله

(4) بدان که شرط اول حضور شیخ است . باید که به اجازت شیخ نشیند ، و شیخ حاضر باشد ، و هر هفته و یا به هر ده روز شیخ به خلوت خانه وی رود تا وی را به دیدن جمال شیخ قوت زیاده شود ، و تحمل مجاهده تواند کرد ، و اگر مشکلی افتاده باشد ، سوال کند .

(5) شرط دوم زمان و مکان است ، یعنی در وقتی باید باشد که سرما و گرمای سخت نبود ، در وقتی معتدل باید که باشد . و جایی باید که از میان خلق دور بود ، چنان که آواز مردم به وی نرسد ، و آواز وی به مردم نرسد . و جایی خالی و تاریک باید که باشد ، و در این چهل روز هیچ کس به پیش وی نرود الا شیخ و خادم .

(۶) شرط سوم آن است که همیشه با وضو باشد ، و در هر وقت نمازی را وضو تازه کند و هر نوبت که وضو تازه کند دو رکعت نماز شکر وضو بگذارد .

(7) شرط چهارم صوم است . باید که در این چهل روز به روزه باشد .

(8) شرط پنجم کم خوردن است ، و کم خوردن در حق هر کسی بر تفاوت باشد ، و این به نظر شیخ تعلق دارد ، تا هر کس را چه مقدار فرماید .

(9) شرط ششم کم گفتن است . باید که در این چهل روز با هیچ کس سخن نگوید الا با شیخ و خادم .

(۱۰) شرط هفتم کم خفتن است . باید به شب دو دانگ بیش خواب نکند .

(11) شرط هشتم خاطر شناختن است ، و خاطر چهار قسم است ، خاطر رحمانی و خاطر ملکی ، و خاطر نفسانی و خاطر شیطانی ، و هر یک علامتی خاص دارند .

(12) شرط نهم نفی خاطر است . باید که در این چهل روز هر خاطری که در آید نفی کند و به فکر آن مشغول نشود ، اگر چه خاطر شناس باشد و اگر چه احتمال آن می دارد که آن خاطر که در آمده است رحمانی بود ، نفی می باید کرد ، از جهت آن که او را به امر شیخ کار می باید کرد ، و امر شیخ بی هیچ شکی رحمانی است ، و اگر خاطری در آید یا خوابی یا واقعه ئی دیده باشد ، یا در بیداری چیزی در خارج ظاهر شود ، و آن را نفی نتواند کرد ، و به فکر آن مشغول می شود ، و حل آن نمی تواند کرد ، باید که آن را بر شیخ عرضه کند تا شیخ شرح آن بکند ، تا آن چیز مانع جمعیت وی نشود .

(13) شرط دهم ذکر دایم است . بعد از ادای نماز پنجگانه به هیچ کاری مشغول نشود الا به ذکر (( لا اله الا الله )) ، و باید که ذکر بلند گوید ، و جهد کند که حاضر باشد ، و داند که نفی و اثبات می کند . و این نفی و اثبات مراتب دارد ، و سالک هم مراتب دارد ، و نفی و اثبات مبتدی با نفی و اثبات منتهی برابر نباشد .

فصل سوم : در بیان آداب ذکر گفتن

(14) بدان که ذکر مر سالک را به مثابه شیر است هر فرزند را ، و سالک باید که ذکر از شیخ به طریق تلقین گرفته باشد ، که تلقین به مثابه وصل درخت است . و ذاکر چون ذکر خواهد گفت ، باید که اول تجدید طهارت کند و نماز شکر وضو بگذارد ، و آنگاه روی به قبله نشیند و ذکر آغاز کند . و بعضی گفته اند که در ذکر گفتن مربع نشیند ، که این چنین آسوده تر باشد ؛ و بعضی گفته اند که به دو زانو نشیند چنان که در نماز ، که این چنین به ادب نزدیک تر باشد . و شیخ ما مربع می نشست ، و اصحاب هم مربع می نشستند ، و باید که در وقت ذکر گفتن چشم بر هم نهد ، و ذکر در اول چند سال بلند گوید . و چون ذکر از زبان در گذشت و در اندرون جای گرفت ، و دل ذاکر شد ، اگر پست گوید ، شاید . و ذکر به مدت مدید در اندرون رود ، و جای گیرد ، و دل ذاکر شود . و گفته شد که در ذکر گفتن جهد کند که حاضر باشد ، و نفی و اثبات به قدر مقام و علم خود می کند و از اذکار (( لا اله الا الله )) اختیار کند ، و هر نوبت که الا الله گوید الف الا را بر مضغه که در پهلوی چپ است زند ، چنان که مضغه به درد آید . و چون چنین گوید البته در اول چند روز آواز بگیرد ، و مضغه به درد آید . آنگاه بعد از چند روز آواز بگشاید و درد مضغه ساکن شود ، و چنان که یک شبانه روز به آواز بلند ذکر گوید ، آواز نگیرد و مضغه به درد نیاید ، و این علامت آن باشد که ذکر وی به اندرون می رود و دل ذاکر می شود . و درویشان که ذاکر باشند چون بشنوند که کسی ذکر گوید چون به یک بار بگوید که لا اله الا الله ، بدانند که ذکر وی به اندرون رفته است یا نرفته است و دل وی ذاکر شده است ، یا نشده است . و این چنین ذکر گفتن خاصیت های بسیار دارد که به نوشتن راست نمی آید . و این سخن را کسی فهم کند که سال ها در این بوده باشد ، و این احوال بر وی گذشته بود . مبتدیان این سخن را فهم نکنند ، باید که به ایمان قبول کنند و در کار آیند تا این احوال برای شان ظاهر شود .

فصل چهارم : در بیان عروج اهل تصوف

(15) بدان که انبیا و اولیا را پیش از موت طبیعی موت دیگر هست ، از جهت آن که ایشان به موت ارادی پیش از موت طبیعی می میرند ، و آن چه دیگران بعد از موت طبیعی خواهند دید ، ایشان پیش از موت طبیعی می بینند . و احوال بعد از مرگ ایشان را معاینه می شود ، و از مرتبه علم الیقین به مرتبه عین الیقین می رسند ، از جهت آن که حجاب آدمیان جسم است . چون روح از جسم بیرون آمد ، هیچ چیز دیگر حجاب او نمی شود . و عروج انبیا دو نوع است ، شاید که به روح باشد بی جسم ، و شاید که به روح و جسم باشد . و عروج اولیا یک نوع است ، به روح است بی جسم .

(16) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که غرض ما در این موضع بیان این سخنان نیست ، و غرض ما بیان عروج انبیا نیست از جهت آن که معراج انبیا معروف و مشهور است ، غرض ما در این موضع بیان عروج اهل تصوف است ، و تنبیه و ترغیب سالکان است تا در ریاضات و مجاهدات کاهل نشوند و در راه باز نمانند ، تا باشد که به این سعادت برسند ، و به این دولت مشرف شوند . و از رضا و لقای خدا سعادت بهتر از این باشد که احوال بعد از مرگ سالک را معاینه شود ، و مقام او که بازگشت او بعد از مفارقت قالب به آن خواهد بود مشاهده افتد .

(17) ای درویش ! این کار عظیم است که احوال بعد از مرگ بر سالک معاینه شود ، و مردم از این معنی غافل اند ، و اگر نه می بایستی که شب و روز در سعی و کوشش بودندی تا احوال بعد از مرگ برای شان مکشوف گشتی ، و مقامی که بازگشت ایشان بعد از مفارقت قالب به آن خواهد بود ، بر ایشان معاینه شدی .

(18) تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم ، بدان که عروج اهل تصوف عبارت از آن است که روح سالک در حال صحت و بیداری از بدن سالک بیرون آید ، و احوالی که بعد از مرگ بر وی مکشوف خواست گشت ، اکنون پیش از مرگ بر وی مکشوف گردد و بهشت و دوزخ را مطالعه کند ، و احوال بهشتیان و دوزخیان را مشاهده کند ، و از مرتبه علم الیقین به مرتبه عین الیقین رسد ، و هر چه دانسته بود ، ببیند . روح بعضی تا به آسمان اول برود ، و روح بعضی تا به آسمان دوم برود ، هم چنین تا عرش بروند ، روح خاتم انبیا تا به عرش برود ، از جهت آن که هر یک تا به مقام اول خود عروج می توانند کرد ، اما از مقام اول خود در نمی توانند گذشت . و هر یک تا بدانجا که بروند ، و آن چه ببینند ، چون باز به قالب آیند ، جمله یاد ایشان باشد ، و آن چه دیده باشند حکایت کنند اگر در صحو باشند ، یعنی از این عروج باز آیند بعضی در صحو باشند ، و بعضی در سکر ، از جهت آن که قدح های مالامال از شراب طهور در کشیده باشند ، و ساقی ایشان پروردگار ایشان بوده باشد . به این سبب بعضی که ضعیف ترند ظاهر خود را نگاه نتوانند داشت ، و مستی کنند ، و ظاهر شریعت را فرو گذارند . و بعضی کس قوی تر باشند ، ظاهر خود را نگاه بتوانند داشت ، و اگر مست باشند مستی نکنند ، و ظاهر شریعت را نگاه دارند . و این سخن را کسی فهم کند و یا در آرد که وقتی از این معنی بویی به مشام او رسیده باشد . و روح بعضی یک روز در آسمان بماند و گرد آسمان طواف کند ، و آنگاه به قالب آید ، و روح بعضی دو روز بماند ، و روح بعضی سه روز ، و روح بعضی زیاده از این بماند . تا به ده روز و بیست روز و چهل روز ممکن است که در آسمان ها بمانند .

(19) شیخ ما می فرمود که روح من سیزده روز در آسمان ها بماند ، آنگاه به قالب آمد . و قالب در این سیزده روز هم چون مرده افتاده بود و هیچ خبر نداشت . و دیگران که حاضر بودند گفتند که سیزده روز است قالب تو این چنین افتاده است : - و عزیزی دیگر می فرمود که روح من بیست روز بماند آنگاه به قالب آمد – و عزیزی دیگر می فرمود که روح من چهل روز بماند آنگاه به قالب آمد . و هر چه در این چهل روز دیده بود ، جمله در یاد او بود .

(20) و گفته شد که روح هر یک تا به مقام اول خود عروج می تواند کرد ، و دیگر گفته شد که روح خاتم انبیا تا به عرش تواند عروج کردن . طایفه هم از اهل تصوف می گویند که روح خاتمین تا به عرش عروج توانند کرد ، یعنی خاتم انبیا و خاتم اولیا . و این طایفه ولایت را مرتبه اعلی می نهند . مرتبه ولایت چون اعلی باشد از مرتبه نبوت . و ما این بحث در کتاب (( کشف الحقایق )) به شرح تقریر کرده ایم . اگر خواهند از آنجا طلب کنند . و این طایفه می گویند که ولایت باطن نبوت است ، و الهیت باطن ولایت است . نبوت که قمر است چون بشکافد ، الهیت که آفتاب است ظاهر شود . و این سخن از نون ملفوظ معلوم می شود . و الحمدلله رب العالمین .

 

رساله هفتم : در بیان عشق

رساله هفتم : در بیان عشق

(1) اما بعد ، چنین گوید اضعف ضعفا و خادم فقرا ، عزیز بن محمد النسفی ، که جماعت درویشان ازین بیچاره درخواست کردند ، که می باید که در عشق رساله ئی ، جمع کنید ، و بیان کنید که محبت چیست و عشق چیست ؟ و مراتب عشق چند است . در خواست ایشان را اجابت کردم ، و از خداوند تعالی مدد و یاری خواستم ، تا از خطا و ذلل نگاه دارد (( و انه علی ما یشاء قدیر بالاجابه جدیر )) .

فصل اول : در میل و ارادت و محبت و عشق

(2) بدان که ذاکران چهار مرتبه دارند : بعضی در مرتبه میل اند ، و بعضی در مرتبه ارادت اند ، و بعضی در مرتبه محبت اند ، و بعضی در مرتبه عشق اند . و از اهل تصوف هر که عروج افتاد ، در مرتبه چهارم افتاد . و تا ذاکر به مرتبه چهارم نرسید ، روح او عروج میسر نشود . و ما این هر چهار مرتبه را به شرح تقریر کنیم ، تا سالکان ذاکر بدانند که هر یک در کدام رتبه اند .

(3) مرتبه اول آن است که ذاکر به صورت در خلوت خانه باشد ، و به زبان ذکر می گوید ، و به دل در بازار بود و می خرد و می فروشد . و این ذکر را اثر کمتر بود . اما از فایده خالی نباشد .

(4) مرتبه دویم آن است که ذاکر ذکر می گوید . و دل غایب می شود ، و او به تکلف دل خود را حاضر می گرداند ، و بیشتر ذ اکران درین مرتبه باشند که دل خود را به تکلف حاضر گردانند .

(5) مرتبه سوم آن است که ذکر بر دل مستولی شود و همگی را فرو گیرد . و ذاکر نتواند که ذکر نگوید ؛ و اگر خواهد که ساعتی به کار بیرونی که ضروری باشد مشغول شود ، به تکلف تواند مشغول شد ، چنان که در مرتبه دویم به تکّلف دل خود حاضر می گرداند ، در مرتبه سوم دل خود را به کار بیرون مشغول گرداند . و این مقام قرب است ، و از ذاکران کم به این مقام رسند و این سخن را کس فهم کند که وقتی محبوبی داشته باشد . از جهت آن که محب همیشه ذکر محبوب خود کند ، و بی ذکر محبوب خود نتواند بود ، همه روز خواهد که با دیگران مدح محبوب خود گوید ، یا دیگران پیش وی مدح محبوب وی کنند . و اگر خواهد که به سخنی دیگر مشغول شود ، به تکلف مشغول تواند شدن .

(6) مرتبه چهارم آن است که مذکور بر دل مستولی شود . چنان که در مرتبه سیم ذکر بر دل مستولی بود ، در مرتبه چهارم مذکور بر دل مستولی شود . و فرق بسیار است میان آن که نام معشوق بر دل مستولی باشد با آن که معشوق بر دل مستولی شود .

(7) ای درویش ! وقت باشد که عاشق چنان مستغرق معشوق شود که نام معشوق را فراموش کند ، بلکه غیر معشوق هر چیز که باشد جمله فراموش کند .

(8) چون این مقدمات معلوم کردی ، اکنون بدان که مرتبه اول مقام میل است ، و مرتبه دوم مقام ارادت است ، و مرتبه سیم مقام محبت است ، و مرتبه چهارم مقام عشق است .

(9) ای درویش ! هر که خواهان صحبت کسی شد آن خواست را میل می گویند ، و چون میل زیادت شد و مفرط گشت ، آن میل را ارادت می گویند ، و چون ارادت زیادت شد و مفرط گشت ، آن ارادت مفرط را محبت می گویند ؛ و چون محبت زیادت شد و مفرط گشت ، آن محبت مفرط را عشق می گویند . پس عشق محبت مفرط آمد و محبت ارادت مفرط آمد و هم چنین ....

(10) ای درویش ! اگر این مسافر عزیز به مهمان تو آید ، عزیزش دار ! و عزیز داشتن این مسافر آن باشد که خانه دل را از جهت این مسافر خالی گردانی ، که عشق شرکت بر نتابد ؛ و اگر تو خالی نگردانی ، او خود خالی گرداند .

( رباعی )

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر ساخت  ز دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامیست زمن بر من و باقی همه اوست

(11) ای درویش ! عشق براق سالکان و مرکب روندگان است . هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد ، عشق در یک دم آن را بسوزاند ،  و عاشق را پاک و صافی گرداند . سالک به صد چله آن مقدار سیر نتواند کرد که عاشق در یک طرفه العین کند ، از جهت آن که عاقل در دنیا ست و عاشق در آخرت است ، نظر عاقل در سیر به قدم عاشق نرسد .

(12) ای درویش ! از عشق حقیقی - آن چنان که حق عشق است – نمی توانم نوشت ، که مردم فهم کنند و کفر دانند اما از عشق مجازی چیزی بنویسم ، تا عاقلان از اینجا استدلال کنند .

فصل دوم : در بیان مراتب عشق مجازی

(13) بدان که عشق مجازی سه مرتبه دارد . اول چنان باشد که عاشق همه روز در یاد معشوق بود ، و مجاور کوی معشوق باشد ، و خانه معشوق را قبله خود سازد ، و همه روز گرد خانه معشوق طواف کند ، و در و دیوار معشوق نگاه می کند ، تا باشد که جمال معشوق را از دور ببیند ، تا از دیدار معشوق راحتی به دل مجروح وی رسد ، و مرهم جراحات دل او گردد .

(14) و در میان چنان شود که تحمل دیدار معشوق نتواند کرد . چون معشوق را ببیند ، لرزه بر اعضای وی افتد و سخن نتواند گفت ، و خوف آن باشد که بیفتد و بیهوش گردد.

(15) ای درویش ! عشق آتشی است که در عاشق می افتد و موضع این آتش دل است ، و این آتش از راه چشم به دل می آید و در دل وطن می سازد .

گر دل نبود کجا وطن سازد عشق

ور عشق نباشد به چه کار آید دل

و شعله این آتش به جمله اعضا می رسد و به تدریج اندرون عاشق را می سوزاند و پاک و صافی می گرداند تا دل عاشق چنان نازک و لطیف می شود ، که تحمل دیدار معشوق نمی تواند کرد از غایت نازکی و لطافت . و خوف آن است که به تجلی معشوق نیست گردد . و موسی علیه صلوه و السلام درین مقام بود که چون دیدار خواست حق تعالی فرمود که ( لن ترانی ) مرا نتوانی دید ، نفرمود که من خود را به تو نمی نمایم .

(16) ای درویش ! درین مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می نهد ؛ و از فراق راحت و آسایش بیش می یابد . و همه روز با اندرون با معشوق می گوید ، و از معشوق می شنود ؛ و معشوق گاهی به لطفش می نوازد و آن ساعت عاشق در بسط است ، و گاهی به قهر ش می گذارد ، و آن ساعت عاشق در قبض است . و کسانی که حاضر باشند ، این قبض و بسط عاشق را می بینند ، و نمی دانند که سبب آن بسط و قبض آن عاشق چیست .

(17) و در آخر چنان شود که جمال معشوق دل عاشق را از غیر خود خالی یابد ، همگی دل عاشق را فرو گیرد و چنان که هیچ چیز دیگر را راه نماند ، آن گاه عاشق بیش خود را نبیند ، و همه معشوق را بیند . عاشق اگر خورد و اگر خسپد و اگر رود و اگر آید ، پندارد که معشوق است که می خورد و می خسپد و می رود و می آید . و چون عاشق از غم هجران خلاص یافت و اندوه فراق نماند ، با جمال معشوق عادت کرد و گستاخ شد ، و از خوف بیرون آمد ، یعنی پیش از این خوف آن بود که عاشق به تجلی معشوق نیست گردد ، و اکنون آن خوف برخاست و چنان شد که اگر معشوق را از بیرون ببیند ، التفات نکند و به حال خود باشد ، و متغییر نشود ، از جهت آن که آن ، که در اندرون است ، و در میان دل وطن ساخته است ، نزدیک تر از آن است که در بیرون است . چون آن که نزدیک تر است همگی دل را فرو گرفته است ، و دل را مستغرق خود گردانیده است ، متاثر نشود و متغیر نگردد ، و التفات به وی نکند . و اگر کسی سوال کند که درین مقام از بیرون متغیر نمی شود راست است ، چرا به بیرون التفات نمی کند ، چون بیرون و اندرون یکی اند .

(18) بدان که بعضی می گویند که عاشق به آتش عشق سوخته است و بغایت لطیف و روحانی گشته است و جمال معشوق که در دل وطن ساخته است ، و همگی دل را فرو گرفته است ، هم بغایت لطیف و روحانی است . و آن که در بیرون است به نسبت اندرون کثیف و جسمانی است ، و التفات روحانی به روحانی باشد و التفات جسمانی به جسمانی بود .

(19) ای درویش ! پیش این ضعیف آن است که چون جمال معشوق همگی دل عاشق را فرو گرفت ، چنان که هیچ چیز دیگر را راه نماند ، عاشق بیش خود را نمی بیند ، همه معشوق می بیند . پس متغیر وقتی شود که دو کس بیش باشند ، و التفات وقتی کند که دو کس بوند . و در این مقام است که طلب بر می خیزد و فراق و وصال نمی ماند ، و خوف و امید و قبض و بسط به هزیمت می شوند .

(20) ای درویش ! هر که عاشق نشد ، پاک نشد ، و هر که پاک نشد ، به پاکی نرسید ، و هر که عاشق شد ، و عشق خود را آشکارا گردانید ، پلید بماند و پاک نشد ، از جهت آن که آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود ، از راه زبانش بیرون کرد ، آن دل نیم سوخته در میان راه بماند ، از آن دل من بعد هیچ کار نیاید ، نه کار دنیوی ، و نه کار عقبی ، و نه کار مولی .

(21) ای درویش ! این سه رساله را ، رساله سلوک و رساله خلوت و رساله عشق را در شهر شیراز بر سر تربت شیخ المشایخ ابو عبدالله خفیف جمع کردم . و الحمدلله رب العالمین .